
خرید تلفنی کتاب
66496923
88490392
09360355401
ارسال رایگان/ سراسر ایران
توضیحات بیشتر در اینجا
پخش ققنوس
فروشگاه اینترنتی شهرکتاب
فروشگاه جیحون
خانهی کتاب
آدینهبوک
بوکسایت
برگهدان
کتاب فردا
آی کتاب
علامه مشهد
تازههای نشر آموت
نشستهای نقد آموت

برای دانلود گفت و گوی «کتاب چهار» با «عبدالرحمان عمادی» ... اینجا را کلیک کنید
Labels: Abdolrahman-emadi
حسین جاوید: در آخرين ماههاي سال گذشته، نشر «آموت» کتاب جديد دوست عزيز من «يوسف عليخاني» را به بازار فرستاد که «عروس بيد» نام دارد و شامل ۱۰ داستان کوتاه است. در هماين ابتداي يادداشت، بايد بگويم که «عروس بيد» يکي از بهترين مجموعهداستانهاي ايراني بود که پارسال خواندم. «عروس بيد» در ادامهي داستانهاي مجموعههاي قبلي نويسنده، يعني «قدم به خير مادربزرگ من بود» (۱۳۸۲) و «اژدهاکشان،» (۱۳۸۶) نوشته شده و ميتوان گفت سه کتاب اخير بهنوعي يک تريلوژي را شکل ميدهند، تريلوژياي که در روستاي خرافهزده و وهمآلود «ميلک» ميگذرد. جالب اينجاست که انگار مخاطبان هم از داستانهاي ـ به اصطلاح ـ «آپارتماني» دلزدهاند و فضاهاي اينچونايني را بيشتر دوست ميدارند. در حالي که اکثر مجموعهداستانهاي سالهاي اخير در چاپ اول در جا زدهاند، و يا به زحمت تجديدچاپ شدهاند، کارهاي يوسف عليخاني از استقبال خوبي برخوردار بوده و «اژدهاکشان» به چاپ چهارم و «قدم به خير» به چاپ سوم رسيده است.
بسياري از کساني که دربارهي داستانهاي يوسف عليخاني نوشتهاند از اين داستانها بهعنوان (داستانهاي اقليمي نام بردهاند، اما به گمان من آنها کاملن به خطا رفتهاند. آثار عليخاني ارزش اقليمي ندارند يا اگر دارند، اين ارزش در مقابل ارزشهاي تکنيکي و داستاني آنها بسيار کمرنگ است. ميلک ـ با اينکه نام يک روستاي واقعي در نزديکي قروين است ـ يک شهر خياليست، ناکجاآباد است. وقايعي که در آن ميگذرند هم سرشارند از تخيلات نويسنده. پس نميتوان اين داستانها را اقليمي دانست و برايشان ارزش جامعهشناختي يا فولکلوريک قائل شد. حتا زبان اين داستانها يک زبان جعليست که نويسنده با استفاده از زبان ويژهي آن منطقه آفريده و زباني نيست که گويشور واقعي و بيروني داشته باشد.Labels: aroos-e-beed

Labels: aroos-e-beed
Labels: narges-jorabchian

گفتگو با نویسنده ای که با اولین رماناش در فهرست پرفروشها قرار گرفت
داستانهای اتوبوسی
سجاد صاحبان زند
مجله چلچراغ - ویژه نامه نوروزی 1389
نرگس جورابچیان، نویسنده رمان «به وقت بهشت» - عکس: مجله چلچراغ
اسمهای کتاب شما همقافیهاند، اما خودشان خیلی همقافیه نیستند. چطور شد این اسمها را انتخاب کردید؟
هر کدام از این شخصیتها اسمهای خودشان را داشتند. یعنی با اسم به دنیا آمدهاند. حتی اسم پدر و مادر ترلان و باران، خواهر و برادرشان و خلاصه خیلی از چیزهایشان از قبل معلوم بود. معمولا وقتی بچهها به دنیا میآیند برایشان اسم میگذارند، اما ترلان و باران قبل از به دنیا آمدن هم اسم داشتند.
به هر حال از یک جا شروع شدند...از کجا؟
قرار بود دختری در داستان من به دنیا بیاید که درگیریهای روحی با خودش دارد. قرار بود با خودش مشکل داشته باشد. من به اسماش فکر نکردم، چون از لحظهای که در ذهن من شکل گرفت، اسم داشت. بعد شوهرش پیدا شد. او هم اسم داشت: باران.
یعنی شما کل شجرهاش را روی کاغذ کشیده بودی؟
نه. چون آنها کاملا توی ذهن من وجود داشتند. فصل اول کتاب را به آدمهایی که اطراف ترلان حضور داشتند اختصاص داده بودم. مثلا اسم خواهر ترلان، رویا بود. من هیچ تلاشی نکردم. بعد هم داستان ادامه پیدا کرد.
پس شما اسمها را کشف میکردی؟
بله. مثلا از او میپرسیدم که اسمش چیست و او میگفت: رویا. من برایش اسم نگذاشتم.
شما میتوانی مخاطبهایت را هم کشف کنی؟ به هر حال کتاب شما در طول دو هفته گذشته جز پرفروشترینها بوده است...
همه میتوانند مخاطب من باشند، از نوجوان پانزده ساله تا افراد 70 ساله.
فکر نمیکنید این مساله کمی خطرناک باشد؟
نه. من همه تلاشم این بود که از خواندن کتابم همه لذت ببرند. ممکن است کسی که سناش بیشتر و تجربهاش بیشتر است، برداشت متفاوتی از کتاب داشته باشد، اما من سعی کردهام که او هم مخاطب من باشد. خواننده کم سن و سال هم میتواند با خواندن کتاب به کسب تجربه بپردازد.
نترسیدید که به شما لقب عامه پسند و سطحی بدهند؟
نه، چون من اصلا این طبقهبندیها را قبول ندارم. من فکر میکنم که همه رمانها را نمی توان در دو شاخه روشنفکری و عامهپسند طبقهبندی کرد. در نتیچه اصلا فکر نمیکردم که رمانم را چهجوری طبقهبندی میکنند. اگر رمان روشنفکری به معنای آن است که کتابت سخت باشد و قابلنخواندن، من ترجیح میدهم عامهپسند باشم و خوانده شوم.
شاید این تقسیمها عامهپسند و روشنفکری، خیلی مربوط به ایران میشود...
بله و این خیلی بد. باید همه قشرها بتوانند کتاب بخوانند. اصلا چه اشکالی دارد شما کتابی بنویسی که آدمهای زیادی از خواندنش لذت ببرند. اگر شما جوری بنویسی که عده زیادی نوشتهات را نخوانند، خیلی ناراحت کننده است. مثلا خانم زویا پیرزاد، سه کتاب منتشر کرد که فروش معمولی داشت، اما بعد کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" را نوشت که از نظر فروش با "بامداد خمار رقابت" و "دالان بهشت" میکرد. اما کتابش جایزه گرفت و مهم هم بود.
چقدر طول کشید تا این رمان را بنویسی؟
حدود 9 ماه، البته یکی دو ماه میانیاش را تقریبا ننوشتم. البته در همان مدتی هم نمینوشتم، مدام در حال فکر کردن روی آن بودم که داستان را چطوری ادامه دهم. البته بعد از این 9 ماه، کلی روی کار وقت گذاشتم و آنرا بازنویسی کردم. تا روز که کتاب آماده انتشار شد، رویش کار میکردم. مثلا دو فصل، همان اوایل حذف شد.
کجای داستان stop کردید؟
در موردش حرف نمیزنم. بگذارید از اسرار بماند.
برگردیم به ترلان و باران که اسمهای نرم و دخترانهاند، مثل باران کوثری...
بله. اما باران صالح اعلا هم داریم. یک جورهایی این اسم را روی دختر و پسر میگذارند. اما شخصیتهای من چون خوب و دوستداشتنی بودند، اسمهایشان هم نرم و شاعرانه شد.
چرا این آدمهای خوب با هم مشکل پیدا کردند؟
همه آدمهای خوب شبیه هم نیستند، به همین دلیل ممکن است به مشکل هم بخورند. شاید هم از خوبی زیادشان باشد...
پس این بخش روشنفکری کتاب است، چون در رمانهای عامهپسند آدمها یا خیلی خوبند و یا خیلی بد...؟
بله. اینجا آدمهایی که خوبند با هم مشکل دارند.
کدام نویسنده ایرانی و غیر ایرانی را دوست داری و فکر میکنی رویت تاثیر گذاشتهاند؟
اولا اینکه من همه جور کتاب میخوانم، چون یک نویسنده باید همه اینچیزها را بداند. اما من در بین نویسندگان ایرانی معاصر، من کارهای خانمها فریبا وفی و زویا پیرزاد را خیلی دوست دارم. در میان کارهای خارجی هم همه چیزی میخوانم، از عامهپسندهایی مثل دانیل استیل گرفته تا "ژان کریستف" رومن رولان.
هر فضایی یک حسی برای آدم دارد. آیا فضایی بوده که بگوید:" من را بنویس" ؟ اتفاقهای روزمره؟
خلی زیاد. مقداری زیادی از شخصیت ترلان در اتوبوس شکل گرفت. یعنی آدمهایی که توی اتوبوس میدیدم، کم کم وارد شخصیت ترلان میشدند.
یعنی توی اتوبوس مینوشتی؟
نه. روی داستانم فکر میکردم. وقتی به چشم تک تک آدمها نگاه میکردند، به من ایده نوشتن میدادند. اتوبوس تاثیر زیادی در من داشت.
پس ترلان خیلی شبیه شما نیست؟
نه. اصلا. به همین دلیل است که یک خانم با چادر عربی را وارد داستان کردم. او را وارد داستان کردم، چون میخواستم بگویم که من شبیه ترلان نیستم. من بیشتر شبیه این خانم چادریام که ترلان او را مدام میبیند. او مدام آن خانم را در کوچه "ترلان – باران" میدید...
مثل آلفرد هیچکاک که معمولا در فیلمهایش، یک جایی راه میرود...ما همچین کوچهای در تهران داریم؟
بله داریم. من اسماش را گذاشتهام. فکر میکنم لازم بود که من توی داستان باشم، چون ممکن بود خیلیها من را با ترلان اشتباه کنند.
میدانید که هفته گذشته کتاب شما جز پرفروشها بوده، به گواهی اطلاعات شهرکتابها و چند روزنامه؟
نه. من از خوانندههایم ممنونم که کتابم را می خوانند. امیدوارم از آن لذت هم ببرند.
حس مسولیت هم میکنید که پرخواننده میشوید؟
بله، خیلی. اما در کارهای بعدیام تاثیری ندارد.
منتشر شده در مجله چلچراغ - شنبه 22 اسفند 1388
Labels: narges-jorabchian

Labels: aroos-e-beed
نقدي بر رمان به وقت بهشتLabels: narges-jorabchian
Labels: aroos-e-beed
تادانه: تا امروز سعی کردم از رمان «به وقت بهشت» نوشته «نرگس جورابچیان» که کمتر از یک ماه قبل به وسیله نشر «آموت» منتشر شد حرف نزنم و متاسفانه دیدم کسی درباره او حرفی نمی زند. آیا باور کنم که کتابش آنقدر طولانی است (352 ص) که کسی رغبت نکرده بخواندش؟ چرا این همه اس ام اس متعجبانه برایم آمده درباره اش که مثلا «عالیه این به وقت بهشت» یا «نویسنده اش نویسنده است» یا «فکر کرده بودم کتاب بازاری است اما عجیب رام است زبان نویسنده اش» و ... متاسفانه تا امروز درباره این کتاب چیزی نوشته نشده جز معرفی اش در ایسنا و گفتگوی کوتاه خبرگزاری کتاب با نویسنده اش.Labels: bestsells, narges-jorabchian
علي اصغر شيرزادي، نويسنده به خبرنگار فارس گفت: يوسف عليخاني نيز از جمله نويسندگان جواني است كه در چند كتابي كه تا امروز منتشر كرده، خوش درخشيده است.Labels: aroos-e-beed
حسن محمودی (روزنامه فرهیختگان): داستانهاي «عروس بيد» سومين مجموعه داستان يوسف عليخاني در نگاه نخست از مولفههايي مشترك برخوردار است كه بهزعم نگارنده، نشان از تاثيرپذيري نويسندهاش از واكنشهاي صورت گرفته نسبت به دو مجموعه پيشين او يعني؛ «قدم بخير مادر بزرگ من بود» و « اژدهاكشان» دارد.Labels: aroos-e-beed
حمید نورشمسی (روزنامه تهران امروز): مجموعه داستان «عروس بيد» نوشته يوسف عليخاني را نميتوان از آن دست مجموعه داستانها دانست كه پس از خواندن ميتوان آن را به كناري گذاشت، لبخندي زد و آفريني گفت و احيانا اگر اهل نوشتن باشي؛ چه از نوع كاغذي و چه از نوع مجازي، چند خطي را براي آن بنويسي و ديگر هيچ.
Labels: aroos-e-beed