شاعری که در خواب‌هایش شنا کرد
دلفین‌ها 
محمدرضا محمدی ‌آملی (روزنامه آرمان): «دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می‌کنند» اولین مجموعه شعر ساره دستاران است که اخیرا در نشر آموت به چاپ رسیده. این کتاب شامل دو بخش است با نام‌های: هویج افتاد و نا‌گهان ابر در آینه. بخش اول شامل شعر‌های کوتاه است و بخش دوم بیشتر شامل شعرک‌ها یا شعرهای کوتاهِ کوتاه، آنقدر کوتاه که‌گاه لذت خواندن نیز از خواننده دریغ می‌شود: «از دستم افتادی/ از چشمم که نه». تجربه مقدم بر زبان و بیان شاعرانه است. شاعر تجربه می‌کند و آن‌گاه در زبان شعر بیان می‌کند. این مجموعه شعر تجربه اول دستاران در دیدار با جهان زیست شده به زبان شعر است. او می‌بیند و شعر او حاصل دیدار او با هستی پیرامونی است. به همین دلیل تجربه اول گام مهمی در پیمودن راه هنری است. تجربه اول نشان می‌دهد شاعر در نسبت با چه چیز معنا می‌شود. دستاران در تجربه اول آن‌گاه که میان سوژه و ابژه فاصله می‌اندازد در حقیقت نسبت یکانگی میان او به عنوان فاعل و فعل تجربه در زندگی وجود ندارد به همین دلیل‌گاه ناخوشایند جلوه می‌کند اما در تجربه‌ای که شاعر باآن زندگی می‌کند و ما ازآن به عنوان تجربه زیست شده یاد می‌کنیم این فاصله بر می‌افتد و یگانگی کاملی میان فاعل و فعل تجربه برقرار می‌شود و در این زمان شعر دستاران زیبا و خواندنی جلوه می‌شود. شاعر جوان هر‌گاه خواسته خود را از دور و جدا از آنچه می‌بیند و تجربه می‌کند نشان دهد شعرش دلنشین نمی‌شود اما زمانی که شعرش به یک کل واحد از هستی تبدیل می‌شود به شکلی که ما پیش‌تر با آن هیچ ارتباطی نداشته‌ایم تازه و نو بر دل می‌نشیند. ساره دستاران به جای منِ خواننده تجربه می‌کند و این تجربه را با منِ خواننده به اشتراک می‌گذارد. بنابراین هرگاه سطحی و زودگذر از واقعه‌ای و حادثه‌ای پیدا یا ناپیدا می‌گذرد شعرش بر دل نمی‌نشیند اما زمانی که سعی می‌کند کمی متفاوت ببیند یا آنچه را همگان نمی‌توانند ببیند او ببیند زیبا و دلنشین می‌شود. 
رویارویی شاعر در این دیدار تجربی ساده و مهربانانه است او در شعر‌هایش ساده می‌بیند و ساده می‌نویسد و خواننده هم بی‌کوششی به جان کلام او راه می‌یابد. «آفتاب هم/ همیشه بخشنده نیست/ ببین/ چه بی‌رحمانه/ این آدم برفی را/ از ما می‌گیرد» سادگی‌ای که در زبان و تجربه زیستی دستاران وجود دارد ناشی از یک پیوستگی معنا محور با جهان است. سادگی اگر با هستی شاعر که برخاسته از تجربه زیست شده اوست باشد زیباست اما اگر ادا و اطوارهای ادبی باشد که بخواهد نوعی فاصله میان آنچه می‌بیند و آنچه عرضه می‌کند باشد طبعا شعر زیبایی نمی‌شود. البته این نکته را از یاد نبریم که تجربه زیست شده با قدرت زبان شاعر تالیف می‌شود و به شعر در می‌آید. برخی از تجربه‌های هنری در حد‌‌ همان تجربه باقی می‌مانند و قابلیت اجرا پیدا نمی‌کنند. هر تجربه‌ای برخاسته از نوعی آگاهی درونی و بیرونی است. دستاران هستی پیرامونی را ساده می‌بیند این سادگی در نسبت او با تجربه زیست شده‌اش معنا می‌شود. به عبارتی این سادگی نوعی رفتار تجربی است که با شاعر دیگری که جهان را لایه لایه تصویر می‌کند؛ متفاوت است.ساره دستاران در این کتاب شاعر ثبت لحظه‌هاست. لحظه‌های کوتاه کوتاه که‌گاه امکان التذاد حداکثری را با تقلیل کلمات به حداقل می‌رساند. خواننده تا می‌خواهد با شعر نسبتی برقرار کند شعر ناگاه تمام می‌شود. شعر کوتاه یا به قولی شعرک گرچه با زندگی جدید و هویت انسان امروز نزدیک است اما کوتاهی لذت تجربه‌های شاعرانه، خواننده را در میان انبوهی از حس شاعرانه‌‌ رها می‌کند. انگار شعر‌هایش تلنگری برای دیدن و شنیدن است تا ما یک بار دیگر دگرگونه به امور جاریه زندگی نگاه بیندازیم. و خواننده هم بر مبنای این تلنگر دنیای ذهنی خویش را بسازد. «هر جا بروی/ کسی هست/ که منتظرت نباشد». ساره دستاران در این مجموعه شعر در حکم عکاسی است که لحظه‌های زشت و زیبا تجربه زیستی را برای یادآوری ثبت می‌کند. شاید نبود تخیل فرهیخته و استوار در برخی شعرهای عاطفه مدار دستاران موید همین کلام من باشد که او با تنهایی چیزهایی می‌بیند که شاید انسان امروز گرفتار روزمرگی فرصت دیدن و تامل در آن‌ها را ندارد. تجربه او تجربه فردی است که با کل گره می‌خورد. اما روایت هنری او در بیان شعری ساده است و این سادگی‌گاه امکان بروز تخیل فربه و گسترده را محدود می‌کند. یکی از مولفه‌های شعر ساره دستاران روایت قصه گونه شعر‌های اوست که هماره بر اساس عینیت‌های موجود زندگی شکل می‌گیرد. این قصه محوری در ادامه معنا محور هم می‌شود و امکان تامل و آفرینش را از خواننده سلب می‌کند چرا که توصیف بیش از استعاره در تخیل شاعرانه دستاران نقش بازی می‌کند. قصه در این مجموعه شکلی از بیان هنری در دستگاه تجربه شعری است هر کدام بر بستر یک واقعیت روزانه استوار است. «دیدن پستچی/ رویایی بود/ در انتظار رسیدن یک نامه/ اما آمد و/ شناسنامه تو را آورد». یکی ازبهترین تعبیرات شاعر از انسان امروز هویت چهل تکه یا پاره پاره اوست که هر کدام در وضعیت و موقعیت متفاوتی قرار دارد. شاعر به درک درستی از موقعیت انسان امروز دست یافته است. این ادراک شاعرانه منبعث از تجربه زیست شده است. هویتی که هر کدام در موقعیتی تازه معنا می‌یابد. به قولی هر اقلیمی معرف یک سطح آگاهی است. گویی ما در نتیجه فرآیندی که درک آن آسان نیست، همه اعصار تاریخ بشریت را به صورت در هم آمیخته در خود گرد آورده‌ایم: «تکه‌هایی از من در خیابان/تکه‌هایی از من در کافه‌هایت/تکه‌هایی از من/در تکه‌های تو/ مرا پس بده/ شهر من!/ بدون خودم/ کجا بروم؟».پاره‌ای از شعر دستاران هم بر پایه داده‌های خبری و روایت انشاگونه شکل گرفته و هر‌گاه از آن مسیر مالوف ذهنی خبری‌‌ رها می‌شود شعرش به رقص در می‌آید. شعرهایی که بر پایه داده خبری شکل می‌گیرند نوعی تجربه فاصله گذاری شده میان شاعر یا فاعل با فعل تجربه شده است. و امر تجربی که بنیان خبری دارد یک کلیت تجربه شده در بیان شعری نیست. شعری که مانند اخبار حامل پیامی باشد لذت نهفته در متن را تقلیل می‌دهد و ذهن خواننده را به مدت کمتری درگیر خود می‌کند. شاعر با خبر به عنوان شی خارج از متن تجربه شده برخورد می‌کند، طبعا تاثیر گذاری آن به مراتب کمتر از شعر‌هایی است که برخاسته از تجربه تمام و کمال زیست شده شاعرست. هر چه قدر شعر، پا را از دنیای خبر و خبر رسانی فرا‌تر بگذارد تاثیر بیشتری بر خواننده دارد. الگوی ساخت برخی شعرهای دستاران بر اساس روایت خبری است که همواره ازیک مبدا خبری به سوی گیرنده خبر حرکت می‌کند. شعر خوب شعری است که خط سیر او سیال و فراگیر باشد. «چه فرق می‌کند/ دوست داشتن یا دوست نداشتن/ هر دو/ پیراهن یوسف را دریدند». دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می‌کنند، تجربه اول شاعری است که می‌کوشد تمام لحظه‌ها زندگی انسان امروز را در خود درونی کند و سپس این تجربه‌های زیست شده درونی را با زبانی ساده به بیان شعر نزدیک کند.
×××
شماره تلفن‌های 66496923، 88490392، 09360355401 و ایمیل aamout@gmail.com  برای ثبت سفارش و ارسال رایگان کتاب (خرید حداقل 4 عنوان) در خدمت علاقمندان کتاب‌های نشر آموت است. این طرح روز تعطیل ندارد و در تمام روزهای هفته (حتی جمعه‌ها و روزهای تعطیل) می‌توانید سفارش خود را اعلام فرمایید. برای مشاهده فهرست 110 عنوان کتاب نشر آموت (رمان ایرانی/ رمان خارجی/ شعر/ ایرانشناسی و ...) به سایت انتشارات آموت مراجعه فرمایید: www.aamout.com

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
چهره مبهم | محمدهاشم اکبریانی
 
رمان تازه‌ی محمدهاشم اکبریانی، ماجرای شخص خنده‌رویی‌ست که می‌خواهد خنده‌اش را از شر چهره‌ای مبهم که قصد دارد خنده‌اش را از او بگیرد، حفظ کند. اکبریانی این رمان را وصف الحال جامعه‌ی کنونی می‌داند.
ایلنا: محمدهاشم اکبریانی که به تازگی رمان «چهره مبهم»اش از سوی نشر آموت به بازار آمده، از مضمون و انگیزه‌های نگارش این رمان و کم و کیف فضاهای داستانی‌اش صحبت کرد.
وی درمورد این رمان به خبرنگار ایلنا، گفت: داستان «چهره مبهم»، داستان درگیری انسانی‌ست که نسبت به دنیا و آنچه پیرامونش وجود دارد، خوش‌بین است؛ با کسی که سعی می‌کند این خوش‌بینی را از او بگیرد. به واقع در این رمان فردی لبخند به لب دارد و شخصیت دیگر که همان چهره‌ی مبهم است، درصدد است که این لبخند را از او بگیرد. فضای این رمان، ‌فضایی غیررئال است و شخصیت‌ها می‌توانند آب باشند، آتش باشند، کوه باشند و....
وی درمورد انگیزه‌ی پرداختن به این سوژه توضیح داد: پیرامون خودم و اطرافیانم را که نگاه می‌کنم، می‌بینم پر است از عواملی که هرآینه می‌تواند ما را به سمت افسردگی سوق دهد و شادی‌های زندگی‌مان را از ما بگیرد. به همین خاطر، این رمان درواقع گزارشی‌ست از دنیای پیرامونی‌ که تجربه‌ی زیستن در آن را دارم.
نویسنده‌ی مجموعه داستان «آرامبخش می‌خواهم» ادامه داد: البته افسردگی و افسرده شدن، هم به شرایط اجتماعی بستگی دارد و هم به خود شخص. البته من نقش خود شخص را بیشتر می‌دانم اما واقعیت این است که در سراسر دنیا، مردمانی که شاد زندگی می‌کنند و دچار افسردگی کمتری می‌شوند در جوامعی زندگی می‌کنند که شرایط و بسترهای لازم برای شادی‌های اجتماعی وجود دارد.
http://www.ilna.ir/news/mi_news/Original/1392/04/Small/89655.jpg 
وی افزود: اما متاسفانه در جامعه‌ی ما اینگونه نیست. دور و بر ما پر است از عواملی که در طول روز خنده را از لبان ما می‌گیرند و ما را دچار ناراحتی و حتی افسردگی می‌کنند. به عنوان مثال مشکلات اقتصادی، ترافیک و آلودگی هوا، بروکراسی‌های زجر آور اداره‌ها و... عواملی هستند که در درازمدت زمینه‌ی افسردگی را در ما ایجاد می‌کنند.
اکبریانی گفت: در چنین شرایطی، طبیعتا افراد برای مقابله با افسردگی و حفاظت از شادی‌ها و دلخوشی‌هاشان، باید نقش مهم‌تری را بازی کنند. رمان «چهره مبهم» هم داستان انسانی‌ست که برای حفظ شادی‌ها و خوشبینی‌هایش مبارزه می‌کند؛ در واقع ستیزی‌ست در مقابل افسردگی.
وی که در آثار قبلی‌اش نیز همواره سوژه‌هایش را از میان جامعه و مردمی که با آن‌ها برخورد دارد انتخاب کرده، درمورد این شیوه و اهمیت آن افزود: داستان‌های من کنکاش انسان است در خودش! اما به هر حال انسان در جامعه زندگی می‌کند و از درنظر گرفتن شرایط اجتماعی ناگزیریم. من هم با این رویکرد، همیشه به زندگی خودم و اطرافیانم توجه می‌کنم؛ آدم‌های مختلف، زندگی‌هاشان و تفاوت‌هاشان همواره برای من سوال برانگیز است و اینکه یک انسان چطور می‌تواند خودش را واکاوی و بررسی کند، دغدغه‌ی اصلی من در نوشتن است.
این نویسنده درمورد سرنوشت برخی از آثار پیشین خود توضیح داد: رمان «عذاب ابدی» که با نشر چشمه به ارشاد رفته بود،‌ در همان مقطع غیرقابل چاپ اعلام شد. رمان «زندگی همین است» نیز با اصلاحاتی مواجه شد که پس از اعمال آن‌ها دوباره به ما گفتند این اصلاحات مورد نظرشان نیست و اصلاحیه‌ی تازه و سنگین‌تری را روی آن صادر کردند. این اتفاقات خورد به توقیف شدن نشر چشمه و من هم از انتشار این رمان صرف نظر کردم.
وی ادامه داد: چندی پیش رمانی تحت عنوان «روبروی آیینه» را به آقای کیائیان سپرده‌ام که البته نمِ‌دانم قرار است با کدام نشر چاپ شود. این رمان نیز با همین سوژه، یعنی جستجوی انسان در خودش نوشته شده. اما این بار شخصیت داستان که تصمیم گرفته از یک مقطعی دیگر حرف نزند، در ارتباط با پدیده‌های مختلف اجتماعی تعریف می‌شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
یادداشتی از آذر عالی‌پور درباره «فلانری اوکانر»
فلانری اوکانر 1925-1964

آذر عالی‌پور، مترجم در یادداشتی می‌نویسد: فلانری اوکانر نویسنده‌ای است مذهبی که بر خلاف بسیاری از نویسندگان، نه عشق که رنج را رمز دستیابی به حقیقت می‌داند و رنج را با خشونت تمام به نمایش می‌گذارد، اما در پایان، چنین می‌نماید که از ریاضت و رنج به شهود می‌توان رسید و به عشق.
http://axgig.com/images/67868313995727810470.jpg
آذر عالی‌پور، مترجم

به گزارش خبرنگار مهر، مجموعه‌ داستان‌های فلانری اوکانر، شامل مجموعه‌ای از 25 داستان‌ کوتاه این نویسنده صاحب سبک آمریکاست که به تازگی از سوی نشر آموت منتشر شده است. این مجموعه داستان از این جهت که پس از 25 سال بار دیگر این نویسنده را با مخاطبان ایرانی داستان کوتاه آشنا کرد و از این جهت که بنا بر گفته مترجمش، آذر عالی‌پور آخرین ترجمه داستانی از وی خواهد بود، اثری قابل توجه است.

متن زیر که به قلم آذر عالی پور تالیف شده و در اختیار خبرگزاری مهر قرار گرفته است، دیدگاه وی نسبت به اوکانر و ادبیات او را به صورت مختصر بیان می‌کند:

اوکانر را در سال 1365 شناختم، آن هم به طور اتفاقی. به دوستی سپرده بودم که قصد دارم کاری را در حوزه ادبیات داستانی ترجمه کنم، آن هم برای نخستین بار. به شدت به این حوزه علاقمند بودم، علاقه‌ای که از علاقه به جهان ادبیات ناشی می‌شد. دغدغه نوشتن به زبان فارسی لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد، ولی از آنجا که نیمی از رشته تحصیلی و تخصصی‌ام ترجمه بود، به ناچار به ترجمه روی آوردم. دوست خوبم کتابی را برایم آورد که رمانی از نویسنده‌ای به نام فلانری اوکانر در آن به چاپ رسیده بود.

این رمان، همان رمان Wise Blood این نویسنده بود. من بی آن که هیچ گونه آشنایی قبلی با نویسنده‌اش داشته باشم یا درباره او چیزی خوانده باشم، رمان را خواندم. رمانی بود تلخ، دارای شخصیت‌های غیرعادی با رفتارهای عجیب و غریب و غیرمعمول و درونمایه‌ای آمیخته به عناصر گوتیک و پر از وقایع غیرعادی و حتی غیرواقعی. بلافاصله بعد از خواندن رمان، تصمیم گرفتم آن را ترجمه کنم، باز هم بی آن که در مورد خود نویسنده چیزی بدانم یا پژوهشی بکنم.
به شکلی غیرعادی با شخصیت‌های عجیب و غریب و بدتر از آن با درونمایه پیچیده، نیمه فلسفی، نیمه عرفانی و پایان تلخ و دردناک آن احساس نزدیکی می‌کردم، گویی با تمام وجودم دغدغه‌های ذهنی شخصیت‌ها و رفتار و کردار عجیب آن‌ها را لمس و درک می‌کردم. و بدین سان بود که رمان را ترجمه کردم و از آن جایی که ترجمه واژه به واژه عنوان کتاب چیزی می‌شد به نام «خون عاقل» که در زبان فارسی نه دلنشین بود و نه رساننده محتوا و روح داستان، نام «شهود» را که به معنی حس درونی یا چیزی شبیه به آن بود، حسی که به ویژه یکی از شخصیت‌های رمان، مدعی داشتن آن بود، بر آن گذاشتم.
حین ترجمه کتاب مطالبی در مورد خود فلانری اوکانر خواندم و با خواندن نظرات منتقدان ادبی مطرح جهان به ویژه آمریکا، به بزرگی و منحصر به فرد بودن این نویسنده  پی بردم. هرچند در آن زمان دریافت اطلاعات در مورد نویسندگان مختلف به راحتی و سادگی دهه اخیر که از طریق اینترنت انجام می‌گیرد، میسر نبود. در آن روزها چاپ کتاب به ویژه در زمینه ادبیات داستانی، نه تنها کار ساده‌ای نبود، بلکه به دلیل محدودیت‌های وزارت ارشاد هیچ ناشری رمانی را از مترجمی برای انتشار نمی‌پذیرفت. مجبور شدم خودم نسخه دست نویس ترجمه را به وزارت ارشاد ببرم و در کمال نومیدی به کمیته حمایت از مولفین و مترجمین بسپارم و درخواست مجوز چاپ کنم. از سر خوش شانسی ظاهراً کتاب به دست کسی سپرده شد که اهل ادبیات بود و او هم از کار این نویسنده خوشش آمده بود و در نتیجه با تمام محدودیت‌های کاغذ و مجوز در آن سال‌ها، به این کتاب مجوز چاپ دادند که آن را به ناشری سپردم و به این ترتیب بود که کتاب «شهود» و فلانری اوکانر به جامعه ادبی معرفی شد.
چیزی نگذشت که با خواندن داستان‌های کوتاه این نویسنده، متوجه غنی بودن و خاص بودن آنها شدم و تصمیم به ترجمه پاره‌ای از داستان‌های او گرفتم. مجموعه داستان «شمعدانی» محصول این تلاش بود. بسیاری از اطرافیانی که می‌شناختم به هیچ وجه با کارهای اوکانر ارتباط برقرار نکردند و حتی با خواندن آن‌ها اخم در هم کشیدند، اما کسانی که با ادبیات مدرن، غنی و درونمایه‌های نمایانگر سردرگمی انسان امروزی، آشنایی بیش‌تری داشتند، از آن استقبال کردند.

 
اوکانر سخت جنوبی است؛ زبانش سرشار از اصطلاحات و کنایات عامیانه مردم جنوب است، زبان عامیانه کشیشانه که آمیزه‌ای است از تکه‌هایی از انجیل و زبان پر طمطراق موعظه‌ها و خطابه‌هایی سرشاز از وعده و تهدید. او بی‌گمان، نویسنده‌ای است مذهبی که بر خلاف بسیاری از نویسندگان، نه عشق که رنج را رمز دست یابی به حقیقت می‌داند و رنج را با خشونت تمام به نمایش می‌گذارد. اما در پایان، چنین می‌نماید که از ریاضت و رنج به شهود می‌توان رسید و به عشق. بر خلاف تصور رایج، اوکانر اصالت یک انسان را در ناکامی و ناتوانی او در رسیدن به خواست‌هایش می‌داند. از نظر او اراده آزاد نه به معنای یک اراده، بلکه به معنای برخورد اراده‌ها در یک فرد است.
او نویسنده‌ای دقیق و منضبط بود و در طول حیات ادبی کوتاهش خود را مجبور می‌کرد که از صبح تا ظهر بدون وقفه بنویسد، شاید به این دلیل که از پیشرفت بیماری خود و مجال اندکی که برایش مانده بود با خبر بود. او حتی در سال‌های آخر عمر که با لوپوس دست و پنجه نرم می‌کرد، با همان انضباط و وسواس همیشگی به کار خود ادامه می‌داد. لهجه جنوبی را به خوبی می‌شناخت و دارای طبعی ظریف سرشار از طنز و موقعیت‌های کمیک بود و با ترکیبی از این مهارت‌ها، پاره‌ای از بهترین داستان‌های طنز ادبیات آمریکا را به رشته تحریر درآورد. به مانند کمدی الهی دانته، طنز تلخ و تیره اوکانر آگاهانه بر آن است تا با جسارت هرچه تمام‌تر بر گناهان نابخشودنی انسان و نیاز او به شفقت الهی تاکید ورزد. حتی شخصیت‌های داستانی‌اش مثل (تام تی. شیفلت، مری گریس، هوپ ول، خانم کوپ) همه اغلب نشانه‌های طعن‌آمیزی از خلایی روحانی دارند و تقلایشان برای دستیابی به آرامش باطنی و مذهبی به مضحکه می‌انجامد. اوکانر کاتولیکی جنوبی بود. داستان‌هایش عمدتاً در ارتباط با پروتستان‌های بنیادگراست که او بسیاری از آن‌ها را به خاطر صداقتشان برای جستجوی حقیقت می‌ستود.
مجموعه آثار اوکانر با توصیف‌های متداول در تقابل اند. گرچه بسیاری از داستان‌هایش از دنیای روزمره و آشنا شروع می‌شوند و در این جهان واقعی جریان می‌یابند، به طور مثال در یک تعطیلات خانوادگی یا اتاق انتظار یک پزشک، بی تردید نمی توان آن‌ها را واقع گرا نامید، یا دست کم مفهومی از واقع گرایی جنوبی را به آن‌ها اطلاق کرد که در داستان‌های ویلیام فاکنر یا ارسکین کالدول به چشم می‌خورد. به طور مثال، فاکنر با زبان تمثیلی خود، باور اساطیری به مذهب را در شخصیت‌هایش نشان می‌دهد و مشکلات منطقه‌ای آن‌ها را با حضور خاموش اما تأثیرگذار مذهب تبدیل به موضوعی جهانی می‌کند، اما مذهب برای اوکانر شخصی‌تر، جدی‌تر و محتوایی‌تر است. اوکانر از آثار نویسندگان جنوبی، کارهای فاکنر و کالدول و نیز ادورا ولتی، کارولین گوردون و کاترین اَن پورتر را به خوبی خوانده بود و بیش‌ترین تأثیر را فالکنر و پورتر بر او گذاشته بودند.
شخصیت‌های اوکانر از فرقه‌گرایی وازده‌اند، اما جویای رابطه‌ای فردی و بلاواسطه با خدای خویشند. آن‌ها با باورهای خود کلنجار می‌روند، از مرزهای شک و انکار در می‌گذرند و به ایمانی غریب دست می‌یابند.
×××
شماره تلفن‌های 66496923، 88490392، 09360355401 و ایمیل aamout@gmail.com  برای ثبت سفارش و ارسال رایگان کتاب (خرید حداقل 4 عنوان) در خدمت علاقمندان کتاب‌های نشر آموت است. این طرح روز تعطیل ندارد و در تمام روزهای هفته (حتی جمعه‌ها و روزهای تعطیل) می‌توانید سفارش خود را اعلام فرمایید. برای مشاهده فهرست 110 عنوان کتاب نشر آموت (رمان ایرانی/ رمان خارجی/ شعر/ ایرانشناسی و ...) به سایت انتشارات آموت مراجعه فرمایید: www.aamout.com

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نقد در اردبیل
تصویر روی جلد کتاب 
نخستین مجموعه شعر سولماز صادقزاده ‌نصرآبادی با عنوان «نان فقط یک واژه نیست» پنجشنبه، 10 مرداد، با حضور شاعر این مجموعه در شهر اردبیل نقد می‌شود.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، صادقزاده ‌نصرآبادی از برگزاری نشست نقدی برای نخستین مجموعه شعر خود با عنوان «نان فقط یک واژه نیست» خبر داد و گفت: منتقدانی مانند وحید ضیایی، نویسنده، منتقد و کارشناس امور فرهنگی اداره کتابخانه‌های عمومی استان اردبیل، در این نشست حاضر خواهند بود.
«نان فقط یک واژه نیست» نخستین دفتر شعر مستقل صادقزاده، شامل حدود 50 قطعه شعر سپید کوتاه و بلند است و برگزیده اشعار وی را در یک دهه فعالیتش در بر می‌گیرد. احمدرضا احمدی، شاعر، اشعار این مجموعه را از میان 80 قطعه شعری که شاعر برای درج در قالب نخستین مجموعه خود انتخاب کرده بوده، برگزیده است.
صادق‌زاده پیش از این درباره ویژگی‌های ساختاری شعرهایش به «ایبنا» گفته بود: «بارزترین ویژگی این شعرها، تصاویر شعری قوی آن‌ها است. از سوی دیگر در سرایش این شعرها از زبان ساده‌‌ای بهره گرفته‌ام؛ چرا که معتقدم شعر باید به‌گونه‌ای باشد که مخاطب بتواند با آن ارتباط برقرار کند.»
صادق‌زاده ‌نصرآبادی متولد 1357 مشکین‌شهر و از مریبان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است. پیش‌تر کتاب «جاذبه‌های سیاحتی مشکین‌ شهر» از وی به چاپ رسیده است.
مجموعه «نان فقط یک واژه نیست» پنجشنبه، 10 مرداد در تالار بیضای اردبیلی واقع در میدان استاد یحیوی، کتابخانه عمومی اردبیل نقد خواهد شد.
مجموعه شعر «نان فقط یک واژه نیست» در 120 صفحه فروردین ماه امسال (1392) از سوی نشر آموت منتشر و راهی بازار کتاب شد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نمایش بخشی از درون
پروانه‌ای روی شانه 
نسرين قرباني (تهرانامروز): ساختارنوع بشر ازتكه پازل‌هاي درهم ريخته‌اي تشكيل شده كه ازكنار هم گذاشتن آنها انواع عقده‌هاي كودكي، حرف‌هاي ناگفته، خوشي‌هاي زود‌گذر، آرزوهاي رسيده و نرسيده پديد مي‌آيد. انسان‌هايي كه بعد‌ها هريك درگير انواع مسائل و مشكلاتي مي‌شوند و نمي‌دانند ريشه اين درخت تناوركجاست. انسان‌هايي كه ازداشته‌هاي خود غافلند و به نداشته‌ها دل بسته و حسرت مي‌خورند. كساني كه دركودكي و نوجواني اغلب به دليل تحقيرشدن، توهين شنيدن و ماندن صداهايي درگليا به افرادي بيش از اندازه محتاط و محافظه‌كار تبديل مي‌شوند ويا به شدت جسور و بي‌باك. به حدي كه هركدام ازاين صفات بيش ازاندازه مي‌تواند مخرب باشد. كساني كه ازروبه روشدن با قوي‌تر از خود هراس دارند و براي تخليه رواني تلافي انرژي‌هاي مانده را بر سر همسر، فرزند، موجودي بي‌دفاع و غيره خالي مي‌كنند. اما ته دل شان‌‌ همان ترسوي بزدلي هستند كه براي پنهان نگه‌داشتن اين صفت خود را پشت پرونده‌هاي اداري، معاشرت نكردن با ديگران و سركوب كردن درون خود سرگرم مي‌كنند. تا جايي‌كه درطي زمان باور مي‌كنند آنچه هستند همين است و لاغير.
اينكه چگونه همه عمر اين صفات را با خود حمل نكنيم و يك جايي در زندگي به خودباوري‌اي برسيم كه اين كوله سنگين را زمين بگذاريم، كاري است بسيار سخت كه اغلب انسان‌ها نه به فكرزمين گذاشتن آن هستند و نه خود را ياراي آن مي‌دانند، بنابراين هردو باهم درخاك دفن مي‌شوند. نمي‌دانيم ازكجا مي‌آييم. چرا مي‌آييم و كجا مي‌رويم. سرگرداني غريبي كه بخصوص نسل تكنولوژي بيشتربا آن دسته و پنجه نرم مي‌كند. خود گريزي، بهترين و آسان‌ترين راه براي نشناختن خود و انسان‌هايي كه به نوعي با آنها ارتباط داريم است.
«پروانه‌اي روي شانه» دومين رمان بهنام ناصح است. رماني كه انگشت روي دو نكته مهم گذاشته. نكاتي كه هريك به نوبه خود مي‌توانند بحث برانگيزباشند. معلوليت جسماني و ديگربيگانه بودن با خويشتن خويش و باور نداشتن اين مهم. اكثريتي ازاجتماع كه به اشتباه گمان مي‌كنند خود‌شناسي به‌طورعام مفهومي ساده و پيش‌پا‌افتاده دارد و باز به همين دليل نه خود را مي‌شناسند و نه انسان‌ها و دنياي اطراف‌شان را. از اينجاست كه پاي هزاران اختلاف، تحقير، تهديد و حسرت به زندگي‌شان باز مي‌شود و در اين ميان سهم نزديك‌ترين افراد يعني همسرو فرزندان بيشتر از همه است. انسان‌هايي كه توانايي‌هاي خود را نه مي‌شناسند و نه مي‌خواهند بشناسند، وقتي درمخمصه‌اي قرارمي‌گيرند و از حل ساده‌ترين مسائل عاجز مي‌مانند، به عجزخود نه اعتراف كه بهترين و آسان‌ترين راه را انتخاب مي‌كنند: انداختن تقصير به گردن ديگري. رمان «پروانه‌اي روي شانه»، كتابي كه مي‌تواند خواننده را يك نفس با خود همراه كند بي‌آنكه خميازه بكشد، درهزارچاله‌هاي زندگي مي‌افتد. خود را بري از اشتباه و ديگري را مقصر قلمداد مي‌كند و سرانجام درخلسه‌اي گريزناپذير به خودآگاهي مي‌رسد. به توانايي‌هاي بي‌پايان خود. به اينكه مي‌تواند و باور مي‌كند آنچه كه به نام انسان بوده، همه آن نيست. بنابر اين از زير آب بيرون آمده و دنياي اطراف خود را بهتر و كنكاشانه‌تر نگاه مي‌كند. كتاب‌ها و آدم‌ها به نوعي شبيه هم هستند: كسل و خسته كننده يا شاد ومفرح درعين حال گاهي تلخ. كتابي كه از همان خطوط شروع و پاراگراف اوليه خواننده بازيگوش را محكم بر سر حروف خود بنشاند، نويسنده آگاهي پشت آن پنهان شده است. نويسنده‌اي كه مي‌داند چه مي‌خواهد و چه انتظاري ازخواننده دارد. به كاربردن اين ترفند به معني اين است كه نويسنده قصدكرده خواننده را يك نفس تا به آخر بنشاند و يك دل سيربا او درد دل كند. درشادي‌هاي راوي‌اش او را سهيم كند. با خامي‌ها و بي‌تجربه گي‌هايش از او راه بخواهد و سرانجام به اين باور برسد كه قرارنيست براي هرموضوعي ازخود سوال كنيم: چرا من؟ «زيرا هركسي ممكن كه اين سوال را ازخود بپرسد. بنابراين به جاي لجاجت، با خود، اطرافيان و سرنوشتي كه درآن دخيل نيست، كنار مي‌آيد و به جاي زوم كردن به ناتوانايي‌هايي كه هركسي بخشي ازآن را دارد به توانايي‌هاي خود بها داده و زندگي را براي خود و اطرافيانش زيبا و تحمل پذيرتر مي‌كند. دررمان پروانه‌اي روي شانه با دو زن ميان سال روبه رو هستيم. منير و منصوره. هردو به شكلي خود را باور ندارند و بيشتر از آنكه از داشته‌هايشان لذت ببرند، افسوس نداشته‌هايشان را مي‌خورند. منير، زني كه بعد از بيست سال و داشتن دختري كم شنوا، به‌رغم ميل همسر، يك بارديگرشانس خودرا امتحان مي‌كند و منصوره كه با ازدواجي سرسري زندگي خود و فرزندش را به نابودي مي‌كشد. پسري كه مي‌توانست سايه پدري را برسرداشته باشد و ندارد و تبعات آن و جواني منصوره كه مثل شمعي آرام آرام مي‌سوزد. هر يك از اين دو زن، زماني به خودباوري كامل مي‌رسند كه فرازو فرودهايي را پشت سرمي گذارند. رمان «پروانه‌اي روي شانه» مثل نمايشنامه‌اي است كه در چندين پرده اجرا مي‌شود. هريك از بازيگران در زمان‌هاي تعيين شده روي صحنه مي‌آيند. بخشي از درون خود را به نمايش مي‌گذارند و مي‌روند تا در ‌‌نهايت به سرانجامي كه خواسته نويسنده است برسند. راوي‌هاي بهنام ناصح خود را باور ندارند و اين مي‌تواند و حتما هم‌ چنين است كه اغلب مردم در هر سن و لباسي به اين مشكل دچار هستند. مشكلي كه ظاهر نيست ولي مجموعه حركات، گفتار و رفتارهاي بسياري از انسان‌ها معرف چنين حالت‌هايي است. نويسنده‌اي به شدت واقع‌گرا كه پشت انواع مشكلات و عقده‌هاي حقارت پنهان نمي‌شود. بلكه پوسته آنها را لايه لايه شكافته و درمعرض ديد مي‌گذارد. انسان‌هايي كه از برخورد با واقعيت‌ها از خود واكنش نشان داده و گمان مي‌كنند پنهان نمودن آن به معناي نبودن است.
×××
شماره تلفن‌های 66496923، 88490392، 09360355401 و ایمیل aamout@gmail.com  برای ثبت سفارش و ارسال رایگان کتاب (خرید حداقل 4 عنوان) در خدمت علاقمندان کتاب‌های نشر آموت است. این طرح روز تعطیل ندارد و در تمام روزهای هفته (حتی جمعه‌ها و روزهای تعطیل) می‌توانید سفارش خود را اعلام فرمایید. برای مشاهده فهرست 110 عنوان کتاب نشر آموت (رمان ایرانی/ رمان خارجی/ شعر/ ایرانشناسی و ...) به سایت انتشارات آموت مراجعه فرمایید: www.aamout.com

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان جدیدی از مریلین رابینسون
رابینسون/ تصویر نسخه اصلی کتاب
مریلین رابینسون، نویسنده رمان «گیلیاد»

رمان «گیلیاد» اثر مریلین رابینسون با ترجمه مرجان محمدی از سوی نشر آموت منتشر می‌شود. داستان این کتاب که روایتی از نامه‌نگاری‌های یک کشیش به پسرش است، زمینه‌ساز شکل‌گیری رمان بعدی رابینسون با نام «خانه» شد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، یوسف علیخانی، مدیر نشر آموت، از مجوز گرفتن ِ ترجمه رمان «گیلیاد» اثر مریلین رابینسون خبر داد و گفت: این رمان مریلین رابینسون به زودی از سوی نشر آموت راهی کتابفروشی‌ها خواهد شد و مرجان محمدی مترجم این اثر است.
رابینسون تاکنون سه رمان به نام‌های «خانه‌داری»، «گیلیاد» و «خانه» منتشر کرده است. «گیلیاد» با عنوان «Gilead» در سال 2004 میلادی منتشر شد و یک سال بعد جایزه ادبی پولیتزر در بخش داستان و جایزه مجمع منتقدان کتاب ملی را از آن خود کرد. در این رمان نامه‌های کشیش مسنی به پسر خردسالش محور اصلی داستان است و ماجراهای کتاب در «آیووا» روی می‌دهد.
پیش از این رمان دیگری از این نویسنده با نام «خانه» نیز به فارسی ترجمه و منتشر شده بود. رمان «خانه» به موازات رمان دوم نویسنده، «گیلیاد» حرکت می‌کند. فضای دو داستان یکسان است و ماجراهای کتاب در یک منطقه و با شخصیت‌هایی مشترک روی می‌دهند. مخاطب در رمان «خانه» شاهد تضادهای بسیاری در ذهن شخصیت‌ها است.
محمدی، مترجم این کتاب، پیش از این درباره «رابینسون» به «ایبنا» گفته بود: «رابینسون نویسنده معاصر آمریكایی با مدرک دكترای زبان انگلیسی است كه هم اكنون در دانشگاه آیووا تدریس می‌كند. وی با چاپ نخستین رمانش توانست جوایز ادبی متعددی را به دست آورد و مورد تمجید زیادی قرار بگیرد. دومین رمان او به نام «گیلیاد» در سال 2004 منتشر شد و جایزه ادبی پولیتزر و كانون منتقدان ادبی را به دست آورد... این کتاب شامل نامه‌های كشیشی به فرزندش هفت ساله‌اش است كه در میان آن نامه‌ها به خانواده‌ای اشاره می‌شود؛ خانواده‌ای كه موضوع زندگی‌شان به شكل‌گیری كتاب «خانه» منجر می‌شود.»
رابینسون علاوه بر رمان، به ادبیات غیر داستانی نیز پرداخته و کتاب‌های بسیاری در این حوزه منتشر کرده که «سرزمین مادری»، «زمانی که بچه بودم کتاب می‌خواندم» و «مرگ آدام» از جمله آن‌هاست.
ترجمه رمان «گیلیاد» در حدود 290 صفحه به زودی از سوی نشر آموت راهی کتابفروشی‌ها خواهد شد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگوی آرمان با «آذر عالی‌‌پور»
http://axgig.com/images/67868313995727810470.jpg 
هادی حسینی‌نژاد (روزنامه آرمان): آذر عالی‌پور متولد ۱۳۲۸ ماهشهر، کار‌شناس ارشد روابط بین‌المللی از نیوجرسی آمریکاست. این مترجم، سابقه ترجمه آثار متعددی را در حیطه ادبیات داستانی منتشر کرده. مجموعه داستان‌های «جنون دو نفره» و «رز گریه کرد» از ویلیام ترور، «ملاقات با مرینال» از چیترا بنرجی، رمان‌های «لحظه ایست روبین عشق» از لورا اسکوئیول، «آتش در کوهستان» از آنیتا دسای و... همچنین او نگارش مجموعه داستان‌هایی با نام‌های «اشتیاق»، «بانوی دریاچه» و «شلیک به قاضی پرایس» را نیز در پرونده خود دارد. وی که پیش‌تر رمان «شهود» و مجموعه داستان «شمعدانی» را از فلانری اوکانر ترجمه کرده بود، در ابتدای سال جاری مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر را در قالب کتابی قطور، از سوی نشر آموت روانه بازار کرده است. این گفت و شنود، حول محور این کتاب و آثار اوکانر تهیه و تنظیم شده اما به تجربه نویسنده در کار ترجمه و همچنین ملزومات ترجمه در دنیای جدید نیز پرداخته‌ایم. متن گفت‌وگو، پیش روی شماست.
خانم عالی‌پور؛ ابتدا برای روشن شدن بحث، کمی درباره مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر که با ترجمه شما توسط نشر آموت روانه بازار شده توضیح دهید. آیا این کتاب، تمام داستان‌های کوتاه اوکانر را شامل می‌شود؟
اوکانر در طول زندگی کوتاهش که 39 سال بیشتر نبود در مجموع سی و یک داستان کوتاه (که البته برخی از آنها داستان‌هایی بلندند)، دو رمان و یک مجموعه مقالات و تعداد زیادی نامه نوشت. مجموعه جدیدی که از آثار این نویسنده ترجمه کرد‌ه‌ام و توسط نشر آموت در نمایشگاه بین‌المللی کتاب امسال عرضه شد «مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر» نام دارد و ۲۵ داستان از داستان‌های کوتاه و بلند او را در برمی‌گیرد.
با توجه به زندگینامه و آثار نویسنده، در می‌یابیم که شخصیت هنری اوکانر در تقابل با رویدادهای پیرامونی‌اش در دهه‌های ۴۰ تا ۶۰ میلادی، هویت و نشانه‌های خاصی به آثار این نویسنده آمریکایی داده است. از دیدگاه شما کدام ویژگی‌های مهم زندگی و آثار اوکانر را مشخص کرده‌اند؟
اوکانر یکی از نویسندگان جنوب آمریکاست. دو ویژگی یعنی «جنوبی» و «کاتولیک» بودن بر کار‌هایش اثر گذاشته‌اند و این دو خصلت از شاخصه‌های مهم آثار اوست. جنوب آمریکا تا نیمه قرن بیستم نویسندگان بزرگی را به جهان ادبیات معرفی کرد مثل ویلیام فاکنر، ارسکین کالدول، کا‌ترین آن پور‌تر، کارسون مک کالرس و ادورا ولتی. اوکانر هم یکی از شاخص‌ترین آنهاست. زبان اوکانر به شدت جنوبی و سرشار از اصطلاحات و کنایات عامیانه مردم این حوزه جغرافیایی است. اصولا ادبیات جنوب آمریکا سال‌ها تحت تاثیر مذهب و نیز تغییر مناسبات اجتماعی بین سیاهان و سفید‌ها ویژگی چشمگیری داشت که از آن جمله توصیف‌های رئالیستی است، هرچند که اوکانر خود را در این چهارچوب محدود نمی‌کند. از شاخصه مهم کارهای اوکانر تاثیر مذهب بر نوشته‌هایش است. خود او یک کاتولیک مؤمن و وفادار به اجرای مناسک مذهبی بود اما در داستان‌هایش تنها یک دانای کل و نظاره‌گر باقی می‌ماند. با اینکه خودش آدمی وفادار به مذهب بود، شخصیت‌هایش با مذهب درگیر می‌شوند و راه‌های غیرمذهبی را انتخاب می‌کنند. نمایش سرگردانی در زندگی شخصیت‌ها یا اشاره‌های مکررش به انجیل از زبان این شخصیت‌ها، همه بیانگر عمده بودن نقش مذهب در نوشته‌های او است. با این همه نباید نوشته‌هایش را به قالب‌های «جنوبی» یا مذهبی» محدود کنیم.
فلانری اوکانر 
اوکانر اگرچه سابقه فعالیت در جنبش‌ها و جناح‌های سیاسی و اجتماعی عصر خود را نداشت، اما در داستان‌هایش نسبت به جریان‌های رایج در زمانه‌ و جامعه خود واکنش نشان داده است. این رویکرد‌ها را ذیل چه عناوین و مواردی می‌توان دسته بندی کرد؟
اوکانر در طول دو دهه داستان‌هایش را نوشت. دهه‌هایی که جنبش مبارزات مدنی برای از بین بردن تبعیض نژادی بین سیاهان و سفید‌ها در جریان بود. خود او فعالیتی در این جنبش نداشت و طرفداری خاصی نیز از آن نشان نمی‌داد، اما در بیشتر داستان‌هایش به بازگو کردن احساسات و افکار آدم‌هایی می‌پردازد که هنوز معتقد به تفاوت گذاری نژادی و اجتماعی بین سیاهان و سفید‌ها هستند و تحت تاثیر تقابل آنها با فرزندانشان با دنیای جدید آشنا شده‌اند. در بسیاری از داستان‌های اوکانر فرهنگ و اصطلاحات رایج این دوران گذار کاملا به چشم می‌خورند و به همین دلیل هم واژه «کاکاسیاه» یا «زنگی» که پس از آن دوران لقبی توهین آمیز محسوب می‌شد، مدام در نوشته‌هایش و از زبان شخصیت‌های سفید تکرار می‌شود، ولی خود اوکانر در داستان‌هایش، به عنوان نویسنده و راوی، در این باره به داوری نمی‌پردازد اما به شیوه‌ای ظریف و طنزگونه، تقابل شخصیت‌هایش را با آینده پیش رو بیان می‌کند. از جمله او در نامه‌ای خطاب به دوستش نوشته است که برخورد آدم‌ها با این جنبش و اندیشه‌های آنها و برخوردشان با کلنجارهای درونی و با اطرافیان برایش مهم‌تر از خود این جنبش است. با این همه، مقالات و نامه‌هایش همه نشان می‌دهند که اوکانر انسانی بود رئوف، مردم دوست و طرفدار صلح و معتقد به رحمت الهی.
شما پیش‌تر نیز ترجمه شماری از آثار اوکانر را در کارنامه خود داشته‌اید. کدام خصوصیت و ویژگی‌ها در آثار این نویسنده شما را ترغیب کرد تا مجموعه‌ای کامل از آثارش را ترجمه و منتشر کنید؟
یکی از رمان‌های اوکانر را در سال ۱۳۶۵ تحت عنوان «شهود» ترجمه کردم و 6 داستان از داستان‌های او را نیز در سال ۱۳۷۳، با عنوان «شمعدانی» به چاپ سپردم. البته شش داستان کتاب شمعدانی را هم به دلیل سپری شدن 20 سال از ترجمه اولیه آنها، در این مجموعه جدید گنجانده‌ام. چیزی که مرا ترغیب کرد تا بقیه کارهای اوکانر را ترجمه کنم، غنی بودن آنها چه به لحاظ سبک داستان‌نویسی و چه از نظر مضمون ومحتوی بود. از جنبه داستان نویسی، شگردهای او در به تصویر کشیدن فضای محیط بومی و بازگویی درونی‌ترین لایه‌های روانی شخصیت‌هایش با نثری موجز و آمیخته به طنز شگفت انگیز است. اغلب منتقدین استفاده او از تصویرپردازی‌ها و نماد‌های غنی و پیچیده به کار رفته در داستان‌هایش را ستوده‌اند. اوکانر از نویسنگان صاحب سبک جنوب آمریکاست و در داستان‌هایش با طنزی تلخ فرهنگ تجاری- مادی دهه‌های پنجاه و شصت آمریکا را به نقد می‌کشد. او با مهارت بسیار لایه‌های درونی روان آدم‌های محیطش را که بیشتر آدم‌هایی از پا افتاده، روان پریش، متعصب و دارای رفتارهای غیرمعقول هستند بازگو می‌کند و با شجاعت و بی‌پروایی تضادهای درونیشان را نشان می‌دهد و کشمکش درونی آدم‌ها و کلنجارهای ذهنیشان را با باورهای مذهبی بیان می‌کند. مذهب و الزامات و کاربست‌های مربوط به آن نظیر وجدان، رستگاری، توبه و جهنم، از درونمایه‌های اصلی داستان‌های اوکانر است. او یکی از برجسته‌ترین نویسندگان داستان‌نویسی بعد از جنگ جهانی دوم و در میان آنها یک «خلافِ قاعده» محسوب می‌شد. داستان‌هایش به شدت رنگ و بوی محلی دارد و پر است از جزئیات طنز از محیط اجتماعی جنوب. او از طریق نشان دادن رفتارهای غیرمعقول شخصیت‌هایش سعی می‌کند رازی را که در انسان امروزی و این جوامع به نوعی گم شده است نشان بدهد: راز هستی، راز ماهیت انسان، راز رحمت الهی.
ترجمه داستان‌های اوکانر، چه ملزوماتی را برای شما به عنوان یک مترجم می‌طلبید و چه تفاوت‌هایی با سایر ترجمه‌های شما داشت؟
آثار اوکانر پر است از اصطلاحات خاص جنوب و دیالوگ‌هایی با لهجه محلی و سیاه پوستی و همین مساله کار ترجمه و یافتن معادل درست فارسی را برای این اصطلاحات و لهجه‌ها که بیشتر در قالب خرده فرهنگ‌های آن دیار و به صورت بریده-بریده و نصفه نیمه به کار رفته‌اند مشکل می‌کرد و نسبت به ترجمه‌های دیگرکوشش به مراتب بیشتری را می‌طلبید.
از آنجایی که با کم و کیف آثار اوکانر آشنایی دارید، فکر می‌کنید از لحاظ شیوه و تکنیک‌های نویسندگی چه ویژگی‌هایی در آثارش وجود دارد که می‌تواند برای نویسندگان امروزی ما درس‌آموز باشد؟
از ویژگی‌هایی آثار اوکانر که می‌تواند برای نویسندگان امروزی ما مفید باشد، معناگرا بودن داستان‌ها و پرداختن به جزئیات روح و روان و ظاهر شخصیت‌ها و دغدغه‌هایشان و به تفکر وا داشتن خواننده است. او در یک داستان کوتاه به شکلی موجز، زندگی، طرز فکر، گذشته و نیز کشمکش شخصیت‌ها با مساله مرگ و زندگی و دغدغه‌های دیگر را به نحوی استادانه به تصویر می‌کشد. او همچنین به نحو حیرت‌انگیزی مفاهیم معنا‌شناختی و هستی‌شناختی زندگی بشر را به‌ویژه در لایه‌های دوم و سوم داستان می‌گنجاند. پایان‌بندی داستان‌هایش به شدت غافلگیر کننده هستند، پایان‌بندی‌هایی که نه به شکلی تصنعی که به نحوی بسیار طبیعی از دل داستان و جزئیات متن بیرون می‌آیند، طوری که برای خواننده، در عین غافلگیر کننده بودن و حتی عجیب بودن، باورپذیر جلوه می‌کنند. او به نحوی استادانه بر تقابل‌های دوگانه سنت گرایی و مدرنیسم تمرکز می‌کند و با نشان دادن آن در کنش‌ها و دیالوگ‌ها و رویداد‌ها و استفاده به جا از شگرد‌ها و اعمال غیرقابل پیش‌بینی، داستان‌هایش را روایت می‌کند. همه این‌ها می‌توانند از نظر داستان‌نویسی آموزنده باشند.
برخی معتقدند مترجمان کشورمان بیش از اندازه به ترجمه آثار کلاسیک پرداخته‌اند و در مقابل؛ آثار مدرن و دستاورد‌های تازه ادبیات داستانی جهان، کمتر مورد توجه و ترجمه قرار گرفته‌اند. آیا شما با این تعبیر و داوری موافق هستید؟
با این نقطه‌نظر‌ها چندان موافق نیستم. دستاورد‌های تازه ادبیات داستانی جهان نیز مورد توجه مترجمان ما قرار گرفته و شماری از آنها نیز به فارسی ترجمه شده‌اند. اما شاید یکی از دلایلی که آثار مدرن و کارهای نویسندگان موج نو ادبیات دراینجا کمتر ترجمه می‌شوند، قابل چاپ نبودن بخش‌هایی از این داستان‌ها یا رمان‌ها به دلیل محدودیت‌های فرهنگی برگرفته از عرف و اقتضائات کنونی است. یکی از درونمایه‌های اصلی ادبیات داستانی، به‌ویژه ادبیات مدرن، روابط بین انسان‌ها از جمله روابط بین زن و مرد و مناسبات عاشقانه است و اکثر آثار مدرن امروزی این روابط را هر یک به گونه‌ای بیان می‌کنند. اما‌‌ همان طور که گفتم مترجم یا خود ناچار می‌شود این بخش‌ها را حذف کند یا از خیر ترجمه کتاب می‌گذرد که معمولا راه دوم انتخاب می‌شود.
در جهان داستان، نویسنده امروزی وسعت دید و دانش بیشتری نسبت به وقایع و مفاهیم مطرح در دنیای امروزی دارد. همچنین مباحث تئوریک و تکنیک‌های نویسندگی نیز عملا در دهه‌های اخیر بیشتر مورد توجه نویسندگان قرار گرفته‌اند. از این حیث، آیا ترجمه آثار کلاسیک راحت‌تر از آثار مدرن‌ است؟
مقوله سختی یا راحتی ترجمه یک اثر را نمی‌شود در تقسیم‌بندی آثار ادبی به کلاسیک و مدرن به تعریف کشید. پاره‌ای از آثار کلاسیک زبان ساده‌تری دارند و بنابراین ترجمه آنها هم راحت‌تر است، اما در بسیاری از این آثار از واژه‌های کهن و منسوخی استفاده شده که یافتن معادل درست به زبانی دیگر برای آنها بسیار دشوار است،‌‌ همان طورکه ترجمه آثار کلاسیک ما، به‌ویژه آثار شعرای قدیم ایرانی به زبانی دیگر بسیار مشکل و‌گاه غیرممکن است. اما ترجمه آثار مدرن از جنبه‌هایی راحت‌تر و از سویی دشوار‌تر است. زبان به کار رفته در آثار جدید، زبانی تحول یافته و نزدیک به زبان مورد استفاده رایج است و بنابراین ترجمه آنها از نظر زبانی نسبت به آثار کلاسیک راحت تراست، اما به لحاظ شگرد‌ها و تکنیک‌های جدید داستان‌نویسی برگرداندن آنها به زبانی دیگر دشوار‌تر است؛ شگردهایی مثل خطی نبودن، تغییر زاویه دید، تغییر مکرر راوی بدون اینکه نویسنده آن را اعلام کند و در نتیجه منجر به عدم تشخیص ضمائر می‌شود، استفاده از روش سیلان ذهن و مؤلفه‌هایی از این دست، حتی فهم این آثار را نیز، به‌ویژه در خوانش‌های اولیه، برای خواننده مشکل می‌کنند و طبیعتا ترجمه آنها هم دشوار‌تر است. بنابراین در پاسخ به سوال شما باید بگویم که راحتی و سختی ترجمه یک اثر بستگی به زبان، پیچیدگی و تکنیک‌های به کار رفته در آن دارد و ربط چندانی به کلاسیک بودن یا مدرن آثار ندارد.
به عنوان یک مترجم، فکر می‌کنید به فراخور تحولاتی که ادبیات داستانی نوین به آنها دست یافته، مترجمان نیز در ترجمه این آثار، به پیشرفت و تحول نیاز دارند؟ مترجم خوب با شاخصه‌های امروزی، چه المان‌هایی را باید داشته باشد؟
همانطور که در پاسخ به سوال قبلی گفتم، با توجه به پیچیده‌تر شدن لایه‌های داستانی و تحولاتی که در روش / ساختار و زبان ادبیات داستانی رخ داده است، طبیعتاً مترجم نیز باید خود را به ابزار شناخت و کد‌های رمز گشایی از این تکنیک‌های نوین و روح نهفته در لایه‌های زیرین این آثار مجهز کند و این ابزار چیزی نیست جز آشنایی عمیق با فرهنگ امروزی جوامعی که داستان در آنجا رخ می‌دهد و نیز آشنایی با اصطلاحات و واژه‌هایی که چه بسا در دائره‌المعارف‌های موجود نیز یافت نمی‌شوند و کوششی به مراتب بیشتر از گذشته را می‌طلبد. ترجمه‌های عجولانه و نداشتن حوصله برای آشنایی عمیق با مفهوم و روح نهفته در اثر و روش‌های به کار رفته در آن منجر به ترجمه‌ای می‌شود که به هیچ وجه معنای به کار رفته در داستان را به خواننده القا نمی‌کند و حتی او را سردرگم و پشیمان از خواندن اثر می‌کند. خواندن مدام آثار مدرن به زبان اصلی نیز به مترجم امروزی کمک می‌کند تا با مؤلفه‌های نوین داستان‌نویسی آشنایی بیشتری پیدا کند و بتواند حاصل کار بهتری داشته باشد.
سوال آخر اینکه در حال حاضر مشغول ترجمه چه اثری هستید و ترجمه‌ یا ترجمه‌هایی از شما که باید منتظر انتشارشان باشیم، کدامند؟
فعلا کار مشخصی در دست ترجمه ندارم. ترجیح می‌دهم مدتی را به مطالعه و خواندن کتاب‌هایی که یا نخوانده‌ام یا دوست دارم دوباره بخوانم، بگذرانم.
***
شماره تلفن‌های 66496923، 88490392، 09360355401 و ایمیل aamout@gmail.com  برای ثبت سفارش و ارسال رایگان کتاب (خرید حداقل 4 عنوان) در خدمت علاقمندان کتاب‌های نشر آموت است. این طرح روز تعطیل ندارد و در تمام روزهای هفته (حتی جمعه‌ها و روزهای تعطیل) می‌توانید سفارش خود را اعلام فرمایید. برای مشاهده فهرست 110 عنوان کتاب نشر آموت (رمان ایرانی/ رمان خارجی/ شعر/ ایرانشناسی و ...) به سایت انتشارات آموت مراجعه فرمایید: www.aamout.com

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
داستان­های بومی، آثار جهانی؛ یادداشتی سرپایی بر داستان‌های یوسف علیخانی
رضا کاظمی: در این یاددشت پس از برشمردنِ تیتروار پنج خصوصیت عمده‌­ای که در سه‌­گانه «قدم بخیر مادربزرگ من بود»، «اژدها کشان» و «عروس بید»ِ یوسف علیخانی به چشم می­خورد، به مقایسه دنیای داستانی او و نویسنده معاصر دیگری خواهم پرداخت. 
الف. نویسنده سعی کرده در داستان­‌هایش فضاسازیِ وهم‌­آلودی پیش روی خواننده بگذارد و البته در این راه  به مقصود نیز رسیده است.
ب. فضای وهم‌­آلود وی در عین آنکه خیلی تصویری­ست، بعضن شانه به شانه شعر نیز پیش می­رود.
پ. طبیعت در داستان­‌های او یک موجود کاملن زنده است.
ت. آدم­هایش باورها و اعتقادات خاص خود را، و به عبارت صحیح­تر باورها واعتقادات خاص "میلک" را دارند. لازم نیست شما یکی دو ساعت با یوسف علیخانی هم صحبت شوید تا متوجه شوید او چقدر عاشق فولکلور منطقه خویش است. تازه علاوه بر این­ها، نثر او پُر است از اصطلاحات عامیانه و این از تسلط عجیب و تحسین­ برانگیز نویسنده بر مبانی فرهنگ فولکلور منطقه خویش حکایت دارد. طوری که آدم شک می­کند که نکند نویسنده قصه‌­های فولکلوریک آن منطقه از سرزمین­مان را با ساختاری نو، طوری که بتوانیم آن را داستان کوتاه بخوانیم برای ما از نو روایت کرده است.
در دنیای داستانی وی ما با یک اطلس فولکلور مواجه می­شویم و البته همین چیزهاست که به آدم­های داستانی او تشخص می­بخشد.
ث. و به نظر من مهم­ترین ویژگی داستان­های این نویسنده زبان داستانی اوست. شاید برخی فکر کنند یوسف علیخانی به بازی زبانی پرداخته است، اما اگر اینگونه هم باشد این بازی  به ثمر نشسته و نویسنده را صاحب لحن خاص خود کرده است. همان چیزی که ما مدام در کارگاه­های داستانی خود اهمیت آن را به یکدیگر گوشزد می­کنیم. در ضمن این لحنی که درباره آن صحبت می­کنیم، متاثر از همان بُن­مایه­های فولکلوریکی هستند که آدم­های داستان­ها به شدت با آنها درگیرند. یعنی آدم­هایی با آن عقاید و باورها، خیلی طبیعی است که زبان روایت داستان­شان این گونه باشد؛ و اگر همه­ این­ها خیلی طبیعی به نظر می­رسند، پس نویسنده درست زده وسط خال!
آدم­های این داستان­ها صاحب لحنی هستند که آنها را از آدم­های دیگر داستان­ها متمایز می­کند، یعنی در حالی که شاهد هستیم خیلی از شخصیت­ها و تیپ­های داستانی ما – امروزه روز – به یک لحن صحبت می­کنند، (انگار که نویسنده­هاشان دیالوگ­ها و مونولوگ­هاشان را از روی دست یکدیگر نوشته­اند و می­نویسند)، آدم­های تریلوژی علیخانی صاحب چنان لحنی شده­اند که به راحتی می­توان آنها را از دیگر آدم­های داستانی تمییز داد.
در اینجا علاقه­مندم به خاطر تشابهات و تقارن­هایی که ذکر خواهم کرد، مقایسه کوتاهی داشته باشم بین "بَیل" غلامحسین ساعدی و "میلک" یوسف علیخانی (که هم اینک مهمان ماست.)
میلک از قرار روستایی است واقع در الموت قزوین، اما آیا تصویری که ما از میلک در داستان­های آقای نویسنده می­خوانیم و می­بینیم، همان تصویر واقعی میلک در محدوده جغرافیایی خویش است؟
من که تا به حال میلک را ندیده­ام. (و باید اعتراف کنم بعد از خواندن این داستان­ها، بسیار علاقه­ مند شدم آنجا را نیز حتمن یک­بار از نزدیک ببینم؛ همان گونه که چند سال پیش به اتفاق چند تن دوستان تبریزی­ام از جمله آتیلا اسکندانیِ داستان­ نویس سفری یک روزه به روستای بَیل داشتم.) در بَیل واقعی تشابهات فراوانی با بَیل داستانی (البته که به نظر من آن هم واقعی است، و بلکه واقعی­تر) وجود داشت؛ با آن خانه­های کاه­گِلی تو سری­خور، تپه­های اطراف روستا، میدان وسط آن، حوضچه بزرگ آب و عَلم­هایی که ارزش تاریخی نیز داشتند. در میلک نیز (به گفته علیخانی) کوچه­های خاکی وجود دارد، قدمگاه­ها، امام­زاده­ها، خانه­های ایوان­دار، پله­های چوبی، کوه­هایی که اسم­های عجیب و غریب و البته شاعرانه دارند، درخت تارانه خشک شده کنار امام­زاده، باغ­ها و غارها. دو مکانی که در نگاه اول به دلیل ریخت­شناسیِ فضاهای روستایی­شان می­توانند مثل دو خواهرخوانده کنار یکدیگر قرار بگیرند.
یک تشابه جالب دیگر که در همان خوانش نخست به ذهن می­رسد، اینکه اهالی میلک منتظر نشسته­اند تا لحظه­ تاریخی سرنوشت آنها فرا برسد. البته این انتظار پر از سکون و رکود است، انتظاری که از اعتقاد به نوعی جبرگرایی افراطی ناشی شده است و توجه داشته باشید که آن لحظه تاریخی هم در نهایت اتفاق آن­چنان بزرگی نیست. چیزی است در حد و اندازه­ خود آدم­ها و دایره محدود روستایشان. این آیا شما را به یاد رکود و کرختی آزاردهنده­ اهالی بَیل نمی­اندازد؟ مردمانی که می­ایستادند و خیره خیره به مصیبتی که بر سر آنها آوار می­شد، می­نگریستند.
در تریلوژی یوسف علیخانی، اسب سفیدی است که نویسنده به تاکید آن را سفید سفید می­خواند و این اسب اهالی را به دهانه­ غار می­برد. دیوی هست که از کوه پشت صحرا پیدایش می­شود و دخترهای میلک را می­دزد. سیمرغی وجود دارد که آدم­های داستان از آن به عنوان وسیله حمل و نقل استفاده می­کنند و مثال­هایی از این قبیل.
این­ها همه بخشی از یک رئالسیم جادویی کاملن بومی است؛ حتا گروهی از منتقدان و نویسندگان وطنی غلامحسین ساعدی را پیش از گابریل گارسیا مارکز نخستین نویسنده­ای می­دانند که در وادی رئالیسم جادویی داستان نوشته است. کافی است یک بار دیگر داستان­های درخشان «عزاداران بَیل» و «ترس و لرز» ساعدی را بازخوانی کنید و  موش­ها و مگس­ها و اتفاقات عجیب و غریب آن را به خاطر بیاورید...
در اول این سخن، زبان داستانی علیخانی را بزرگ ترین برگ برنده او خوانده بودم و جالب اینجاست که در این مورد نیز یک تقارن تاریخی وجود دارد.
ساعدی بعضن فارسی را به لهجه تُرکی نوشته است. در نثر او لحن آذری نویسنده کاملن مشهود است و در زمانه او برخی از نویسندگان (که امروزه برای نگاه کردن به قد و قواره ساعدی در دنیای ادبیات داستانی، مجبورند برای اینکه کلاه از سرشان نیافتد آن­را با دست روی سرشان نگه دارند)، این لهجه­نویسی را یک امتیاز منفی برای او به حساب آوردند؛ غافل از این­که اگر این اتفاق را جزء ویژگی­های زبانی آثار او به حساب ­آورده بودند، قطعن مجبور به بازنگری در نظرات خویش می­شدند. حالا امروز کسی به اسم یوسف علیخانی پیدا شده و به خصوص در اولین کتاب از تریلوژی­اش (قدم بخیر مادر بزرگ من بود)، کاملن و از روی عمد فارسی را به لهجه­ دیلمی می­نویسد. طوری که برخی از خوانندگان به سختی این لهجه را متوجه می­شوند و واقعن به زور می­خوانند.
همه­ این­ها اگر در مورد ساعدی ناخودآگاه بود، در مورد علیخانی به تعمد موجب خلق زبان داستانی گشته که کاملن در خدمت روند قصه­ داستان قرار می­گیرد. این زبان و لحن، اگر نگویم تا شخصیت­پردازی، که تا پای تیپ­سازی هم پیش می­رود و کیفیتِ روایت را به یک اولویت تبدیل می­کند. (یعنی ابتکار عمل در پیشرفت روایت را خشت خشتِ، ببخشید کلمه کلمه زبان و لحن به دست می­گیرد.)
مورد پنجم در مقایسه کارهای این دو نویسنده، علاقه­ وافر آنها به دیالوگ­نویسی است. ساعدی را که همه خوانده­ایم، داستان­های علیخانی نیز پر است از دیالوگ­ها و گفتگوها و همین دیالوگ­هاست که به نویسنده اجازه می­دهد با فراغ بال بیشتری از لهجه خاص بومی استفاده کند و به داستانش رنگ و بوی اقلیمی ببخشد. (طوری که برخی از منتقدان آثار علیخانی را ذیل عنوان ادبیات اقلیمی می­آورند و حتا او موفق می­شود جایزه نخست جشنواره داستانی ادبیات اقلیمی ایران زمین را نیز از آنِ خود کند.)
همه این­ها را گفتم، نه به خاطر اینکه ادعا کنم علیخانی کاملن دنباله­رو ساعدی است، نه، یوسف علیخانی  یوسف علیخانی است، با دنیای داستانی خاص خویش و با امضای خویش. منتها شاید بتوان ادعا کرد که او نویسنده­ای است که آگاهانه بر شانه­های ساعدی ایستاده است...
و در پایان ـ این جمله­ طلایی گابریل گارسیا مارکز را همه­مان شنیده­ایم که گفته است: جهانی­ترین آثارِ ادبیات بومی­ترینِ آنهاست. پس اینکه همین دو سه تا کتاب علیخانی تا به حال به چندین زبان اصلی دنیا ترجمه شده است، چندان هم تعجب برانگیز نخواهد بود. یادمان باشد که داستان­های بومی (که معمولن به شدت تحت تاثیر بن­مایه­های فولکلوریک هستند)، اتفاقن ایرانی­ترین، و باز هم اتفاقن جهانی­ترینِ آثار ادبیات داستانی ما هستند؛ به هر زبان ایرانی هم که نوشته شده باشند. شما صالح عطایی را در نظر بگیرید (که به عنوان مهمان ویژه­ این نشست نیز در این­جا حضور دارند.) فقط با رمان کم ­حجم «منیم آدلاریم» چنان نامش بر سر زبان­ها افتاده است که اگر ده تا رمان پر حجم آپارتمانی هم می­نوشت، ممکن نبود بدین درجه از موفقیت نائل شود. چرا؟ چون او نیز مثل علیخانی قبل از هر چیز دیگری اثری  کاملن بومی خلق کرده و در این سمفونی پُر صدای ادبیات ما (و حتا جهان) به یک صدای اورژینال تبدیل شده است؛ همان چیزی که خواننده جهانی را برای "خواندن" یک اثر قلقلک می­دهد.     
(اگر بخواهم از یک تشابه ششمی هم بین ساعدی و علیخانی بگویم، شما را ارجاع می­دهم به چهره صمیمی این مرد. دقت کنید! سیبل­هایش را می­گویم. او و غلامحسین ساعدی هردو سبیل دارند!!)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
انتشار رمان جدید محمدهاشم اکبریانی
 
رمان جدید محمدهاشم اکبریانی با عنوان «چهره مبهم» درباره شخصیتی که لبخند انسان‌ها را از آن‌ها می‌دزدد، منتشر شد. این نویسنده می‌گوید که رمانش را به واسطه افسردگی انسان‌های اطراف خودش نوشته است.
محمدهاشم اکبریانی، نویسنده در گفتگو با خبرنگار مهر، درباره اثر تازه منتشر شده‌اش گفت: «چهره مبهم» رمان جدیدم چند روز پیش توسط نشر آموت راهی بازار نشر شده است. اگر بخواهم برای موضوع و محتوای آن مقدمه‌ای بگویم، باید اشاره کنم که در دنیای امروز عوامل مختلفی وجود دارد که سعی دارند شادی را از انسان بگیرند. به دلیل وجود این عوامل است که شاهد توسعه گسترده‌ای از بیماری‌های روانی مانند افسردگی هستیم.
وی افزود: داستان «چهره مبهم» درباره شخصیتی است که چهره مبهم و نامشخصی دارد و معلوم نیست چه کسی است و از کجا آمده، اما سعی دارد لبخند را از لب انسان‌ها بدزدد. تمام هویت و موجودیت این چهره مبهم هم در همین کار یعنی دزدیدن لبخند انسان‌ها خلاصه می‌شود. البته این سرقت و دزدی که او انجام می‌دهد، کاملا یک امر منفی نیست، چون این شخصیت برای کارش توجیهاتی دارد و گاهی هم موفق به قانع کردن دیگران می‌شود. بنابراین این‌گونه نیست که لبخند دزدی او عملی غیراخلاقی یا ضداخلاقی به نظر برسد چون او کاری می‌کند که دیگران نظرش را بپذیرند.
این نویسنده ادامه داد: فردی در داستان وجود دارد که لبخندش دزدیده می‌شود و این موضوع هم به مرور و تدریجا رخ می‌دهد، یعنی قبل از این که لبخندش کاملا محو شود، اول تبدیل به نیمه‌لبخند می‌شود. به مرور که این اتفاق در حال رخ دادن است‌، خود این فرد برای خود توجیه می‌کند که از بین رفتن لبخند بهتر است. او گفتگوهایی هم با چهره مبهم دارد و کش و قوس‌های درونی هم با خودش دارد. تقابل فردی که لبخندش دارد از بین می‌رود با خودش، و همچنین با آن چهره مبهم، زمینه اصلی داستان این رمان را تشکیل می‌دهد.
اکبریانی گفت: نگارش این رمان را اواسط سال 89 آغاز کردم و تا سال 90 آن را به پایان رساندم. سپس مدتی را برای بازخوانی آن صرف کردم و اوایل سال 91 هم آن را به ناشر تحویل دادم.
نویسنده مجموعه داستان «آرام‌بخش می‌خواهم» درباره انگیزه خود از نوشتن این رمان گفت: در اطراف خودم و زندگی شخصی‌ام این روح افسرده را به وضوح می‌دیدم و دنبال این بودم به گونه‌ای، به آن شکل داستانی بدهم. چون کار من هم بیشتر، قدم زدن در حوزه سوررئال است، آن را در قالب یک اثر سوررئال نوشتم. شخصیت‌های داستان هم، همه انسان نیستند. مثلا کوه، زنبور و ... همه جزو شخصیت‌هایی هستند که داستان را پیش می‌برند. فضاهایی هم که در کار وجود دارد، صرفا فضاهای معمولی و رئال نیستند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «نیمه ناتمام» و مطالعات فرهنگی
نمایی از نشست
نسرین قربانی - محمدرضا گودرزی - آرش سنجابی

محمدرضا گودرزی، منتقد و کارشناس ادبی، عصر دیروز، اول مردادماه در نشست بررسی رمان «نیمه ناتمام» نوشته نسرین قربانی، این اثر را دارای ارزش مطالعات فرهنگی دانست و گفت: با خواندن این رمان می‌توان تا حد زیادی به ویژگی‌های رفتاری و باورهای قشر متوسط جامعه در سال‌های بعد از جنگ و تقابل جوانان با نسل بعد پی برد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، به نقل از روابط عمومی فرهنگسرای فردوس، چهارمین رمان «نسرین قربانی» که با نام «نیمه‌ ‌ناتمام» از سوی نشر آموت روانه بازار کتاب شده و به چاپ دوم هم رسیده، عصر دیروز، سه‌شنبه، اول مرداد، در هفتاد و ششمین نشست بلور قلم در فرهنگسرای فردوس، نقد و بررسی شد.
نیمه ناتمام 
در این نشست نسرین قربانی، نویسنده کتاب، محمدرضا گودرزی و آرش سنجابی به عنوان منتقد حضور داشتند.
آرش سنجابی، یکی از کارشناسان حاضر در این نشست، در ابتدا توضیحاتی را درباره رمان «نیمه ناتمام» ارایه داد و گفت: در این رمان، مهناز راوی اول شخص است و اوست که با روایتی رئالیستی، بلندای عمر خود را در یک دوره زمانی تقریبا چهل ساله پیش روی خواننده می‌گستراند. نقطه صفر روایت، آن جایی است که از آستانه بلوغ با راوی همراه می‌شویم و به تدریج خانواده‌اش را می‌شناسیم؛ خانواده‌ای که به زوال می‌رسند و یکی یکی از بین می‌روند.
وی افزود: علاوه بر اضمحلال و فروریزی خانواده راوی، تقابل سنت و مدرنیته است که ستون فقرات رمان را می‌سازد. به گونه‌ای که نشانه‌های سنت به ناگزیر در زیر چرخ‌های مدرنیته فرو می‌رود و باز در زایشی تکرارشونده، در بخش‌های پایانی رمان، از نو سنتز می‌کند و در پیکر دیگر شخصیت‌ها تکثیر می‌شود؛ چرخه‌ای که مدام از سنت به مدرنیسم و باز به سنت، ادامه می‌یابد.
این منتقد ادبی، زبان رمان را جاندار خواند و در نقد داستان گفت: دخالت‌های فعال نویسنده در دیالوگ‌ها به این اثر ضربه زده است، به این شکل که هرگاه خواننده می‌خواهد در مسیر قصه قرار بگیرد، حضور پرزور راوی، در هیات تشبیهات آزاردهنده و ناکارآمد باعث لنگ خوردنش می‌شود.
سنجابی رمان «نیمه ناتمام» را به لحاظ ذات قصه‌گویی، پرکشش دانست و آن را با آثار قبلی قربانی مقایسه کرد. وی در این‌باره گفت: «نیمه ناتمام» تنه به تنه نسخه‌های قبلی‌اش، مخصوصا رمان «سهم من» می‌زند و به ناچار تا سطح یک رمان پوپولیستی تنزل می‌کند.
محمدرضا گودرزی منتقد دیگر این نشست بود نیز درباره رمان «نیمه ناتمام» گفت: این اثر رمانی است اجتماعی که زندگی فردی به نام مهناز را از سال آخر دبیرستان تا زمانی که بزرگ شده و صاحب دو دختر کنکوری است، روایت می‌کند. در واقع رمان، روایت زندگی است، کلیت واقع‌گرایانه یک خانواده را در تهران نمايش می‌دهد و بخش عمده اين زندگی در زمان رژیم گذشته سپری می‌شود، هر چند بعدها تا زمان پایان جنگ، یعنی سال 1368 ادامه می‌يابد. زمان داستان خطی و پشت سرهم است و از رفت و برگشت‌های ذهن در آن خبری نیست.
وی افزود: به دلیل آن که رمان، ماجرای جذاب و خاصی ندارد، تعلیق آن بسیار کمرنگ است لذا خواننده شوق چندانی برای دنبال کردن ماجرا ندارد.
این منتقد و کارشناس ادبی ادامه داد: بخش اصلی تاویلی رمان، تقابل سنت و تجدد است. راوی خود مهناز است، دختری از یک خانواده متوسط که باورهای سنتی دارند اما نماد تجدد، مجید برادر راوی است که مدام با پدرش بر سر خانه قدیمی، آپارتمان، ماشین قدیمی، ماشین نو و حتی شغل جدید بساز و بفروش به جای کار در بازار درگیر است.
گودرزی اضافه کرد: رمان بیشتر از ارزش ادبی، ارزش مطالعات فرهنگی دارد و از روی آن می‌توان تا حد زیادی به ویژگی رفتاری و باورهای قشر متوسط جامعه در آن دوران و تقابل جوانان با نسل بعد پی برد. رمان دچار زیاده‌گویی است و راحت می‌شد نصف آن را حذف کرد، مثلا سه صفحه وصف لبو خوردن است، 10 صفحه صحنه ناهار، 46 صفحه بحث کنکور راوی و 60 صفحه ماجرای عروسی مرجان، خواهر راوی و این توصیفات طولانی به داستان لطمه می‌زند.
این منتقد با بیان این‌که رمان «نیمه ناتمام» نقدی بر نظام شاهنشاهی و به بحران‌‌ها و مسایل سیاسی آن زمان است گفت: نویسنده سعی کرده کارناوال تاج‌گذاری پهلوی، وارد کردن سیل آسای کالاهای خارجی و استبداد آن زمان را نشان دهد اما در برخورد با وقایع معاصری مانند جنگ و انقلاب فقط به هرکدام در چند سطر اشاره کرده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com