
خرید تلفنی کتاب
66496923
88490392
09360355401
ارسال رایگان/ سراسر ایران
توضیحات بیشتر در اینجا
پخش ققنوس
فروشگاه اینترنتی شهرکتاب
فروشگاه جیحون
خانهی کتاب
آدینهبوک
بوکسایت
برگهدان
کتاب فردا
آی کتاب
علامه مشهد
تازههای نشر آموت
نشستهای نقد آموت
روزنامه «دنیای اقتصاد» پنجشنبه 26 فروردين 1389 صفحه 30
احساس میکردم یک موضوع همگانی و ساده رو خیلی خوب به تصویر کشیدید. خواننده رو معلق نگه داشتید و توانستید خط به خط همراه خودتان بکشید. همه نوع مخاطبی را به خودش جلب میکند. از خوانندههای بسیار جوان تا چه بسا سالمندان. حالا خودتان کدام مخاطبی را در نظر داشته اید؟
- من دلم میخواست همه راحت و روون بخوانند من رو. حالا چه مخاطب عام، چه روشنفکر. چه جوان و چه پیر. دلم میخواست همه آدما به نوعی ما به ازای خودشون یا اطرافیانشون رو در داستان من ببینند. یعنی در واقع بتونند هم ذات پنداری کنند. فکر میکردم بتونم توی این کار موفق باشم. به این دلیل که تمام سعیام رو کردم که شخصیتهای من حقیقی باشند. کسانی باشند که اطرافمون دارن زندگی میکنند.
مردان رمان شما همگی بسیار معصوم و پاک هستند. چرا؟
- چون ترلان همه ی مردها رو شبیه پدرش میدید. و چون پدرش مرد خوبی بود، اعتماد سریع و بدون تفکری روی مردها داشت. این رو هم در نظر بگیریم که ترلان یک دختر کاملاً سنتی بود. و این سنتی بودنش به این تفکر که باید به مردها اعتماد کرد و مردها همه خوب هستند، کمک میکرد.
آیا نگاه ترلان، نگاه شما هم هست؟
- شاید دقیقاً نگاهم برعکس باشه. یعنی اگر ترلان میگفت همه ی مردها خوب هستند، مگر اینکه خلافش ثابت شود، من عکس ترلان فکر میکنم.
چرا؟
- خب دید و تجربیات آدم نظراتش رو نسبت به زندگی تعیین میکند. تجربیات من طوری هست که اینطور قضاوت کنم. هرچند که توی رفتارم چنین چیزی را هرگز نمیبینید، اما خب... بهتر است بگویم سخت اعتماد میکنم.
ترلان باید درباره مردی که در گذشته ش بوده و هیچ ارتباط و موضوعی هم نبوده، فقط یک حس بوده، توضیح بده و حتی عذاب وجدان داشته باشه. درباره ی تمام احساسهاش هم باید توضیح بده. یعنی در واقع هیچ حریم شخصی ای برای ترلان وجود ندارد. اما باران اینطور نیست. آیا شما بر این باورید که ازدواج یک روح در دو کالبد شدن است؟ آیا بعد از ازدواج آدم باید همه چیز رو بگه؟
- ترلان دلش میخواهد همان حریم خصوصی ای که اوایل داشته را حفظ کند . تمام تلاشش را میکند تا باران را قانع کند اما نمیشود. یعنی در واقع این باران است که معتقد است ازدواج ساختن یک دنیای دو نفره است که در تمام لحظهها و اتفاقاتش هر دو زوج شریک هستند. اما هرچه زندگی و فصلهای پیش میروند، باران متوجه میشود که این تفکر درست نیست، اما حالا به زمانی رسیده اند که ترلان باید برای جلب اعتماد همسرش مدتی در یک دنیای شیشه ای زندگی کند.
اونچه که ما از زندگی ترلان میبینیم، دنیای آرامی است. ترلان در یک محیط و خانواده خوب رشد کرده و شوهر خوبی هم دارد، اما چرا در تمام طول داستان او بسیار افسرده و تلخ است؟
- «به وقت بهشت» برشی از زندگی ترلان است. ترلانی که ما با آن آشنا میشویم، دختری بیست و شش ساله است. اما گاهی که دچار آشفتگی و کابوس میشود، ما ردپای تلخیهای دوران کودکی را در او میبینیم. ریشه یابی دنیای گذشته ترلان، توی هذیانهایش امکان پذیره. یعنی درست زمانهایی که احساس میکنیم ذهنش هشیار نیست، از پدرش، دوران دبستانش، همکلاسیهاش، جثه ضعیفش و خیلی از مسائلی که از کودکی آزارش داده و همیشه خواسته نادیده بگیرد، میگوید. علاوه بر این زنهای خانواده ترلان هیچ تناسب فکری ای با او ندارند. تا حدی که او بیشتر خودش را به پدر نزدیک میداند تا مادر. به هر حال تلخیها و سردرگمیهای ترلان دلایل زیادی دارد.
ترلان به ظاهر اهل ادب است. اما تقسیم کار را پذیرفته است. او پذیرفته که هر کاری میکند وظیفه اوست. ترلان همیشه در ذهنش گناهکار است. همیشه ترس این را دارد که باران را ناراحت کند. بی اینکه برای خودش حقی قائل باشد. حتی در مسئله ی رضا، خودش را مقصر میداند که افسار رضا را به دست گرفته و هرگز فکر نمیکند که چرا رضا باید به خودش اجازه بدهد به خانه ی زنی شوهردار بیاید. چرا؟ چرا ترلان نسبت به محیط خود اینهمه احساسی برخورد میکند؟
- ترلان علاوه بر احساسی بودن، بسیار سنتی است. این را قبل تر هم گفتم.
آیا شما موافق این طرز تفکر او هستید؟
- نه. اصلاً. اما باید قبول کنیم که بسیاری از زنها و دختران جامعه ی ما هنوز یا با همین شیوه زندگی میکنند، یا اینکه در ذهن خودشان درگیریهایی دارند و بروز نمیدهند.
اما در تمام داستان شما فقط مثل یک فیلمبردار یا عکاس تمام این دنیا را به تصویر کشیده اید. این سنتی بودن ریشه یابی نشده. هیچ انتقادی نکرده اید. در واقع مهر تأیید زده اید به این نوع تفکر.
- بله. من فقط آینه ای بودم که ترلان و این نوع زندگی سنتی را نشان بدهم، بی اینکه قصد قضاوت داشته باشم. شاید برای اینکه هرگز قضاوت را دوست نداشته ام. با این حال نباید از این موضوع غافل شویم که هنوز بسیاری از دختران ما که به قول شما اهل تفکر هستند، هنوز نتوانسته اند خود را از بند این دید سنتی رها کنند. هنوز هم فکر میکنند که باید همراه و همپای شوهرانشان باشند، فداکاری کنند و هرگز خود را نبینند. این دید غلط و سنتی ماست که تمام حق به مرد داده میشود. همانطور که ترلان همیشه آخرین تیر را به سمت خودش نشانه میرود. از همان ابتدای داستان منطق و دل ترلان در حال جنگ هستند اما نمیتوانم دقیق بگویم که ترلان همیشه احساسی تصمیم گرفته است.
به نظرم میآید ترلان پوسته ای تو خالی است. حتی شاید خودش هم درست نمیداند که عمیق نیست.
- شاید. چون راهنمایی نداشته است. بهترین و تأثیرگذارترین اشخاص زندگی اش دو مرد هستند. پدرش و شهاب. او سعی میکند که درست زندگی کند. اما نوع زندگی اش با مادرش، رؤیا و باقی زنان اطرافش فرق دارد. حتی گاهی به زبان میآورد که اگر مادری مثل مادرم شدم، او را درک میکنم.
دقیقاً! هیچ زنی را به عنوان راهنما در کنارش نمیبینیم.
- زنان اطرافش بسیار سطحی و سنتی زندگی میکنند. او میخواهد از دنیای آنها فاصله بگیرد اما او تحت آموزش مردانه رشد فکر پیدا میکند و روشن است که مردان سنتی تنها قطره ای از حق و حقوق او را به او نشان داده اند. یا حتی اگر بخواهیم خوش بین باشیم، شاید که دلشان میخواسته که او را راهنمایی کنند، اما مردها دنیای زنانه را نمیشناسند که بتوانند ترلان را به سمت آن هدایت کنند.
ترلان مستعد فهمیدن است. او مسائل را میبیند، تحت تأثیر قرار میگیرد. ناراحت میشود. اما علت را نمیداند.
- باز هم برمیگردد به همان نوع تربیت. او از تربیت درست زنانه بی بهره است. آنچه او را پیش میبرد، همان غریزه زنانه ی او است. در تمام رفتارهای ترلان جوری دوگانگی میبینیم. بعضی اوقات میبیند و خودش را به ندیدن میزند، گاهی هم نمیداند که چطور باید رفتار کند و زمانهایی هست که از شخصیت او انتظار داریم بصیرت بیشتری داشته باشد، اما ندارد. همان موضوعی که خودش به آن اشاره میکند: در تمام طول زندگی اش روی انگشتهای پایش ایستاده تا بلندتر از آنی که هست به نظر برسد. خوب حرف میزند. اما خوب عمل نمیکند. به همین دلیل است که برای دوستانش راهنمای خوبی است اما در زندگی اش دچار مشکلات جدی میشود.
چرا باران حق داشت ترلان را تنها بگذارد؟ چرا رضا حق داشت به او علاقمند شود؟ باران در جایی از داستان دچار عذاب وجدان میشود. ما از ارتباطهای گذشته باران و همینطور ارتباط او با ساغر هرگز چیزی نمیفهمیم.
- ترلان سینه سپر کرده بود در مقابل بارانش. نمیگذاشت نکات منفی باران را به نمایش بگذارم. و چون راوی من ترلان بود، نمیتوانستم بیشتر مانور بدهم. اما فکر میکنم اگر کمی دقیق شویم، میتوانیم به کلیدهای زیادی در مورد باران پی ببریم. بارانی که ما میبینیم، بارانی است که ترلان میخواسته به ما نشان دهد. علاقه و وفاداری ترلان به باران، حتی در زمانی که رضا را در سر داشت، کم نشد. در مورد رضا هم... منظور سوالتان را متوجه شدم. میدانم که این چرا برای نوع نگرش ترلان و حقوقی است که بی دلیل به مردان میدهد است. بهتر است نتیجه بگیریم موضع ترلان در برابر مردان بسیار منفعلانه است.
از ترلان فاصله بگیریم. آیا معتقدید که وظیفه هنر لذت بخشیدن و آرامش دادن است؛ یا آموزش را هم جزء وظایف هنر میدانید؟
- فکر میکنم هنری که از آموزش خالی باشد، نمیشود از آن لذت برد. من به آموزش صریح در هنر اعتقادی ندارم اما باور دارم که هنر بستر مناسب و تأثیرگذاری برای آموزشهای ظریف است. برای تلنگر زدن و بیدار کردن بسیاری از افکار و آموزشها. اما راستش هنری که وظیفه اش آموزش باشد هم خیلی هنر نمیشود. به نظرم یکی از بزرگ ترین وظایف هنر همان لذت است. اگر که بشود در کنارش بعضی مسائل را هم گوشزد کرد که چه بهتر.
چه مخاطبی برای «به وقت بهشت» در نظر داشتید؟
- همه ی آدمها.
کلی نیست؟
- به نظر میرسد که یک دختر جوان از یک زاویه این رمان را نگاه میکند و یک زن میانسال از یک زاویه ی دیگر. دلم میخواست این قابلیت را داشته باشد که تمام مخاطبین از لحظههایش لذت ببرند.
چطور شد سراغ این موضوع رفتید؟
- بیش تر این واگویهها و درگیریهای ترلان با خودش برایم جالب بود اما کم کم که پیش رفتم، درگیر اتفاقاتی شدم که همه ی ما بسیار شاهدش هستیم.
چقدر طول کشید نوشتنش؟
- حدود نه ماه. البته یک مکث کوتاه هم اواسط کتاب داشتم تا بتوانم بیشتر فکر کنم. و این نه ماه فقط نوشتم. در ویرایشها بود که حذفیات انجام شد.
چه زمانهایی مینوشتید؟
- سه سال گذشته. اما فکر میکنم بیشتر عصرها مینوشتم.
سوژه ای در ذهن داشتید یا کاملاً تخیلی بود؟
- میتوانم بگویم کاملاً تخیلی بود. یعنی درست است که شاید خیلی از شخصیتهای آن شبیه آدمهای اطرافم هستند، اما هیج کدام زندگی شان شبیه اینی نیست که در «به وقت بهشت» است. اوایل قصد داشتم فقط برشی از زندگی ترلان را بیان کنم. زندگی زن و مردی که میتوانند عاشقانه با هم باشند. اما اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. یعنی که وقتی وارد زندگی میشویم، انگار آن توجه و عشق اولیه جایش را به اتفاقات دیگر میدهد. قسمتی از این درگیریها را در تولد شبنم و سوءتفاهمها میبینیم. وقتی که همسر نسبت به همسر سرشار از توقع میشود. بعد زنی مثل ترلان پیدا میشود که به جای طرح مسئله، همه چیز را پشت گوش میاندازد و سعی میکند فکر کند زندگی خوبی دارد. اما همه چیز روی هم جمع میشود تا زلزله ی عظیمی اتفاق بیافتد.
عامه پسند در کشور ما کلمه بسیار منفی ای است. نترسیدید از عامه پسند شدن؟
- دوست داشتم که همین طور شوم. چون دلم میخواهد همه از قلمم لذت ببرند. حالا اینکه اسمش عامه پسند است و اینها کاری ندارم.
چه چیزی میخواهید به خواننده بدهید؟
- فقط احساس خوب رشد. یادمان باشد که در آغوش خدا هستیم.
کار بعدی تان؟
- میماند برای بعد!
منتشر شده در روزنامه «دنیای اقتصاد» پنجشنبه 26 فروردين 1389 صفحه 30
Labels: narges-jorabchian