
خرید تلفنی کتاب
66496923
88490392
09360355401
ارسال رایگان/ سراسر ایران
توضیحات بیشتر در اینجا
پخش ققنوس
فروشگاه اینترنتی شهرکتاب
فروشگاه جیحون
خانهی کتاب
آدینهبوک
بوکسایت
برگهدان
کتاب فردا
آی کتاب
علامه مشهد
تازههای نشر آموت
نشستهای نقد آموت
Labels: aroos-e-beed
مرتضا كربلاييلو (روزنامه دنیای اقتصاد): ظاهرا بايد در نقد يك داستان ابتدا يك مقدمه در معرفي چارچوب نظري پيشنهادي آورد. برآنم چند كلمهاي در نقد مجموعه داستان عروس بيد نوشتهي يوسف عليخاني قلمي كنم اما سراغ نظريههاي مألوف غربي نميروم. دستمايهي نظري من، آموزههايي از عرفان نظري پس از ابنعربي و حكمت متعاليهي ملاصدراست. يك صوفي قَدَر قرن هشتمي كتابي نوشته و در آن ماجراي نوح و طوفان ايشان را تأويل كرده. به بحثهاي پيچيده در چرايي تأويل وي وارد نخواهم شد اما از تأويل وي در اين نقد بهره خواهم جست. همچنين به اصل «اتحاد عاقل و معقول» ملاصدرا نيز اشارهاي خواهم زد. بزرگا يادشان.
ميلك دارد غرق ميشود در زمان. روستايي است واقع بر پشت جزيرهاي كه ثانيه به ثانيه در دريا غرق ميشود. يوسف عليخاني زماني بر اين جزيره بوده و كودكي گذرانده. بغض گلويش را ميگيرد ميبيند آب بر گلوي ميلك دارد بالا ميآيد. لوحهاي چوبي و ميخهايي برميدارد و گرم ساختن كشتي ميشود. اين كشتي، اين «الواح و دُسُر» آگاهي يوسف عليخاني است از ميلك. تنها ياد نيست. يك آگاهي است. اين سهگانه (قدم به خير و اژدهاكشان و عروس بيد) كه وي نوشته عرشه است و موجودات ميلك، چه آدمها چه اوشانان چه اژدهاها، زوجهايياند كه به آگاهي يوسف ايمان آوردهاند و در آن نشستهاند. آيا در ميلك موجوداتي ديگر نيست؟ هست، بوده اما به آگاهي باذوق يوسف ايمان ندارند و از اهل يوسف نيستند. بايد بمانند و غرق شوند در آب. با اين سهگانه يوسف ميلكيها را بر بالاي كوهي، كوه جاوداني ادبيات، نشانده. و اين نه فقط به سود ميلكيهاست كه به سود يوسف هم هست كه به ميلك آگاه شده. نوشتن داستان آگاهي است. اين سه كتاب آگاهينامهي عليخاني است. و كشتينشستگان اينهايند: جانپناه، پريجان، زرانگيس، آقاي غار، مشدي عاتقه، مشدي خالق و ...Labels: aroos-e-beed
Labels: narges-jorabchian
- از «میلک» شروع کنیم، داستان شیرین «میلک». وقتی اسم این روستا را میشنویم یاد «ماکندو» مارکز و «بیل» غلامحسین ساعدی میافتیم. اصلا «میلک» وجود دارد؟
- اسمهای شخصیتهای داستانهایت خیلی بامزه و جالبند. این اسمها را از کجا میآوری؟ مثل «پناه برخدا»... آدم یاد اسمهای سرخپوستی میافتد...
- در «عروس بید» و کلا کتابهایت چقدر از این قصهها استفاده کردی؟
- یعنی یک چیزهایی را سانسور میکنی؟Labels: aroos-e-beed
علی چنگیزی: (روزنامه اعتماد) «عروس بيد» سومين مجموعه داستان «يوسف عليخاني» است که پس از دو مجموعه داستان قبلي اش يعني «قدم به خير مادر بزرگ من بود» و «اژدهاکشان» منتشر شده است. «عروس بيد» را مي شود از نظر فضاسازي جايي که داستان ها در آنجا رخ مي دهد و زبان ادامه دو مجموعه داستان قبلي «يوسف عليخاني» قلمداد کرد. داستان هاي «عليخاني» دست کم در اين سه مجموعه داستاني که از او منتشر شده است، در جايي به نام «ميلک» مي گذرد هرچند «ميلک»ي که «يوسف عليخاني» از آن قصه مي گويد يا قصه آدم هايش را مي گويد مثقالي هفت صنار با «ميلک» واقعي که واقعاً هست تفاوت دارد. «عليخاني» اين فضاي ناشناخته و وهم آلود را براي نقل قصه هايش برگزيده است تا هم فضاي بديعي کارسازي کند و هم از فضاي دستمالي شده شهري و آپارتماني که خواننده را دلزده کرده است، فاصله بگيرد. از اين منظر محيطي که «عليخاني» براي قصه گويي برگزيده در داستان هاي «يوسف عليخاني» جايگاه خاصي دارند و درست به همين دليل مي شود گفت اين داستان ها به شدت تصويري هستند که مشخصاً حاصل زندگي نويسنده در محيط هايي اينچنين است. خواننده هر بار که قصه يي از «يوسف عليخاني» مي خواند انگار سفري مي کند انتزاعي به جايي ناشناخته و بديع. پرواضح است در اينچنين محيطي با آدم هايي روبه رو هستيم که جور ديگري به دنيا نگاه مي کنند و چه بسا هنوز با باورها و خرافاتي زندگي مي کنند که دير زماني است در دنياي مدرن از رنگ و لعاب افتاده است. گو اينکه اين مردمان انگار بي توجه هستند به اتفاقاتي که احتمالاً آن طرف کوه، چند فرسخ آن طرف ترک، مي افتد و چيز دلچسبي هم نيست. داستان هاي «عليخاني» به طور کلي چند ويژگي دارند که به گمان من در حال حاضر که بيشتر نويسنده ها شهرنشين شده اند و از شهر و جر و منجرهاي ملال آور شهر مي نويسند خاص خودش است که در تمام قصه هايش از اولين کتابش ردي از آن به چشم مي خورد و گاهي و در بعضي قصه ها پررنگ تر شده است و گاهي در بعضي قصه ها کمرنگ تر. اولين چيزي که در همان صفحات آغازين داستان هاي «عليخاني» خواننده با آن روبه رو مي شود لحن کتاب است. «عليخاني» با لحن خاصي مي نويسد و در ابتدا مي شود گفت به گويش ديلمي مي نوشت اما خوشبختانه کم کمک از آن گويش فاصله گرفت و از زبان ديلمي به لحني که در «عروس بيد» پررنگ تر شده، رسيده است. نويسنده در «عروس بيد» حداکثر سعي اش را کرده است تا خواننده با داستان ها از طريق اين لحن ارتباط بيشتري برقرار کند. يکي از دلايلي که ارتباط برقرار کردن با مجموعه داستان اول «عليخاني» يعني «قدم به خير مادر بزرگ من بود» - با وجود تازگي بيشتري که فضايش در آن روزها داشت- مشکل است همين زبان ديلمي است که انگار نويسنده آن روزها تاکيد زيادي روي به کار بردنش داشت. «عليخاني» به مرور اين توجه و تعصب در به کارگيري زبان ديلمي را در داستان ها به کناري گذاشته و به يک لحن رسيده. در عين حال «يوسف عليخاني» با کاربرد اصطلاحات عاميانه و عاميانه نويسي فضاي بانمکي را هم براي داستان هايش کارسازي کرده است. ديالوگ هاي کتاب از اين نظر يعني استفاده مناسب از اصطلاحات کوچه بازاري واقعاً خواندني هستند درست بر عکس ديالوگ هاي داستان هاي آپارتماني که ملال آور و خشک و رسمي هستند. «عليخاني» توانسته است آن طراوت و حس و حالي را که اغلب گفت وگو هاي عاميانه و کوچه بازاري دارند به خواننده منتقل کند. مشخص است «عليخاني» سعي کرده در هر داستان زبان خاصي را براي روايت انتخاب کند که به گمان من بعضي جاها موفق هم بوده است گو اينکه بعضي جاها هم زبان به شدت شاعرانه شده است که شايسته داستان نيست و به کار همان شعر مي آيد. دومين موضوعي که از مشخصه هاي داستان هاي «عليخاني» است توجه نويسنده به محيط و فضاسازي است. عليخاني در همه داستان هايش سعي کرده است بخشي از «ميلک» را نمايش دهد. انگار ارتباط تنگاتنگي بين فضاي «ميلک» و عقايد مردمش وجود دارد گو اينکه در دو مجموعه داستان قبلي اش بيشتر از «ميلک» و فضايش مي خوانيم و در اين مجموعه داستان کمتر. جوري که حتي مي شود گفت چيز زيادي از کوچه ها و امامزاده و قدمگاه و کوه هايش دستگير خواننده نمي شود مگر سرکي بکشد به داستان هاي قبلي اش. انگار نويسنده اعتقاد داشته اين مجموعه داستانش ادامه يي بر آن دو مجموعه داستان ديگرش هستند. گو اينکه «ميلک» در اين مجموعه داستان بيشتر خيالي شده است و کمتر واقعي به نظر مي رسد. از اين نظر فضاي وهمناک در «عروس بيد» غليظ تر شده است و تاثيرگذار تر و کم ندارد داستان هايي که اتفاقات عجيب و غريبي در آن رخ مي دهد که در فضايي که کتاب دارد مناسب به نظر مي رسد و به قولي توذوق زن نشده است. شايد به همين دليل داستان هاي «عليخاني» در «عروس بيد» بيشتر به سوررئال تنه مي زند و فراواقع گرا تر شده اند. هرچند به طور کلي به سختي مي توان داستان هاي «عليخاني» را کلاسيک دانست يا سوررئال قلمدادشان کرد. چيزي بين اينهاست. محيط و «ميلک» تاثير زيادي روي شخصيت هاي داستان هاي «عليخاني» و خود عليخاني گذاشته. به يک معنا مي شود گفت شخصيت هاي «عليخاني» نيستند که محيط را مي سازند يا آن را تغيير مي دهند بلکه اين محيط و «ميلک» همانند يک موجود زنده است که شخصيت ها را دربرگرفته و مي سازد. گذشته و آينده شان را رقم زده و مي زند و انگار کشش مغناطيسي متافيزيکي هم دارد؛ به نحوي که حتي اگر «ميلکي» ها براي مدتي ترکش کنند مجبور مي شوند به سويش برگردند. شخصيت هاي «عليخاني» در تمام داستان هايش گرفتار جبر جغرافيايي عجيب و غريبي هستند. به جاي اينکه خودشان اتفاقات را بسازند منتظر حادثه مي شوند تا اتفاق بيفتد و طومار زندگي شان را در هم بپيچد. ميلکي ها تماماً به اين سرنوشت تن داده اند. من نديده ام در اين سه مجموعه داستان، داستاني باشد از «ميلکي» که عليه اين سرنوشت که غالباً هم شوم است بجنگد يا قبولش نداشته باشد. در داستان هاي «عليخاني» ما با رويدادهايي مواجه هستيم که به صورت فشرده و موجز در يکي دو صفحه نقل مي شوند. تراکم باورها، خرافات و اتفاقات در يک داستان «عليخاني» به حدي است که مي شود دو يا سه داستان از آن استخراج کرد. سومين ويژگي که به نظر من مهم ترين اش هم هست، گريز «عليخاني» از معناگرايي باسمه يي مد روز است که بيش از آنکه معنا باشد بي معنايي و سطحي نگري است؛ معناگريزي عمدي «عليخاني». شايد يک جاهايي خواننده عادت کرده به شعار و کليشه «اين داستان بايد دردي از اجتماع دوا کند» را خوش نيايد اما مفري است براي لذت بردن از ادبيات براي خود ادبيات.
نکته يي که مي شود روي آن انگشت گذاشت و به نوعي به «يوسف عليخاني» خرده اش گرفت اين است که «عليخاني» هم مثل تمام شخصيت هاي داستانش تحت تاثير شديد «ميلک» است و يک جورهايي گرفتار همان مغناطيس «ميلک» است. «عليخاني» هنوز نتوانسته از اين تاثير کم کند يا عليه آن بشورد. انتظاري که داشتم و در سومين مجموعه از سه گانه «عليخاني» به دنبالش مي گشتم، انتظار مرگ و افول «ميلک» بود. هرچند اين مرگ و افول حضور کمرنگي در داستان «پيربي بي» که آخرين داستان کتاب هم هست دارد اما انگار نويسنده باز نتوانسته از آن بگذرد و اگر نمادين به اين داستان نگاه کنيم با تولدي ديگر در «ميلک» روبه رو هستيم. زن پابه ماه از شهر به «ميلک» مي آيد تا وضع حمل کند و در يکي از صحنه هاي قشنگ داستان درخت پشت زن را مي گيرد و خنده مي نشيند روي لب هاي تهمينه - خود انتخاب اين اسم هم نوعي نماد است - و براي فرزندش اسمي انتخاب مي کند و بلند مي گويد تا «پيربي بي» بشنود. اين داستان کتاب يکي از بهترين داستان هاي کتاب است که داستان خوب کم ندارد؛ داستان هايي به شدت تصويري که در آنها به معناي واقعي کلمه مرز مشخصي بين واقعيت و خيال نيست و چيزي که وجود دارد سرنوشت محتوم و شوم اهالي «ميلک» است. پيشاني نوشت همه اهالي «ميلک» انگار همان است که براي «کبلايي جان قربان» و برادرانش در داستان فوق العاده «جان قربان» رخ مي دهد، مرگي حتمي و تلخ و اسرار آميز. «عليخاني» نويسنده يي قصه گو است و هميشه قصه يي در آستين براي خواننده دارد اما چشم اسفنديار قصه ها و داستان هايش کاراکترهايش هستند. کاراکترهاي «عليخاني» کمتر قدرت تجزيه و تحليل دارند يعني خواننده چيزي از تجزيه و تحليل شخصيت ها در رفتار يا ديالوگ هايشان نمي خواند. نبايد فراموش کرد که هر شخصي در هر سطح سوادي و موقعيت مکاني که باشد نسبت به محيط اطرافش و اتفاقاتي که مي افتد تحليل خاص خودش را دارد و براساس آن تحليل زندگي مي کند ولو اين تحليل کودکانه باشد. کمتر ديده ام کاراکترهاي «عليخاني» تحليلگر باشند، بيشتر به کنش ها و اتفاقات از سر ناچاري واکنش نشان مي دهند. کمتر کسي در داستان هاي «عليخاني» هست که مثلاً اين تحليل را داشته باشد که به خرافات معتقد نباشد يا جور ديگري به خرافات اعتقاد داشته باشد. اگر اتفاقي مي افتد و مرگي اتفاق مي افتد همه اهالي «ميلک» يکصدا آن را به «وحشيات» و «اوشانان» نسبت مي دهند و از جست وجو و کند و کاو و گشتن به دنبال دليل اصلي مرگ خط و خبري نيست. شايد دليل اين موضوع اعتقاد نويسنده اش باشد به جبر. در هر حال جاي يک شخصيت شورشي، يک کهنه قالتاق يا چيزفهم در داستان هاي «عليخاني» هميشه خالي بوده و در اين مجموعه داستانش هم خالي است. آدم هاي «عليخاني» انگار از يک جاده عبور مي کنند بي دست انداز، بدون پيچ و خم. چيزي که هست جاده دست انداز دارد و پيچ و خم، و گاهي آدم ها براي غلبه بر آنچه نمي دانند به خرافات پناه مي برند و گاهي براساس موقعيت مي انديشند. گو اينکه «عليخاني» با قدرتش در توصيف صحنه و فضاسازي خوب و قصه گويي خوبش هميشه اين تحليلگر نبودن کاراکترهايش را پنهان کرده است هرچند به خودي خود خواندن داستاني که به عمد از فضاي کليشه يي شده آپارتماني و کافه يي و شهري و يک کلام «جريان مد روز» دور است اتفاق خوشايندي است.Labels: aroos-e-beed
Labels: aroos-e-beed
Labels: narges-jorabchian
Labels: aroos-e-beed
اسدالله امرایی: (روزنامه اعتماد) «عروس بيد» يوسف عليخاني هم سرانجام منتشر شد. جادو و خرافه وقتي شکل داستاني مي گيرد جذابيت دارد. ميلک جغرافياي خاصي است که عليخاني آفريده و مثل راهنماي گردشگري که اهل محل است و برخي رازها را مي داند و گاهي براي ترساندن طرف چهار تا چاخان هم مي گذارد گل آن خواننده را به دنياي داستان مي کشاند. ميلک قصه هاي عليخاني شايد در واقع نباشد اما مگر داستان زاده تخيل نيست؟ خوب ته ماجرا اينکه اصلاً ميلک وجود ندارد. يک بار گفته بودم «ميلکاندو». بيل سر آقا و پير بي بي يکي از داستان هاي خواندني مجموعه است. کتاب را نشر آموت منتشر کرده.Labels: aroos-e-beed
ايليا آريايينژاد: (روزنامه ایران) يوسف عليخاني برنده نخستين دوره از جايزه ادبي جلال آل احمد و از نويسندگان ژانر «رئاليسم بومي ايران» باز روايتي ديگر از ادبيات روستايي و بومي ارائه كرده است. عليخاني عمدتاً در آثار خود با سبكي كه بيشباهت به نثر جلال آلاحمد نيست، تركيبي از ادبيات ساده و بيرياي مردم روستا را با زباني سمبليك و نمادين و دستمايههاي استعاره و جوهره زبان بومي محيط درهم ميتند و با لحني روايتي و گزارشي به رشته تحرير درميآورد. وي كه با كتاب اژدهاكشان برنده جايزه ادبي جلال آلاحمد و شاهد چهارمين چاپ اثر ياد شده بود، طي 2 سال تنها به مطالعه و پژوهش در ادب روستايي و سفر به برخي از مناطق باستاني و كهن از جمله الموت و ديلمستان پرداخت؛ شايد ماحصل اين دو سال مطالعه و پژوهش همان داستانهاي جديدي است كه در كتاب عروس بيد آورده است؛ «پناه بر خدا»، «جان قربان»، «بيل سر آقا»، «پير بيبي» و... در زمره جديدترين نوشته اين نويسنده است كه با نثري ساده، روان و در عين حال پر از استعاره و نمادهاي خاص روستاهاي كشورمان به رشته تحرير درآمدهاند؛ به گفته اين نويسنده در اثر جديدش بيشتر از مباحث اقليمشناسي و جغرافيايي بحث «قصهگويي» و دغدغه قصه مطرح شده است. وي در گفتوگويي با خبرنگار ما وفاداري به شاخصههاي روستايي خاص، گويش ديلمي و جغرافياي منطقه خاص روستايي را از دغدغههاي اصلي خود در داستانهاي جديدش خواند. Labels: aroos-e-beed
Labels: aamout-pub, aroos-e-beed, yousefalikhani
اژدهاکُشانLabels: aamout-pub, yousefalikhani
قدمبخیر مادربزرگ من بودLabels: aamout-pub, yousefalikhani
نخستين رمان نرگس جورابچيان با نام «به وقت بهشت» منتشر شد.Labels: aamout-pub, narges-jorabchian
Labels: Abdolrahman-emadi
مجموعهي داستان «باغ اناري» نوشتهي محمد شريفي به وسیله نشر «آموت» منتشر شد.Labels: aamout-pub, mohammad-sharifi
چرا پژوهشگر فرهنگ عامه تاكنون نتوانسته است به اين علم به عنوان يك حرفه نگاه كند يا به تعبيري ديگر زندگي حرفهاي داشته باشد.
با آنچه كه پيشتر شرحش رفته، اين امر بسيار دشوار است، اگر كسي بتواند به عنوان حرفه به آن نگاه كند و استقلال اقتصادياش حفظ شود و هوالمطلوب، وگرنه همه چيز خود عيان است. پيش آمده در طول تاريخ، كساني پژوهشهايي انجام دادهاند؛ ولي به دليل نبود منابع مالي كارهايشان به پايان نرسيد و براي هميشه فراموش شد. من هم براي چاپ اين كتابها خانهاي فروختم تا بتوانم مخارج و هزينه انتشار آنها را تامين كنم.
در تحقيقاتتان نگاه ويژهاي به طبقه دهقان شده، مگر اين طبقه چه نقشي در ساماندهي فرهنگ عامه داشتهاند؟
دهقان پايه تمدن است، يا به تعبيري ديگر آبادي از اين طبقه آغاز شده است. هر جمعي كه با آبادي سر و كار دارد، جزو اين طبقه است. مردمي هم كه ميخواستند اثري از خود بر جاي بگذارند، نياز به مسكن داشتند و اين امر موجب پيدايش يكجانشيني، شهرنشيني و در كل تشكيل تمدن شد، همه اينها ريشه در فرهنگ دهقاني دارد وگرنه در كوچ نيازي به اينهايي كه گفته شد نيست. دهقاني دنياي بزرگي است و شهرنشيني تداوم تفكر دهقاني است.
فرهنگ گيل و ديلم از بارزترين و ثابتترين موضوعهاي پژوهشيتان است. جغرافياي تاريخي اين نام كجا است؟ آيا به همين گيلان و بخش ديلمان سياهكل ختم ميشود؟
سوال به جايي است كه اكثر عامه در مواجهه با آن دچار اشتباه ميشوند، وسعت تاريخي بسيار وسيعتر و فرهنگش غنيتر از جغرافياي سياسي آن است، ديلمان امروز نام يك قصبه و گيلان نام يكي از كوچكترين استانهاي كشور است. براي ادامه بحث و آگاهي بيشتر بهتر است نگاهي به طرح روي جلد كتاب لامداد بيندازيد.
آن تصوير نقشهاي است كه حدود هزار و دويست سال پيش توسط ابوفريد بلخي تهيه شده است. قوسي كه در نقشه مزبور بخش شمالي را از بخش مركزي و جنوبي جدا ميكند، تصوير سلسله جبال البرز است كه از آرارات و آذربايجان شروع و تا بينالود امتداد پيدا ميكند كل اين قوس در گذشته جزو گيل و ديلم محسوب ميشد كه مناطقي چون زنجان، قزوين، ري، الموت و طالقان را نيز در بر ميگرفت.
آيا آنها هم از اقوامآرايي بودند؟
يكي ديگر از چيزهايي كه براي عامه روشن نيست، همين نكته است. برخلاف باور مردم كه مهاجران فلات ايران را آريايي ميدانند، اينها جزو آن دسته از آرياييها نيستند و تاريخ سكونت آنها با سكونت آرياييان بسيار متفاوت است. مردم اين ناحيه از اقوام سكايي هستند و خيلي پيشتر از ورود آرياييها در مناطق يادشده سكونت داشتند. واژه گيل همريشه گاله، خداي عيلامي است كه آن را در واژه «گار» به معناي سازنده نيز ميتوان مشاهده كرد. مردم اين ناحيه پرستندگان ديني بودند كه اساسش يكتاپرستي بود. اين دين در زماني خيلي پيشتر از ظهور دين زرتشت در ايران رواج داشت، اما بعد از رواج دين زرتشتي منسوخ شد. مردم گيل و ديلم برخلاف مردم ساير نقاط ايران هيچ گاه دين جديد زرتشت را نپذيرفتند و همچنان به دين پدرانشان معتقد بودند.
چرا اين مردم آيين زرتشت را به عنوان دين رسمي نپذيرفتند، آيا اين امر موجب اختلافي بين دو آيين نشد؟
همان طور كه گفتم، ساكنان گيل و ديلم يكتاپرست بودند. نجوم در شكلدهي فرهنگ مردم باستان بسيار مهم بود، آنها به هفت ستاره رونده معتقد بودند در حالي كه زرتشت در آغاز كار دست به اصلاحاتي زد كه براي مردم نواحي شمالي قانعكننده نبود، زيرا بدعتهاي زرتشت برخلاف عقايد پيشينيان كه به هفت ستاره رونده معتقد بودند، ستارگان ثابت را جايگزين آنها كرد. بعد از رسمي شدن دين زرتشت، اختلافات ديني و فرهنگي رنگ و بوي سياسي به خود گرفت و منجر به جنگهاي فراوان بين مردم دو ناحيه شد. كشتار مردم توسط اسفنديار يا تبعيد كردن آنها از سوي انوشيروان نمونههاي ثبتشده در تاريخ است، اما با همه اين فشارها، مردم شمالي بر عقايد خود اصرار ورزيدند و هيچ گاه دين زرتشت را به عنوان دين رسمي نپذيرفتند.
نكتهاي كه بايد متذكر شوم اين است كه زرتشت اساس باورش بر ستارههاي ثابت بود، به همين دليل زرتشت، روزشمار هفت روزه يا هفته را منسوخ و روزشمار ماهانه يا سي روزه را جايگزين آن كرد كه هر روز از ماه با نام يكي از ستارگان ثابت معرفي ميشد، اين تفكر در نزد مردم جا نيفتاد، مردم سيستان نيز تن به اين بدعت زرتشت ندادند.
چرا در اوستا يا آثاري مانند شاهنامه نواحي يادشده به سرزمين اهريمن يا غيراهورايي ياد شده است؟
اين تضاد در اصل وجود ندارد، اما از آنجايي كه اوستا دچار تغييراتي شده اين اتفاق آشكار شده است. بيان اين نامها در اوستا تكيهبر نشانههاي جغرافيايي ندارد، بلكه به جهانبيني و گسترش اين آيين مربوط ميشود، زرتشت به عنوان مصلح، دين قديم و اسطورههاي قديمي را تغيير داده بود. از جمله كارهاي معروف وي دستهبندي واژگان به دو گروه اهريمني و هور مزدي بود به عنوان مثال واژه خروس را اهورايي و كوكوكايي را كه در گذشته ونزد سكاييهاي شمال رواج داشت اهريمني دانسته است و در اين باره ميگويد: مردم بد زبان اين را ميگويند.
البرز سرزمين سكاييها بود و تيرههاي مختلفي از اين قوم بزرگ تاريخي در آن زندگي ميكردند، داريوش در كتيبه خود آنها را برميشمارد و ميگويد: سكاييها بيوفا بودند؛ زيرا توقع همراهي آنها با خود و پيروي از اهورامزدا را داشتند. نكته ديگري كه بايد ذكر كنم تا اختلاف فرهنگي دو قوم بزرگ ايراني را بهتر نشان دهم اين است كه ديلميهاي ساكن يمن از اولين گروههايي بودند كه در صدر اسلام مسلمان شدند و بيشتر حكومتهاي شيعي در نواحي شمالي پديد آمدند و اكثر شيعيان كه از سرزمين حجاز خروج ميكردند، به اين منطقه پناه ميآوردند به عنوان نمونه ميتوان از پيدايش حكومت علويان در آمل، آلبويه در ديلم، اسماعيليان در الموت، كياييان در گيلان، سربداران در سبزوار و صفويه در اردبيل نام برد.
رابطه اساطير يونان و هند با فرهنگ گيل و ديلم در چيست؟
وجود فرهنگي تمدنها امري طبيعي است، اين تشابهات را ميتوان از هند و تبت تا خود عربستان تا مصر و مديترانه و يونان سراغ گرفت.
اين اشتراكات در واژهها و مساعي فرهنگي و آيينها به طور كلي به چشم ميخورد. از آنجايي كه در گذشته مرز يونانيها تا تركيه امروز بود و تركيه از طريق سلسله جبال آرارات و البرز با مردم اين ناحيه همسايه بودند، اين همجواري در ساختار و بنيههاي فرهنگي، تاثيرگذار بوده است. به عنوان مثال نام دو قوم در تاريخ تاسيس روم ذكر شده، يكي به نام اتروسكا و اتروريا است كه اروپاييان به مفهوم ريشهاي آنها توجهي نكردند و تنها چيزي كه در اين باره نوشتند، اين است كه آنها اقوامي بودند كه از سرزمينهاي شرقي آمدهاند، اتروسكا به معناي مردم قديم آذربايجان و اتروريا به معناي شهر آذر است، شهري كه محل اسكان سكاييها بوده، اين جماعت به كشاورزي، پيشهوري و نجوم در نزد روميان معروف و مشهور بودند. در رابطه با هند هم از اين دست تعاملات صورت گرفته كه خارج از حوصله بحث است.
امروزه مردمشناسي چه تاثيري ميتواند در زندگي عمومي داشته باشد؟
هر مردمي در هر دورهاي نياز به شناخت هويت تاريخي خود دارند تا بتوانند در شكافهاي فرهنگي ايجاد رابطه كنند.
سابقه در تاريخ و فرهنگ از اصول بنيانهاي تمدن است و همه بايد در حفظ و صيانت از آنها كوشش كنند، چون هر اثر به جاي مانده از گذشته خود كتابي است از سرگذشت تاريخي يك ملت، بد نيست اين را بدانيم زماني كه فرانسويها در زمان قاجار قرارداد بسته بودند تا قلعه شوش را در جنوب ايران بسازند، بسياري از آجرهايي را كه در لاي ديوارها به كار ميبردند، كتيبههايي بود كه در اطراف شهر بوشهر پيدا كرده بودند اين كتيبهها به حدي زياد و فراوان بود كه به آنها توجهي نشد حال ببينيم چه اتفاقي براي تاريخ يك ملت افتاد، هر يك از آن كتيبهها يك كتاب است و ما هيچ كجا سراغ نداريم كه براي ساخت يك ديوار از كتاب استفاده كنيم. اين يك نمونه است. حال اگر علم شناخت فرهنگها، به عنوان يك نياز به آن توجه شود، اين اتفاقات عجيب و غريب هيچ گاه پيش نخواهد آمد.
منتشر شده در روزنامه «دنیای اقتصاد» چهاردهم بهمن 88
Labels: Abdolrahman-emadi
Labels: Abdolrahman-emadi