گفت‌وگو با منصور علیمرادی
پدرو پارامو در کهنوج
میلاد میرمحمدصادقی (روزنامه فرهیختگان): نام منصور علیمرادی برای كتاب‌دوستان و روزنامه‌خوان‌های كرمانی غریبه نیست. سال‌هاست شعر می‌گوید، روزنامه‌نگاری می‌كند، می‌پژوهد، داستان می‌نویسد و برنده چندین جایزه ادبی شده است.
«زیبای هلیل» نخستین مجموعه داستان اوست که سه ماهی است توسط نشر آموت روانه‌ی بازار کتاب شده است. کتابی ۱۳۰ صفحه‌ای و دارای هشت داستان کوتاه. نکته‌ای که در باره‌ی زیبای هلیل برایم جالب است، توجهی است که منتقدان جنوبی و کرمانی، از ابوتراب خسروی تا منتقدان بومی، به آن کرده‌اند. شاید بتوان زیبای هلیل را چنین توصیف کرد: کتابی که به معنای واقعی بوی کویر می‌دهد. دانستنی‌ست علیمرادی پیش از این، مجموعه شعری نیز با عنوان «شروگ ماه» منتشر کرده است.
داستان‌های شما به‌معنای واقعی بومی‌اند. جمله‌ها، فضاها، دغدغه‌ها و شخصیت‌ها همه رنگ و بوی کرمانی دارند. حتا داستان‌هایی که به موضوع‌هایی غیربومی می‌پردازند با ترفندهایی حال و هوای بومی به خود گرفته‌اند. چرا داستان بومی؟
* چه روسیه‌ی داستان‌های چخوف باشد و چه پرو آثار یوسا، چه کرانه‌های می‌سی‌سی‌پی رمان‌های فاکنر باشد و چه نیویورک داستان‌های استر، هر نویسنده‌ای روایتگر زاد و بومی است که آن را زیسته، تجربه کرده و با زوایای پنهان و پیدایش آشناست. هنوز تعریف مشخصی از ادبیات بومی نداریم. اگر منظور ادبیات عشایری و روستایی است موضوع فرق می‌کند، من از اقلیمی حرف می‌زنم که در ساخت ذهن و زبان و نگاه من به جهان دخالتی بنیادین داشته و جهانبینی مرا شکل داده است. یکی از خوشبختی‌های زندگی من این است که با زندگی ایلی و عشایری کاملاً آشنام؛ ساختار جامعه‌ی ایلی و شبانی و روستایی و کشاورزی را می‌شناسم، و در مورد انسان، فرهنگ و اقلیمی می‌نویسم که می‌شناسمش .
بعضی معتقدند داستان بومی مخاطب کم‌تری دارد و فروش کتاب را پایین می‌آورد. نظر شما چیست؟
* به نظر شما فاکنر کم خواننده دارد؟ اشتاین بک، خوان رولفو، مارکز، آستوریاس و... تا ایرانی‌های خودمان، مثل دولت‌آبادی و درویشیان و امین فقیری و غلامحسین ساعدی هنوز پرخواننده‌های عالم ادبیاتند. از طرفی هنوز بخش مهمی از جامعه‌ی ایرانی روستایی است، درصد بالایی از شهرهای نوبنیاد ما، روستاهای بزرگی هستند که به تازگی و آرام آرام دارند وارد یک ساز و کار مدنی منضبط، با اخلاق و قرادادها و شیوه‌ی زندگی شهری می‌شوند. تا هشتاد، نود سال پیش بیش‌تر جمعیت ایران روستایی و عشایری بود. امروز از هر شهرنشینی بپرسید پدرش اگر روستایی نباشد پدربزرگش هست. از طرفی هنوز منش و رفتار ما در شهرها، روستایی است. این آدم‌ها ادبیات خاص خودشان را می‌خواهند، ادبیاتی که بخشی از موجودیت این آدم‌ها در آن بازتاب یافته باشد یا بازگو شود. چرا آثار فاکنر و خوان رولفو و مارکز با همه‌ی غرابت فرهنگی‌شان با ما این‌قدر در جامعه پرطرفدارند؟ رویدادهای پدرو پارامو انگار در روستاهای کهنوج اتفاق افتاده‌اند. یک روز از پیرمردی در یکی از روستاهای خشکسالی‌زده و متروک بشاکرد پرسیدم: «شما که زندگی‌تان در اثر خشکسالی نابود شده چرا کوچ نمی‌کنید؟» اشاره کرد به قبرستان قدیمی کنار آبادی و دقیقاً همان جمله‌ای را گفت که خوان رولفو در مصاحبه‌ی پایان پدرو پارامو در باره‌ی خشکسالی‌زده‌های زادگاهش «خالیسکو» می‌گوید: «اجدادشان آن‌ها را به محل بسته‌اند، دلشان نمی‌خواهد اجدادشان را تنها بگذارند.»
در هر حال اگر ادبیات بومی اقبال کم‌تری نسبت به ادبیات شهری داشته باشد، ریشه در دو مسئله دارد؛ نبود نظام پخش و توزیع کتاب در شهرستان‌ها و نبود تولید آثار قابل توجه در حوزه‌ی ادبیات بومی. در هفت، هشت شهرستان جنوب استان کرمان یک کتابفروشی وجود ندارد؛ درحالی‌که کتابخوان خوب بسیار است، که غیر طبیعی هم نیست اگر در کلانشهرها داستان‌های شهری که در آن‌ها مشکلات و دغدغه‌های انسان شهری انعکاس یافته باشد خواننده‌ی بیش‌تری داشته باشند.
برایم سؤال است که می‌توان داستان غیربومی را صرفن «داستان شهری» نامید یا نه.
به طور کلی ما سه نظام اجتماعی مختلف داریم: روستایی، ایلی عشایری و شهری، که هرکدام ساز و کار خاص خود را دارند، طبقات، اقشار، قراردادها، عادت ها و رفتارهای خاص خود را. خوب اگر داستانی روستایی و عشایری نباشد حتماً شهری است. البته این یک تقسیم بندی دم دستی است، اما به نظر من داستان شهری می تواند داستان بومی به حساب بیاید در صورتی که روح جمعی و ویژگی های فرهنگی، اقلیمی آن شهر در داستان متبلور شده باشد، همسایه های احمد محمود هم داستانی بومی است که وقایع آن در شهر اتفاق می افتد.
شاید علاوه بر دغدغه‌، فضاها، گفت‌وگوها و حتا اسم‌ها در داستان‌های بومی برای مخاطب شهری نامأنوس است. ماجرا به‌نظرم آن‌جا سخت‌تر می‌شود که پای داستان کوتاه وسط بیاید. فرصت کوتاهی در این گونه‌ی ادبی برای انتقال فرهنگ‌های ناآشنا وجود دارد. ذائقه‌ی مخاطبان هم مسئله‌ی مهمی است؛ این که به خواندن چه آثاری عادت کرده‌اند.
* فکر می‌کنم «برگه¬ی امتحانی» با همه‌ی ظرفیت کمی که دارد توانسته بخشی از یک فرهنگ را بازتاب دهد. در مورد ذائقه‌ی مخاطبان کار نویسنده تن دادن به ذائقه‌ی مخاطبان نیست؛ تغییر ذائقه هم هست، مگر وظیفه‌ی ادبیات چیزی غیر از این بوده؟
بعد از خواندن «زیبای هلیل» نخستین چیزی که فکرم را مشغول کرد، زبان بود. توجه‌تان را به زبان وقتی متوجه شدم که داستان «زیبای هلیل» را با داستان «زیبای خفته» در مجموعه‌داستان ابرهای خاک‌خورده مقایسه کردم. مشخص بود علاوه بر تغییر اسم، روی بافت زبانی این اثر کار بسیار شده.
* قبل از هرچیز از شما ممنونم که کتاب را دقیق خوانده‌اید و به خودتان زحمت مقایسه‌ی این دو متن را داده‌اید. زبان، روایت و فرم دغدغه‌های اصلی من در نوشتنند، حالا چه‌قدر موفق؟! نمی‌دانم. «زیبای خفته» را برای هفته‌نامه‌ی رودبار زمین نوشتم، مدیر مسئول نازنینش ــ احمد یوسف‌زاده ــ به من گفت: «فلانی سریع یک داستان بنویس که صفحه‌ی ادبی خالی است» و چک حق‌التالیفش را هم چسباند پشت در اتاق تحریریه، من هم نوشتم. از این کارهایی که در مطبوعات محلی بسیار انجام می‌دادیم، ولی بعد از ده سال بازنویسی شد و اسمش را گذاشتم زیبای هلیل که عنوان کتاب هم هست.
خواندن داستان‌هاتان در مقام خواننده‌ای معمولی برایم سهل و ممتنع بود. استفاده از واژگان و اصطلاح‌های بومی از یک‌سو و به‌هم ریختن ارکان جمله و استفاده‌از استعاره‌ها و صفت‌های انتزاعی از سوی دیگر سبب می‌شد بیش‌تر جاهایی که به صحنه می‌پردازید حس کنم باید کلمه کلمه پیش روم. البته واژه‌های بومی در آثار بزرگان بسیار هست اما یا به‌شیوه‌ای به‌کار برده شده که مخاطب معنایش را حدس بزند، یا پانویس و واژه‌نامه به اثر ضمیمه‌شده که خودش جای بحث دارد. در کتاب شما اگر اشتباه نکنم بجز یک داستان، خبری از پانویس و واژه‌نامه نیست. این به نظرتان مخاطب را نمی‌آزارد؟
* در این مجموعه تنها داستان «سرزمین مادری» است که پی‌نوشت دارد، «سرزمین مادری» تلفیقی از فضاهای شهری و بومی است، شیوه‌ی روایت شهر ویران را من از افسانه‌ها و قصه‌های مردم جنوب گرفته‌ام، با همان ضرباهنگ زبانی، سعی کردم حدالامکان روایت صادقانه و صمیمی باشد، اما در بین همه‌ی کسانی که کتاب را خوانده‌اند ندیده‌ام کسی با زبان مشکلی داشته باشد. هرچند مدت زیادی از چاپ کتاب نگذشته و باید منتظر عکس‌العمل خوانندگان بود.
شما اصرار دارید علاوه بر واژگان، گویش بومی را هم وارد نوشتارتان کنید. نمی‌نویسید: شمال، مهندس، سفید و... ؛ می‌نویسید: «شَمال»، «مَهَندس»، «سَفید» و مانند این‌ها. دلیلش چیست؟ واقعن در برخی موارد فکر می‌کردم نه‌تنها سودی برای داستان ندارد، بلکه دست نویسنده را هم با تأکید و تعیین تکلیف برای چگونه تلفظ شدن این کلمه‌ها رو می‌کند و مخاطب را پس می‌زند. نظر شما چیست؟
* گویش را که مستقیماً نمی‌توان وارد نوشتار کرد، لهجه را تاحدی البته، آن ‌هم درست جایی که شخصیت داستان قرار است حدالامکان مثل خودش حرف بزند. ما حدود شش، هفت گویش و زبان (البته با تعاریف جدید زبانشناسی) در جنوب استان کرمان داریم که فهمیدنشان حتی برای دو منطقه‌ی همجوار سخت است. در نوشتن سعی کردم از شیوه‌ی روایت‌های شفاهی مردم جنوب استفاده کنم. از طرفی استفاده از واژه‌های بومی در یک متن معمولاً به سه طریق آورده می‌شود؛ یا خود واژه در زبان معیار بنا به ساختاری که با واژه‌های مشابه و هم‌معنی دارد قابل فهم است، مثل زنده‌جان و هیابگیر، یا خود جمله معنای کلمه را توضیح می‌دهد یا به لحاظ نقشی که آن کلمه در القای حس یا فضا یا ریتم و آهنگ جمله دارد نویسنده ترجیح می‌دهد از آن استفاده کند و معنایش را در پی‌نوشت بیاورد. همان‌طور که عرض کردم سعی کرده‌ام از شیوه‌ی روایت‌های شفاهی مردم منطقه بهره بگیرم؛ به دلیل این‌که فضاها و رویدادها و... داستان زبان و لحن خاص خود را می‌طلبد، چه‌قدر موفق بوده‌ام نمی‌دانم، اما در باره‌ی چند واژه‌ای که اشاره کردید بخصوص در داستان «برگه‌ی امتحانی» به نظرم طبیعی است که یاغی بی‌سواد داستان، شمال را «شَمال» و سفید را «سَفید» تلفظ کند که دارای بار طنز هم هست. یاغی داستان باید لحن خاص خودش را داشته باشد، همان‌طور که در داستان «زیبای هلیل» که داستانی است با فضای اسطوره‌ای با نحوه‌ی دیگری از زبان و روایت برخورد می‌کنید که خاص آن فضاست.
البته فکر نمی‌کنم نتوان گویش را وارد متن کرد. استفاده از استعاره‌ و صفت‌های انتزاعی نثرتان را از عینی‌گری خارج کرده. فضای داستان‌هایتان بیش‌از آن‌که عینی باشد، ذهنی‌ست. حتا گاه توصیف‌ها برایم غیرقابل تصور بود. برای مثال در داستان زیبای هلیل نوشته‌اید «ظهر انگار بر گرده‌ی ماه خرداد ورم می‌کرد.» فکر نمی‌کنید این‌جور توصیف‌ها اثرتان را سخت‌خوان کند؟ یا در داستان «با یک فشنگ...» نوشته‌اید: «موج شن بر سینه‌ی تپه‌ها به گونه‌های چروکیده‌ی پیرزنانی می‌مانست در حال احتضار.» می‌دانید؟ به نظرم تشبیه جالبی‌ست اما سوال این است که چروک گونه‌ی پیرزن در حال احتضار با چروک گونه‌ی پیرزن غیر در حال احتضار چه فرقی دارد؟ گاه حتا فکر می‌کردم برخی توصیفات را تنها فدای تناسب زبان کرده‌اید.
* بله. گاهی زبان به شدت شاعرانه می‌شود، به نظرم فضای اسطوره‌ای و رمزوارانه، زبان و بیان شاعرانه‌ای می‌طلبد. فکر می‌کنم با توجه به وضعی که مرد بلوچ در آن واحه‌ی وهمناک دارد گونه‌ی چروکیده‌ی پیرزن در حال احتضار با پیرزن در غیر حال احتضار فرق دارد. هرچند اگر جملاتی از این دست نتوانسته‌اند در ذهن شما فضا را بسازند مطمئناً جایی از متن نقص دارد. بله. گاهی زیادی مسحور زبان شدن ممکن است به داستان آسیب برساند.
از مصدر داشتن به مثابه‌ی فعل کمکی در جمله‌هاتان استفاده‌ی بسیاری کرده‌اید. جدا از این‌که برای نمونه در جمله‌ی «دارم می‌روم» واژه‌ی «دارم» حشو و قابل حذف است، ترکیب «دارم نمی‌روم» غلط دستوری فاحشی است. چندین جای مجموعه‌تان این ترکیب‌را به‌کار برده‌اید. مثلن در «سرزمین مادری» نوشته‌اید: «در آشپزخانه‌ی آن خانه‌ی کوچک اخرایی‌رنگ، زن دارد آهنگ قدیمی محلی را با سوت نمی‌زند. روسری سفید گلداری همچنان بر بند رخت تاب نمی‌خورد و نرم‌بادی که زیرکانه دارد از حاشیه‌ی تپه بالا نمی‌آید به جان تاک‌های دامنه افتاده است.» همین‌جا بگویم برایم سوال است بادی که از حاشیه‌ی تپه بالا نمی‌آید چطور به‌جان تاک‌های دامنه افتاده. فکر می‌کنم اصولن باید نمی‌افتاد. اما آیا این طور جمله‌ها را به دلیل خاصی به‌کار می‌برید؟
* والتر بنیامین در خیابان یکطرفه می‌گوید کار روی نثر خوب شامل سه مرحله است: مرحله‌ی موسیقیایی که در آن نثر تصنیف می‌شود، مرحله‌ی معماری که در آن نثر بنا می‌شود و مرحله‌ی نساجی که در آن نثر بافته می‌شود. زبان و لحن و روایت برای من خیلی مهم است. زبانی که به تناسب محتوا ساخته شده باشد. واقعیت این است که انگار بیش‌تر رمان‌ها و بخصوص مجموعه داستان‌هایی را که این روزها چاپ می‌شوند یک نفر نوشته است. همه شبیه به هم چه به لحاظ زبان و نثر و چه از نظر فرم. برگردیم به سوال شما و آوردن افعال منفی و معکوس در روایت نویسنده‌ی داستان سرزمین مادری، زن و مردی روشنفکر و کتاب‌خوانده که به شدت درگیر روزمرگی و زندگی کسالت‌بار شهری‌اند، اتفاقی روی می‌آورند به جهان رؤیایی، افسانه‌ای و جذاب تخیل، در ابتدا همه‌چیز خوب پیش می‌رود اما آرام آرام در ادامه‌ی گفتگوها که فضای خیالی را می‌سازند ماجرا وارد حیطه‌ی تراژدی می‌شود. مرد نویسنده‌ی داستان که مدت‌ها نتوانسته چیزی بنویسد می‌نشیند پشت میز کارش و آوردن افعال منفی و معکوس در میانه‌ی داستان تزلزل ایمان نویسنده را به دنیایی که در خیال ساخته‌اند می‌رساند، آوردن این جملات سرگردانی نویسنده را که بین جهان جذاب و سراسر هیجان تخیل و واقعیت پوچ و خشک و زننده‌ی زندگی روزمره در نوسان است نشان می‌دهد. نویسنده هم می‌خواهد دنیای افسانه‌ای را که در تخیل شکل گرفته باور کند و هم نمی‌تواند. این‌جاست که با آوردن این افعال جملات دوپهلو می‌شوند و گاه موجد معانی متضاد.
در داستان کوتاه عملن مجال چندانی برای شخصیت‌پردازی نیست، اما فکر می‌کنم در شخصیت‌پردازی خیلی خوب عمل کرده‌اید. جاهایی که داستان درگیر گفت‌وگو نگاری می‌شود ریتم سرعت می‌گیرد. شخصیت‌هایتان با این‌که از طیف وسیعی (از منشی گرفته تا راننده) انتخاب شده‌اند، اکثرن واقعی‌به نظر می‌رسد و متناسب با شخصیتشان صحبت و رفتار می‌کنند. معمولن شخصیت‌ها کاملن تخیلی‌اند یا نمود بیرونی هم دارند؟
* به هر حال همیشه یک پای متن در واقیت زندگی نویسنده قرار دارد. هر روایت به نوعی برداشتی از یک واقعیت زیست شده است که در ذهن و زبان نویسنده پرداخت دیگری پیدا کرده. اما این‌که شخصیت‌های این مجموعه به‌طور کامل مابه‌ازای بیرونی داشته‌اند و من آدمی را به همان شکل که در بیرون هست وارد داستان کرده باشم، نه. شخصیت‌ها ساخته شده‌اند.

برایم سوال بود چه‌طور یاغی داستان «برگه‌ی امتحانی» با این‌که لحن باورپذیری دارد غلط‌هایی می‌نویسد که در خط‌های دیگر درست نوشته‌؟ غلط‌هایی مثل «دیدارحا»، «برایط» و «دست‌هان». فکر نمی‌کنید افراط در تاکید تأثیر عکس بگذارد؟ این افراط را در باره‌ی مادر راوی داستان «مهندس برق کشانی» هم می‌بینیم. این زن انگار کاری جز فحاشی و نفرین ندارد! اگر چنین مواردی کمی‌متعادل‌تر می‌شد بهتر نبود؟
* به نظرم در داستان «برگه‌ی امتحانی» اگر غیر از این بود، شخصیت راوی خوب شکل نمی‌گرفت شخصیت یاغی با توجه به دنیای او که در ادامه‌ی روایت آرام آرام کشف می‌کنیم در شیوه‌ی نوشتاری نامه کامل می‌شود، به همین خاطر جایی کلمه‌ای را درست می‌نویسد و جایی غلط. بخصوص با آن موقعیت استرس‌زایی که در کوهستان دارد. اما در «مهندس برق کشانی» اگر این یکدستی در تلفظ واژه‌ها وجود نداشته باشد بر می‌گردد به ویراستاری کتاب نه تعمد نویسنده. ضمن این‌که نفرین‌های مادر راوی گاهی از سر محبت به راوی هم هست که شیطنت می‌کند و در فرهنگ روابط والدین و فرزندان و شیوه‌ی ابراز محبت در مناطق عشایرنشین امری مرسوم است .
در بعضی داستان‌هاتان نوعی فراواقع‌گرایی باورپذیر وجود دارد که خواننده را از منطق واقعیت جدا می‌کند. نمی‌دانم اسمش را چه می‌توان گذاشت؛ شاید رئالیسم ذهنی. بیش‌تر داستان‌هایی که این روزها می‌خوانیم واقع‌گرا و عینی‌ست. برایم جالب است که در آثار بیش‌تر بومی‌نویسان، ردپایی از این خیال‌پردازی وجود دارد. انگار این فراواقع‌گرایی برایشان نوعی سنت شده است. چرا وهم و خیال؟
ارتباط انسان روستایی با طبیعت، ارتباطی بلاواسطه است، پشت هر چیزی و هر شیئی در جهان بیرون، مفاهیمی عمیق نهفته است که هستی را برایش توضیح می‌دهد و معنا می‌کند، درخت فقط درخت نیست، کوه فقط کوه نیست، پشت هرکدام از این‌ها مفاهیمی اسطوره‌ای و رمزوارانه پنهان است. مارکز در یکی از مصاحبه‌هایش جمله‌ای با این مضمون می‌گوید: فراواقعیت، واقعیت زندگی مردم آمریکای لاتین است. حرف مارکز در باره‌ی زندگی مردم مناطق ما هم صدق می‌کند. وهم و رمز و اسطوره در زندگی بعضی از مردم نواحی ما آن‌قدر قدرتمند است که گاه جایی برای حضور واقعیت زندگی نمی‌گذارد. در جنوب قدمگاه‌های بسیاری هست. جدا از درختان مختلفی مثل پیرکُنار، پیرگز و پیرپَده، کوها و قله‌ها هر کدام داستان‌هایی اسطوره‌ای دارند. از هرکس که بپرسی یکی دوباری سر و کارش با جن و پیری افتاده. البته با روند مدرنیسم در جوامع روستایی و تحولات سال‌های اخیر و نقش رسانه‌های جمعی، بخصوص تلویزیون، این مسئله کم‌تر شده است. فکر می‌کنم با این شرایط طبیعی است که این مسائل در داستان‌های این مجموعه نمود پیدا کنند.
کار دیگری در راه دارید؟
* مجموعه شعری با عنوان «آوازهای عقیم باد» و مجموعه‌ای از «لیکوهای رودباری» که شعرهای شفاهی کوتاه و چهار کلمه‌ای هستند همین روزها منتشر می‌شوند. رمانی هم در دست نوشتن دارم. ما اجازه می‌خواهم در پایان این گفت‌وگو از شما برای مطالعه‌ی دقیق این کتاب تشکر کنم و یک تشکر ویژه هم از دوستانم در نشر «آموت» که زمینه‌ی چاپ این مجموعه را فراهم کردند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «خانه» منتشر شد
http://www.ibna.ir/images/docs/000129/n00129933-b.jpg 
رمان «خانه» نوشته مريلين رابينسون با ترجمه‌ي مرجان محمدي منتشر شد.
به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، رمان «خانه» در میانه قرن بیستم و در شهری كوچک به نام «آیووا» اتفاق می‌افتد. پیرمردی که سال‌ها پیش به علت کهولت او را از کشیشی کنار گذاشته‌اند و به ظاهر بازنشسته شده، در وضعیت جسمی خوبی به سر نمی‌برد و دختر 38 ساله‌اش به خانه پدری‌ بازمی‌گردد تا از او مراقبت كند و مشكلات شخصی اش را نیز به فراموشی بسپارد. در همین زمان، جک، محبوب‌ترین فرزند پدر این خانواده بعد از 20 سال غیبت به خانه باز می‌گردد و در آن‌جا به جست‌وجوی آرامش، بخشودگی، پناه و آغوشی گرم می‌رود. او امیدوار است بعد از غیبت طولانی‌اش، از طرف پدر، خانواده و اجتماع مورد استقبال قرار بگیرد و گناهان گذشته‌اش بخشوده شود. سادگی و روانی این داستان با دل‌شكستگی‌ها، اضطراب دایمی، خاطرات تلخ، ‌احساسات متناقض و بیش از همه عشق در می‌آمیزد و این‌گونه داستان حول محور رابطه پدر و پسر و همچنین خواهر و برادری می‌چرخد كه اشتراكات زیادی با هم دارند.
در ادامه معرفي ناشر از اين كتاب آمده است: رمان «خانه» نوشته «مريلين رابينسون» تاکنون برنده جوايز مختلفي شده است: برنده جايزه کتاب ملي 2008، برنده اورنج طلايي انگليس 2009، نامزد جايزه‌ي ايمپک دوبلين 2010، بهترين کتاب سال واشنگتن پست، پرفروش‌ترين کتاب نيويورک‌تايمز، برنده جايزه کتاب لوس‌آنجلس تايمز و بهترين کتاب از طرف روزنامه سان فرانسيسکو کرونيکل، بزرگ‌ترين روزنامه شمال کاليفرنيا.
رمان «خانه» در 408 صفحه با قيمت 10هزار تومان توسط نشر آموت منتشر شده است.
«مريلين رابينسون»، نويسنده‌ي معاصر آمريکا (1943)، در شهر سنت‌پوينت چشم به جهان گشوده است. دکتراي زبان انگليسي را در شهر واشنگتن به پايان برده و هم‌اکنون استاد کارگاه نويسندگان دانشگاه آيوواست.
مرجان (زهرا) محمدي، مترجم و مدرس زبان انگليسي، متولد سال 1348، ليسانس رشته مترجمي زبان انگليسي و فوق ليسانس زبان‌شناسي همگاني دارد. از وي تاکنون اين کتاب‌ها منتشر شده است: «به سوي تندرستي» (انتشارات آسيم) و «فقط يک بار به دنيا مي آييم» (انتشارات ليوسا).

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
فقط خانم‌ها بخوانند
کتاب - «رک و پوست کنده» شامل 54 داستان است که «آزارها، بازی‌ها، پزها، تبعیض‌ ها، ترس‌ها، توقع‌ها، حسدها، غم‌ها، کلک‌ها، یکه تازی‌ها»ی ما زنان، برخی از عناوین آن‌ها هستند.

به گزارش خبرآنلاین، مجموعه داستان «رک و پوست‌کنده» با زیر عنوان احوال ما زنان نوشته‌ آسیه جوادی (ناستین) از سوی انتشارات آموت منتشر شد که نویسنده تلاش کرده در آن تصویر واقعی زن ایرانی غیر از آن‌چه در برخی آثار چند دهه پیش و سال‌های اخیر توصیف شده، نشان داده شود. جوادی درباره‌ کتاب «رک و پوست‌کنده» (احوال ما زنان) می‌گوید: من سعی داشتم تا به زنان نگاهی امروزی داشته باشم و درباره‌ زنانی نوشته‌ام که همین دوروبر و مانند من و شما هستند. باید بدانیم چیزهایی در اطراف ما وجود دارند که دیده نمی‌شوند و نویسنده باید آن‌ها را به خوبی ببیند و بنویسد.

آسیه جوادی در این کتاب، با لحنی آمیخته به شوخ‌طبعی و بدون نگاهی جانبدارانه، به روان‌شناسی زنان و طرح دغدغه‌ها و وابستگی‌های آنها پرداخته است و در جاهایی هم با دیدی انتقادی نسبت به برخی از عادت‌ها و رفتارهای این قشر نگریسته که البته طنز و لحن منتقدانه در این کتاب با لحنی همدلانه و نه جانبدارانه، همراه شده است. روایت‌هایی که گاه داستان است و گاه طرح یک داستان در قالب یک خاطره یا روایت برشی از یک روز زندگی.

«رک و پوست کنده» شامل 54 داستان است که «آزارهای ما زنان»، «بازی‌های ما زنان»، «پزهای ما زنان»، «تبعیض‌های ما زنان»، «ترس‌های ما زنان»، «ترفندهای ما زنان»، «توقع‌های ما زنان»، «حسدهای ما زنان»، «غم‌های ما زنان»، «کلک‌های ما زنان»، «مشکل‌های ما زنان»، «یکه تازی‌های ما زنان»، «ما زنان» برخی از عناوین آن‌ها هستند. داستان ها و یا فصل های این کتاب بعد از یک روایت ملموس و اجتماعی و گاه بازگشت به گذشته ها، یک نکته اخلاقی و پندآموز برای خانم ها و البته آقایان دارد و از جهاتی خواندنش برای زوج های جوان و یا آنها که قصد ازدواج دارند، به شدت توصیه می شود.

بخشی از داستان «پُزهای ما زنان» را در ادامه می‌خوانید:
«دستکش‌های سیاه بدون انگشتش را که تازگی دخترش از تورنتو فرستاده بود دستش کرده بود. لباس تنگ و کوتاه مشکی پوشیده بود تا اندام قلنبه سلنبه‌اش را باریک‌تر نشان دهد. پاهایش را روی هم انداخته و سرش را بالا گرفته بود. با موهای پرکلاغی شده و ابروهای تتو کرده شمشیری رو به بالا، الحق که دیدارش ستمی بود بر بینندگان.
آن روز با شوهرش که بزرگتر خانواده محسوب می‌شد، آمده بودند بله‌بران دختر برادر شوهرش. بیست نفر از دامادن در مقابل شش نفر از عروسان در صندلی های روبروی هم صف آرایی کرده بودند. بعد از سکوت مرگبار دو قبیله، این او بود که با صدای بلند و تیز خود با خنده ای مصنوعی گفت: «لشکرکشی کردید.»
با چشمکی به من که کنارش نشسته بودم آهسته گفت: «یه نفر باید یخ ها رو بشکنه.»
با نگاه‌هایی که آن قبیله به یکدیگر کردند، فهمیدم نه تنها یخ‌ها شکسته نشد بلکه کلفت تر شد. چندین بار در مراسم مختلف او را دیده بودم. با وجود سعی فراوان سالیان، نتوانسته بود با رفتار پرنخوتش - به علت زشتی ظاهری و باطنی‌اش – اعتباری بیافریند. هر نوبتی که او را می‌دیدم وقتی سلام می‌کردم با ادایی عجیب پر از افاده به من می گفت:« اِ وا، ببخشید شما را ندیدم.» یا «چقدر عوض شده‌اید شما را نشناختم...»
اطلاعاتی که خویشاوندان از او به دست می‌دادند حاکی از زنی بدون معاشرت و بداخلاق بود که شوهر درس خوانده، فهیم و خوشگل خود را چون بره به دنبال می کشید. شاید هم حرص زنان بیشتر از همین درآمده بود...»

*
همچنین در بخشی از «پیری‌های ما زنان» از این مجموعه می‌خوانیم: «بعد از مدت‌ها امروز از خانه بیرون آمدم تا بروم دنبال کارهای بیمه که باید شخصا انجام می‌دادم. از توی پارک رد شدم. راه زیادی نرفته بودم اما نمی‌دانم چرا خسته شدم. روی نیمکت پارک نشستم تا اندکی خستگی در کنم پیرمردی که در آن طرف نیمکت نشسته بود سر صحبت را باز کرد. از بیمه حرف زدیم، مرا راهنمایی کرد که کجا بروم و چه کار بکنم. فکر کردم چه خوب شد آن آقا را دیدم. پا شدم بروم دیدم ساعت نزدیک دوازده و نیم است. تا من برسم اداره تعطیل شده است. برگشتم. وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم یک ربع به دو است این اواخر چرا ساعت‌ها زود می‌گذرد. خب یک روز دیگر زودتر راه می‌افتم و یادم باشد که از توی پارک رد نشوم.»

*
به گزارش خبرآنلاین، در بخش «درددل‌های ما زنان» نیز داستان تکان‌دهنده‌ای را می‌خوانیم:
« - ببین راستی فکر کردی که تنوعی به زندگی‌ات بدی و یکی دیگه رو پیدا کنی؟
- وا چه حرف‌ها معلومه که نه.
- ببین خوب فکر کن و بعد جواب بده. من که راضی ام.
- ا وا مگه تو این کارو کردی؟
- آره! اما هیچکس نمی‌دونه، اینقدر باحاله که نگو. مگه ما چه مونه؟
- اصلا حوصله شو ندارم. دعوا مرافعه راه می‌افته و بعدش هم طلاق.
- چرا امل بازی در میاری؟ این چیزا مدت‌هاس عادی شده. تازه اگرم بفهمه چون خودش سرش جای دیگه گرمه به روی خودش نمیاره و خوشحالم میشه.
- ببین حالم یه جوری شد، تنم یه دفعه داغ شد و نمی‌تونم حرف بزنم.
- فردا دوباره بهت تلفن می‌کنم. راجع به آنچه گفتم فکر کن.
- باشه.
و تلفن از دستش افتاد...»

این کتاب خواندنی را نشر آموت در 176 صفحه و با قیمت 4هزار تومان منتشر کرده است.

ساکنان پایتخت برای تهیه این کتاب (در صورت توزیع در بازار نشر) می توانند با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و کتاب را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگوی فرشید عطایی با «اما دون‌اهو»
فرشید عطایی: من در حول و حوش هفت سالگی یک شعر نوشتم که تجربه گیج‌کننده‌ای بود؛ من قبل از سرودن آن شعر هرگز چیزی را که تا آن حد برایم مهیج باشد، تجربه نکرده بودم؛ اینکه با کلمات یک چیز جدید بسازم.

اولین‌بار چه زمانی متوجه شدید که به نویسندگی علاقه دارید؟
من در حول و حوش هفت سالگی یک شعر نوشتم که تجربه گیج‌کننده‌ای بود؛ من قبل از سرودن آن شعر هرگز چیزی را که تا آن حد برایم مهیج باشد، تجربه نکرده بودم؛ اینکه با کلمات یک چیز جدید بسازم.

نقش پدر و مادرتان در ایجاد علاقه‌مندی شما به نویسندگی چه بود؟
پدر من به‌عنوان استاد ادبیات در دانشگاه و مادرم به‌عنوان معلم سابق زبان انگلیسی طبیعتا خیلی مشوق من بودند و هنوز هم هستند.

نخستین متن منتشرشده شما چه بود؟ چه زمانی منتشر شد؟ آن موقع چه حسی داشتید؟
شعری بود که در یک مجله مذهبی منتشر شد. این مجله تنها مجله‌ای بود که من خبر داشتم مطالب بچه‌ها را چاپ می‌کند؛ به همین دلیل هم شعرم را برای آن فرستادم. هرگز فراموش نمی‌کنم وقتی اثر چاپ‌شده‌ای را از خودم دیدم چقدر احساس غرور می‌کردم. هنوز هم وقتی نخستین‌بار کتاب چاپ‌شده‌ای از خودم را می‌بینم، همان غرور را حس می‌کنم.

شما کدام فرم داستان‌نویسی را ترجیح می‌دهید؟
سوال سختی است، ولی اگر مجبور بودم یک فرم را برای داستان‌نویسی انتخاب کنم، می‌گفتم رمان. هر رمانی که می‌نویسم دنیای کاملی است که به خودم تعلق دارد.

سخت‌ترین قسمت نویسندگی برای شما چیست؟
سوال خوبی است. رساندن اطلاعات به خواننده تا او بتواند بفهمد که چه اتفاقاتی در داستان دارد رخ می‌دهد و نسبت به آنها حساس باشد؛ این انتقال اطلاعات به خواننده کار سختی است و لحظه‌ای نیست که احساس نکنی گرفتار یک کار سخت و دست‌وپاگیر شده‌ای؛ مثل این است که برای خواننده سخنرانی کنی! به همین دلیل، نوشتن فصل اول رمان اغلب دشوار است، چون در فصل اول کلی اطلاعات باید به خواننده داده شود.

شما وقتی نوشتن یک رمان یا داستان کوتاه را شروع می‌کنید کل داستان را از همان اول می‌دانید یا اینکه حین جلورفتن داستان مرحله به مرحله برایتان آشکار می‌شود؟
من تا کل پی‌رنگ را با جزئیات فراوان ندانم، نوشتن داستان را شروع نمی‌کنم. اینطوری می‌توانم جزئیات کوچکی را ایجاد کنم که در مراحل بعدی نتیجه می‌دهند. ولی البته اگر حین نوشتن داستان ایده عالی‌آلی به ذهنم برسد کل داستان را عوض می‌کنم.

آیا شما برای نوشتن داستان دنبال سوژه می‌گردید یا سوژه‌ها خودشان سر راه شما قرار می‌گیرند؟
حواسم همیشه به پیدا کردن سوژه هست، ولی آنطوری که سوژه‌ها من را گرفتار خودشان می‌کنند، به نظر می‌رسد آنها فوریت نوشتن را در من ایجاد می‌کنند. مخصوصا در مورد شخصیت‌های تاریخی که سالیان سال است مرده‌اند و خیلی دوست دارند که با نوشتن در موردشان دوباره به زندگی برگردند.

آیا شما برنامه ثابتی برای نوشتن دارید؟
روز‌هایی که بچه‌هایم به مدرسه می‌روند. همین که پایشان را از خانه بیرون می‌گذارند من می‌دوم به طرف کامپیوترم.

بهترین کتاب‌تان تا اینجای کار، کدام است؟
شاید همین «اتاق»، چون سوژه‌اش خیلی جهانشمول است.

نویسندگان محبوب‌تان چه کسانی هستند؟
خیلی‌ها ولی چند نفرشان را نام می‌برم: چارلز دیکینز، نیل استیونسون، و ان پچِت.

کدام نویسندگان بر شیوه نویسندگی شما تاثیر داشته‌اند؟
جواب دادن به این سوال برایم سخت است چون نمی‌توانم خودم را از بیرون ببینم، ولی فکر کنم «جین آستن» یکی از نویسندگانی است که بر نویسندگی‌ام تاثیر داشت. تمرکز ظریف او بر یک دنیای کوچک.

* روزنامه «فرهیختگان» چهارشنبه 18 بهمن 90 صفحه 8 (PDF)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «غزل شيرين عشق» منتشر شد
http://www.donya-e-eqtesad.com/News/2576/32-09.jpg 
 رمان «غزل شيرين عشق» از ليلا عباسعليزاده منتشر شد.

به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در خلاصه‌ي داستان اين رمان عنوان شده است: ««غزل شيرين عشق» رماني است که زندگي پرفراز و نشيب «شيرين» را در 408 صفحه روايت مي‌کند. شيرين پس از مرگ همسرش، آرش، با دختر کوچكش، غزل، در تهران زندگي مي‌کند تا بتواند دور از نگراني‌ها و دخالت‌هاي خانواده‌ي خودش و آرش، زندگي آرامي را سپري کند. دخترش غزل در کلاس نقاشي فرهنگسرا با مردي به نام محمد آشنا مي‌شود و به اصرار، از مادرش مي‌خواهد او نيز محمد را ببيند. شيرين با ديدن محمد، دهانش از حيرت باز مي‌ماند. او نمي‌تواند باور کند که بازي عجيب روزگار دوباره محمد را سر راه او قرار داده است.

اين ديدار عجيب دوباره شيرين و محمد را به سال‌ها قبل برمي‌گرداند؛ سال‌هايي که محمد در اوج اصرار براي ازدواج با شيرين، به‌طور ناگهاني او را در بي‌خبري رها کرده و براي هميشه از زندگي شيرين رفته‌ است. محمد در اين سال‌ها ازدواج نکرده است. ماجراهايي پيش مي‌آيد که آن دو را به هم نزديک مي‌کند و غزل در اين ميانه سهم بيش‌تري دارد.»

رمان «غزل شيرين عشق» يکي از سه رمان برگزيده جايزه «رمان اول ماندگار» معرفي شد. اين جايزه هرساله به‌وسيله مجله اينترنتي «ماندگار» به سردبيري «بهنام ناصح» به رمان‌هاي اول نويسندگان اهدا مي‌شود.

رمان «غزل شيرين عشق» در 408 صفحه و به قيمت 10هزار تومان توسط نشر آموت منتشر شده است.

از ليلا عباسعليزاده سال گذشته نيز مجموعه داستان «به چيزي دست نزن» در اين انتشارات منتشر شد.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
نامزدهاي نهايي جايزه‌ي «مهرگان ادب»
نامزدهاي نهايي دريافت دوازدهمين تنديس جايزه‌ي «مهرگان ادب» معرفي شدند.
به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دبيرخانه‌ي جايزه‌ي «مهرگان» آخرين گزارش هيأت‌هاي داوري اين جايزه در دو بخش بهترين «رمان» و بهترين «مجموعه‌ي داستان كوتاه» را اعلام كرد.
اين دبيرخانه همچنين به نقل از عليرضا زرگر، مدير جايزه‌ي «مهرگان»، اعلام كرد كه در صورت نهايي شدن نظرات داوري و مهيا بودن شرايط، مراسم اهداي جايزه‌ي نقدي و تنديس « مهرگان» به برگزيدگان «دوسالانه‌ي مهرگان ادب» در نيمه‌ي دوم اسفندماه برگزار خواهد شد.
زرگر همچنين با اشاره به اين‌كه در «مهرگان» امسال به دليل محدود بودن آثار تأليفي، جايزه‌ي «مهرگان علم» در حوزه‌ي «محيط زيست» و جايزه‌ي «مهرگان ادب نوجوان» براي انتخاب بهترين «رمان نوجوانان» برگزار نمي‌شود، از برگزاري جايزه مهرگان ادب «يك عمر تلاش در عرصه‌ي نوشتن» كه به مجموعه‌ي آثار يكي از چهره‌هاي برجسته‌ي ادبيات داستاني يا شعر معاصر ايران تعلق مي‌گيرد، در سال 1391 خبر داده است.
احمد محمود، سيمين دانشور و علي‌اشرف درويشيان برندگان دوره‌هاي قبلي جايزه‌ي «مهرگان ادب» براي «يك عمر تلاش در عرصه‌ي نوشتن» بوده‌اند.
بر اساس گزارش دبيرخانه‌ي جايزه‌ي «مهرگان ادب»، هيأت داوران دوسالانه‌ي مهرگان (يازدهمين و دوازدهمين دوره‌ي مهرگان) از ميان 134 رمان، نوولت يا داستان بلند كه در سال‌هاي 1388 و 1389 در ايران منتشر شده‌ و همچنين از ميان 171 مجموعه‌ي داستان كوتاه كه طي اين دو سال منتشر شده است، برندگان نهايي و آثار تقديرشده‌ي مهرگان ادب را برمي‌گزيند.
اسامي كتاب‌هاي راه‌يافته به مرحله‌ي نهايي جايزه‌ي «مهرگان ادب» به اين شرح است:
الف: در بخش رمان، نوولت و داستان بلند (به ترتيب الفبايي نام كتاب‌ها)
1. آفتاب‌پرست نازنين، نوشته محمدرضا كاتب، نشر هيلا
2. پرسه زير درختان تاغ، نوشته علي چنگيزي، نشر ثالث
3 جنگل پنير، نوشته فرشته احمدي، نشر ققنوس
4. در آغوش خدا گريه مي‌كرد و مي‌گفت نمير، نوشته حسن فرهنگي، نشر ثالث
5. دو پرده‌ي فصل، نوشته فرشته مولوي، نشر افراز
6. ديگر اسمت را عوض نكن، نوشته مجيد قيصري، نشر چشمه
7. زير چتر شيطان، نوشته محمد ايوبي، نشر هيلا
8. سفركرده‌ها، نوشته حسن نوش‌آذر، نشر ني
9. سلام مترسك، نوشته منير‌الدين بيروتي، نشر نيلوفر
10. شبيه عطري در نسيم، نوشته رضيه انصاري، نشر آگه
11. قارا چوبان، نوشته مرتضي كربلايي‌لو، نشر افراز
12. كتاب بي‌نام اعترافات، نوشته داوود غفارزادگان، نشر روزنه
13. ما يك سر و گردن از تفنگ‌ها بلندتريم، نوشته شاهرخ تندروصالح، نشر ققنوس
ب. در بخش مجموعه‌ي داستان كوتاه (به ترتيب الفبايي نام کتاب‌ها)
1. از چهارده‌سالگي مي‌ترسم، نوشته حسن محمودي، نشر چشمه
2. بماند، نوشته بهناز علي‌پور گسكري، نشر چشمه
3. تغيير مسير باد غدغن است، نوشته احمد درخشان، نشر افراز
4. خواب با چشمان باز، نوشته ندا كاووسي‌فر، نشر چشمه
5. رگبار، نوشته ميثم كياني، نشر چشمه
6. شبي كه ستاره‌اش را گم كرده بود، نوشته ناهيد كبيري، نشر ثالث
7. شكار حيوانات اهلي، نوشته علي شروقي، نشر چشمه
8. عروس بيد، نوشته يوسف عليخاني، نشر آموت
9. قطار در حال حركت است، نوشته ميترا داور، نشر هيلا
10. كتاب ويران، نوشته ابوتراب خسروي، نشر چشمه
11. مردم عادي زندگي معمولي، نوشته مهدي فاتحي، نشر ني
12. مهماني با كلاغ‌ها، نوشته زهرا پورقربان، نشر افراز
13. و حالا عصر است، نوشته طيبه گوهري، نشر ثالث

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com