
خرید تلفنی کتاب
66496923
88490392
09360355401
ارسال رایگان/ سراسر ایران
توضیحات بیشتر در اینجا
پخش ققنوس
فروشگاه اینترنتی شهرکتاب
فروشگاه جیحون
خانهی کتاب
آدینهبوک
بوکسایت
برگهدان
کتاب فردا
آی کتاب
علامه مشهد
تازههای نشر آموت
نشستهای نقد آموت
[فرشته نوبخت] نشر آموت به همت یوسف علیخانی مدتی ست که شروع به نشر آثاری کرده که از برخی جهات قابل توجه هستند. منظورم این است که دامنهی فعالیت آموت قابل نقد و بررسی است و این برای ناشری که تازه شروع به فعالیت کرده به معنی یک دست آورد قابل تامل است ؛ مخصوصا که یوسف علیخانی پیش از اینکه ناشر باشد یک نویسنده است و این وجهی است که نمی توان موجودیت آن را در یک ناشر نادیده گرفت.Labels: majoon-e-eshgh
مرتضا كربلاييلو: يوسف عليخاني براي «عزيز و نگار» يك فيلم كوتاه بيست دقيقهاي ساخته. من فيلم را ديدهام. آنطور كه پيداست دوربين به دست يوسف است. يوسف يا داخل ماشين نشسته يا بر قاطر سوار است يا بر پاهاي خودش. در يك صبح بهاري كه مه دره را پُر كرده از يك راه مارپيچ، افتاده سمت رودبار و الموت و از آدمهاي روستاها روايت «عزيز و نگار» را پرسيده. راويان گاه ميزنند زير آواز به فراخور حالِ نزار نگار يا عزيز. و گاه ماغ گاوي ميرود لاي بيتهاي عاشقانه. آنجا كه يوسف بر قاطر سوار است گوش قاطر در حاشيهي قاب تصوير با هر گام كه قاطر برميدارد، همچو بادبزني ميزند. به ضرباهنگ موسيقياي. يكجا سه سگ يك رمه را مشايعت ميكنند. و آن طرفتر دختري با گونههاي سرخ از سرما يا شرم، دنبال برهاي ميرود و بازو مياندازد زير شكم بره و بلندش ميكند مياندازدش دوباره در راه.
در صحنهاي از اين فيلم، آقاي دوربين (يعني يوسف) در خانهاي روستايي نشسته در جمع سه زن، سه زن شگفت. زنها در پيرامون، نزديك ديوارها نشستهاند و آن وسط، سه گربه به نامهاي توفان و شاهصنم و ملوس دراز كشيدهاند. توفان كنار متكاها و اين دو موازي هم اين سوتر نزديك چشم دوربين. يكي از زنها براي دوربين شرح ميدهد كه اين سه گربه همه مادهاند و ملوس دختر شاهصنم و شاهصنم دختر توفان است. صداي يوسف ميآيد «چه اسمهاي قشنگي هم دارند!» بعد آن زن كه شرح گربهها را ميدهد برميخيزد و ملوس را صدا ميزند كه «ملوس بيا شام.» و ملوس و مادر و مادربزرگ كه زبان زن را ميفهمند از جا ميجهند سمت مطبخ. و شگفتزدگي يوسف.
اين صحنهي فيلم در خاطر من ماند. اين سه تا زن توي اتاق و سه گربهي ماده، ذوق حساس به وحدت مرا قلقلك داد. يك وحدتي بود در اين صحنه كه دو جفت «سه» چيده بود جلو دوربين. هردو هم مونث.
شب كه داشتم كتابي را ورق ميزدم چند سطري در شرح روايتي از رسولاكرم (ص) نخوانده بودم كه باز آن خاطرهي ملوسي، يكجا، نوري شد تابيد بر ذهن من تا داستاننويسي عليخاني را از يك زاويهي ديگر ببينم با تلألؤي ديگر. و چيزي فهميدم كه برداشتم قلمياش كردم.
ماجرا اين است: پيوند با زهدان.يوسف عليخاني داستاننويسي است كه پيوندش را با زهدان نگسسته است. كدام زهدان و كدام رحم؟ تأويل زهدان همين طبيعت است. همين خاك و گياه و حيواني كه يوسف در آن باليده. همين ميلك، الموت، ديلمستان و ايران. عليخاني به گواهي كتاب بيمانندش «عروس بيد» شاد است و در پيوند با زهداني كه وي را پروريده. مادرش، روستاش، جادهها، گاوها، درختها، رنگها، قاطرها، گلهها، كوهها و درهها، مه، مردان و دختران. اينها مجموعهاي است كه «زهدان يوسف» است. داستانهاي يوسف يك آيين صلهي رحم است. به همين خاطر سخت اصيل است. و آشناست. يك قرابت نسبي دارد با ما كه زهدانمان همان زهدان وي است، همين طبيعت. در آن صحنهي فيلم عزيز و نگار، شش زهدان زنده در رفتارند. اين از شكم آن است و آن از شكم آنديگري. و اينها در كنار هماند. از هم نبريدهاند. در صلهاند.
اما افسوس، نويسندگان ما اغلب در قطع رحماند. از جايي مينويسند كه خون از آن نخوردهاند آنهنگام كه ميباليدند. آن خون اصيل را نميبينند و در انكارش ميكوشند. به بهانهي مدرننويسي؟ اما آن خون مثل رودي است كه ته آن درهي مهآلود ميرود. با اطوار ما، سيلانش را ساز نميكند. تا يكيمان نطفهاش ميبندد بر رگهاي ما ميكوبد و ما دانسته يا ندانسته با همين خون در زهدان تنگ و تار ميباليم و زاده كه ميشويم وارد زهداني فراختر و روشنتر و رنگارنگتر ميشويم و همينطور زهدان به زهدان تا به رشد برسيم.
به گمانم پيوند با رحم يك مكث ميخواهد. يك توقف و نگاه به پشت سر. اما اين واژهي «پشت سر» فريب است. در واقع اگر بخواهيم با رحم بپيونديم نگاهمان به پيشاروست. چون معرفت و محبت ما را همين كشف رحم و ستايش آن ميسازد. اين فرآيند شگفتي است. كشف دوبارهي آنچه بر ما رفته است و ما چون غرق در زهدان بوديم غافل از آن مانديم.
نمونه را، اين: يوسف عليخاني «پرده»هايي را كه در طبيعت وي بودهاند زيسته. و شايد فراموش كرده بوده. اما شرح اين پردهها را تا داستان «پناهبرخدا» و «جانقربان» را ننوشته بود نميدانسته و با اين بخشِ رحماش منفصل بود. تا نوشت صلهي رحم كرد. يوسف عليخاني آن مهي را كه در درهي زهدانش مينشسته زيسته و فراموشيده. اينكه مادرش به مه سنگ ميزده تا برود و راه براي رفتن شوهرش سرِ كار، آشكار شود. بريده بوده اما تا پناهبرخدا را نوشت دوباره با مه پيوست. كتاب عروس بيد اينجاست. چاپ شده. اين آشتيها را بگير و برو. پاياني بر آن هست؟
Labels: aroos-e-beed

روزنامه «شرق» سه شنبه 15 تیر 1389 صفحه 9
مهیاز زاهد: پیشتر یوسف علیخانی را به عنوان داستان نویس شناخته ایم؛ نویسنده ای که به نظر می آید در فضایی که داستان نویس کمتر می نویسند و هر از چندی مجموعه داستانی یا رمانی روانه بازار نشر می کنند او به شکل حرفه ای کار کرده و علاوه بر حرکت خلاقانه در مسیر تحقیق هم قدم برداشته است. او همچنین با نویسندگان متفاوتی که سبک های اجرایی متنوعی هم دارند به گفتگو پرداخته و در قالب اثری بلند به چاپ رسانده است. یوسف علیخانی در داستان هایش به بازآفرینی فضاهای بومی به همان شکل علاقه دارد و مخاطبان خود را در شکل کلان جست و جو می کند. او به دنبال طیف خاصی از مخاطبان نیست. شاید همین او را از دیگران متمایز کند.
بسیاری با انتشار مجموعه داستان "عروس بید" به این باور رسیدند که علیخانی با الهام از نقد های گذشته خود را ویرایش کرده و نتیجه این ویرایش تغییراتی است که در داستان های عروس بید نسبت به داستان های گذشته او می بینیم. چقدر تحت تاثیر منتقدان هستی؟
دروغ است اگر بگویم هیچی اما واقعا هیچی! به دلیل این که همیشه با روش آزمایش و خطا پیش رفتم. اگر به کتاب "قدم به خیر" نگاه کنی درخود این کتاب سه شیوه داستانی می یابی. یکی داستانی که کاملا فارسی است مثل خود داستان "قدم به خیر" و در کنار این داستان هایی مثل "میلکی مار" و "کفتار پری" که در آنها از زبان دیلمی فراوان استفاده شده است. یک سری داستان هم مثل "خیرالله خیرالله" ما بین این دو است که ئر این داستان راوی مدام می گوید که: اگر فارسی گپ نزنیم معقول نمی افتد. در واقع در همان "قدم به خیر" سیر رسیدن به عروس بید مشخص است. افراط در گویش دیلمی و شیفتگی ام به خود آن مکان به عنوان جایی که زادگاه و نقطه پرش من بوده و همچنین یک سری داستان هم مابین فارسی و دیلمی و برخی هم کاملا فارسی بود. در "عروس بید" اتفاق بزرگی که می افتد این است که نود درصد ماجراها دیگر حتی ربطی به الموت و میلک ندارند. ماجراها از جاهای دیگر ایران گرفته می شوند.درواقع می توانیم بگوییم که همه ما هم تحت تاثیر منتقد ها هستیم و هم نیستیم. من نمی توانم منکر بشوم که نیستم چون نقد ها را می خوانم. چون می دانم که دایره ما چه قدر کوچک است. این نقدها از حالت مکتوب ادامه پیدا می کند و اگر شخصی هزار کلمه در مورد کتاب من نوشته است شاید نزدیک به دو هزار کلمه هم با من شفاحی بحث می کند. این نقد هاخود به خود تاثیر می گذارد من نمی توانم تاثیر کسی مثل محمد شریفی و یا علیرضا روشن را پنهان کنم . یا نمی توانم منکر تاثیر فرخنده آقایی و احمد غلامی روی کتاب اولم بشوم. آدمهای مختلف و تاثیرهای آنها را نمی توانم کتمان کنم اما نه به این عنوان که حرفهای آنها را گوش کرده باشم. اگه حرف گوش کرده بودم مطمئن باش حتی الان هم با این فرم بومی نمی نوشتم و زبانش را هم به اصطلاح شسته رفته و پاکیزه می نوشتم. من هنوز پاکیزه نشده ام.
داستان های تو را در چه قالبی می توان گنجاند رئالیسم جادویی، اقلیمی و... ؟ و اینکه اصولا چنین تقسیم بندی هایی چقدر برای تو جدی هستند؟
ببین هیچ آدمی در هیچ قالبی جای نمی گیرد مخصوصا من که فقط یک آدم را نمی نویسم. در تمام داستان های چاپ شده ام ماجراها به شکل چشمگیری غالب هستند. نمی توانیم ماجراها را در قالبی قرار بدهیم. یک ماجرا را من می شنوم یک جورتعریف می کنم و می نویسم و تو جور دیگر می نویسی. خیلی ها می گویند که علیخانی در داستان هایش تکنیک باز است اما یک نفر نگفت که این تکنیک بازی یعنی چه؟ باید مثال آورد حرف کلی زدن که فرجی ندارد همه هم داریم کلی حرف می زنیم. نود درصد بحث هایی که درباره کارهای من کردند این گونه است که داستانهای علیخانی اقلیمی است. آیا کسی که در تهران می نویسند اقلیم تهران نیست؟ آن کسی که در شیراز می نویسد اقلیم شیراز نیست. ما اقلیم بزرگ ایران را می نوسیم. برخی ها روی زبان مانور می دهند همه این ها جزئیات است. زبان و تکنیک مهم نیست مسئله اصلی من قصه گفتن است . قصه همیشه آزارم می دهد. هر وقت ماجرایی برای گفتن دارم می نویسم به همین دلیل اصلا به قالب کارهایم فکر نمی کنم.
میان کاتب و نویسنده ؛ میان واقعیت و تخیل جایگاه تو کجاست؟
به هیچ وجه به واقعیت بدهکار نیستم. تو خودت که قصه ها را خواندی کدامش ممکن است در واقعیت اتفاق بیافتد؟ در واقعیت ملخ ها به یک روستا حمله می کنند و آن جا را می مکند؟ قصه های من خوابهاست و باورهاست. مگر می شود خوابها واقعیت داشته باشند؟
در داستان "هراسانه" طرف خواب می بیند که هر 15 شب بستنش به درخت گردو و بعد می بیند هراسانه که همان مترسک است دارد می بندتش که در نهایت خود هراسانه او را به آسمان می برد. این کجا می تواند مبنای واقعی داشته باشد؟ قبول دارم که من یک مکان را روی مبنای واقعی قرار می دهم حتی روی کوچه پس کوچه هایی که دیدم فکر می کنم. کوچه ای را در اشکور دیدم خوشم آمده استفاده می کنم فلان روستا را در آلاچیقهای دشت مغان دیدم اما میارم و در میلک استفاده می کنم . اتفاقی را که در شمال دیدم در میلک استفاده می کنم. اما چون در قصه های من مکان یکی است و خانه ها به هم چسبیده است خود به خود تصویرها،تصویرهای تلفیقی می شود. خودت قصه نویسی و من هم قصه نویسم تعارف نداریم چشم این و پای آن و دست دیگری را می گیریم و از همه اینها یک آدم جدید می سازیم. و چاره ای هم جز این نداریم چون ما نیستیم که می نویسیم گاهی واقعا تعجب می کنم بعد از کارم که واقعا اینها را من نوشتم! ما کلیتی را در تجربه هایمان می گیریم و بعدها جزئیاتش در همان لحظه نوشتن می آید. باور کن خود کلمه قصه را می نویسد. ما نویسنده ها نیستیم که می نویسم . کلمه ها هستند که ما را می نویسند. شاعر های کهن عرب معتقد بودند که جنی هست که شاعر را به حرکت در می آورد من این را به یکی از نویسنده ها گفتم گفت نگوییم جن بلکه یک پرنده است که بعضی مواقع نصفه شبی می آید و به آدم نوک می زند اگر زرنگ باشی با نوک او بیدار می شی و شروع می کنی به نوشتن اگه نه پرنده دو بار نوک می زند و می رود. واقعا هم همین جوری است.
علیخانی بیش از حد درگیر خرافات و باورهاست؟
یک دقیقه بشین و نگاه کن که چه ماجرایی می تواند زیباتر از خرافه وجود داشته باشد. بر می گردم به بحثی که عبدالرحمان عمادی در کتاب هایش دنبال می کند. وقتی تا ته اسم یک روستا را در می آوری می بینی که چقدر قشنگ است. مرکز بخش الموت غربی اسمش رازمیان است. رازمیان برای من از کودکی یک مکان شده بود و امروز در اتوبوس داشتم به این فکر می کردم که چقدراین اسم قشنگ است. رازمیان؛ احتمالا این جا گنجی پنهان بوده رازی نهان بوده است. آیا این امکان نیست برای نوشتن من و تو که یک کلمه باعث نوشتنمان بشود؟
خود "عروس بید" را نگاه کن. یک درخت بید که کنار رودخانه روییده است. در باورعادی ما در زندگی شهری درخت زیبایی است که گاهی شاعرانه توصیفش می کنیم که گیسوانش زیباست و یا مثل یک زن می ماند و... اما در باور عام این درخت یک آقاست که در سرچشمه هم سبز شده است. من این را آوردم و قصه اش کردم. یا بحث "آقای غار" یک خرافه است اما باز امکان به این قشنگی که در این غار آقایی است که هر صد سال یک بار نما می دهد و هرکه او را ببیند و سوار اسبش بشود به هرچه بخواهد می رسد را فراهم می کند. به نظرم بهترین امکان برای من استفاده از همین خرافات است.
صدای زنگ پیامک تلفن همراهش به گوش می رسد. نگاه می کند و می گوید.
الان برای من این پیامک آمده است : به نظر خودت داستانهایت پست مدرن نیستند؟ آیا من تا به حال ادعایی کردم؟ هرکسی با سلیقه خودش پیش می رود. من نمی توانم تایین کنم که سلیقه تو چی باشد. خود تو داستان هراسانه را دوست داری در حالی که در جلسه نقد این کتاب بیشتر از داستان رتیل خوششان آمده بود که به نظر من ضعیف ترین و سنتی ترین داستان این مجموعه است.
شخصیت پردازی در داستان هایت چندان پررنگ نیست و زیر سایه سنگین مکان محو شده است.
من روی هیچ مکانی تاکید نکرده ام.
چرا به نظر من مکان بیشتر بر داستان هایت می چربد.
نه ماجراهاست که در داستان های من پر رنگ هستند.
یعنی از نظر تو ماجراها بر آدمها مقدم هستند؟
بله برای من ماجراها حق تقدم دارند.
به نظرت این آدمها نیستند که ماجراها را به وجود می آورند؟
به نظر من ماجراهای بزرگ است که می ماند . این همه آدم آمده اند و رفته اند اما ماجراهاست که پابرجاست. در طول تاریخ این را دیده ایم. ماجراها با تفکر یک فرد شکل نمی گیرند. ماجراها با تفکر جمعی به وجود می آیند. در داستان "جان قربان" سه بار مرگ برادر اتفاق می افتد یکی رفته برگ درخت توت مقدس سیاه کوه را بچیند افتاده، آن یکی رفته آب چشمه آن جا را نوشیده و باز مرده، آن یکی رفته پول جمع کند برای امام زاده و... مردم می گویند این ها چون به مقدسات دست درازی کرده اند مرده اند. در تمام اینها تفکر جمعی حاکم است. همه قصه های من ماجرا محور هستند و همه هم بر اساس تفکر جمعی شکل گرفته اند.
نگران این نیستی که وقتی شخصیت پردازی پررنگی نداری مخاطب چندان با اثر همزاد پنداری نکند؟
در رمان می توانست این اتفاق رخ دهد اما در داستان کوتاه این طور نیست. در داستان کوتاه دستمان خیلی بازتر است. در رمان شخصیت در چند فصل باید یک روندی را طی کند. یک اوجی پیدا بکند و کش مکشی را داشته باشد. اما داستان کوتاه قصه یک موقعیت است نه شخصیت. داستان کوتاه مجال کوتاهی است برای یک موقعیت.
از تاکید زیاد روی یک فرهنگ و گویش نمی ترسی جایی نوشته بودند ممکن است این روند نویسنده را دچار تکرار کند . یا جای دیگر نوشته بودند که :خسته شدیم از میلک؟
من آنهایی را که قبول دارم و حرفهایشان در کنار حرفهای خیلی از خواننده ها برای من اهمیت دارد سندی هستند که من از میلک در نیایم . چرا یک نفر وقتش را می گذارد روی میلک؟ جهالت خودش به دانش می رسد . وقتی که یک عمر کار احمقانه انجام میدی جماعت می گویند به هرحال یک عقلی پشت این کار بوده است. حالا فکر کنید که علیخانی کار احمقانه می کند چه اشکالی دارد؟ بگذارید میلک را بنویسد چه ایرادی دارد؟ چه چیزی بنویسد که بتواند تمام ایران را اینقدر وصف کند و اتفاقات را ببرد در میلک. همین جاست که می گویم اتفاقا من از میلک سواستفاده کردم نه میلک از من. من با سواستفاده از میلک این روستا را پر از فرهنگ کرده ام فرهنگ جاهای دیگر را در آن جا جای داده ام . متاسفانه بدون آن که توجه کنند دارند داستان می خوانند توجه کنند که ادبیات می خوانند کنجکاویشان این شده که میلک واقعی کجاست. من این را درک نمی کنم. کسی در یک نقد به خوبی این را نوشته بود که در واقع میلک علیخانی میلک نیست یک ایران کوچک شده است.
می گویند زبان قصه هایت سخت است. خواننده را خسته می کند و خواندنش وقت گیر است. من منتقدی را می شناسم که "عروس بید" را شصت ،هفتاد صفحه بیشتر دنبال نکرده است. نظر خودت در این باره چیست ؟
"عروس بید" به نظرم موفق ترین کار من بوده و حتی برایم اهمیت دارد که ظرف دو ماه به چاپ دوم رسیده است. اگر سخت است پس چرا می خوانند چرا پیش می روند و دنبال می کنند؟. چرا خواننده ای می گوید: من سه بار خواندم و هر بار کیف کردم. خواننده ای می گفت من در چند صفحه اول اذیت شدم اما بعد تا آخر پیش رفتم. نوع لحن علیخانی در این قصه ها همین است.اگرچه در کارهای دیگرم مثل حسن صباح و تذکراولیا زبان شسته رفته و پاکیزه ای را به کار بردم. اما در این قصه ها من دارم حرف می زنم و اینها توجه نمی کنند که علیخانی اتفاقا چیزهایی را از زبان دیلمی بیرون می کشد که تازه است. هیچ وقت دقت کردی کلمه ای مثل سراسیمه را از آن طرف اگر به کار ببریم چه قدر قشنگ تر می شود؟ آسیمه سر؟ ما کلمه ها را همین طوری به کار بردیم. به نظر من اینها به کار نویسنده غنا می بخشد. شاید پنج سال دیگر به این نتیجه برسم که اشتباه کردم.
یعنی به نقد و منتقد باوری نداری؟
اینها سلیقه است. زمانی می بینم یک منتقد اصلا کتاب مرا نمی خواند و می گوید کار علیخانی مزخرف است. اگر بخوانند و مستند کارم را رد کنند واقعا مشکلی نیست. اینها نخوانده داوری می کنند و متاسفانه اغلب آنهایی که اتفاقا تاثیر گذارهستند نخوانده قضاوت می کنند.
فلان جایزه که شش نفر داور دارد . یکی شان سه روز قبل از اعلام نتایج من را در راهروی انتشارات ققنوس دیده است و می پرسد مگر کتاب جدید داری؟ با دیگری تماس گرفتم قسم می خورد که هنوز طی دو ماه گذشته فرصت نکرده است کتاب مرا بخواند. و یک داور دیگر را زیر پل کریمخان دیدم قرار می گذارد که هفته بعد بیاید کتابم را بگیرد. خوب از شش داور من سه تا را اطمینان دارم که اصلا کتاب را نخوانده اند و نظر می دهند . حالا من چرا باید حرفهای اینها را جدی بگیرم؟ بهتر است در همین گمراهی خودم بمانم و این گمراهی ادامه پیدا بکند چرا که در این گمراهی روزنه ای پیدا خواهد شد.
کارهایت را با کارهای غلام حسین ساعدی مقایسه می کنند به خصوص عزاداران بیل. چرا؟
چون سطحی نگر هستند. آن هم روستا است و این هم روستاست. فکر نمی کنند که ساعدی یک روستای پاستوریزه و کارت پستالی را درست کرده که به نظر من هیچ ربطی به روستای واقعی ندارد و فضای ساعدی فضای روستا نیست. ساعدی نویسنده بزرگی است برعکس این که همه از عزاداران بیل تعریف می کنند من "ترس و لرزش" ؛ واهمه هایش را دوست دارم. البته من زمانی که چهارده سالم بود در نمایشنامه آ با کلا ،آ بی کلای ساعدی بازی می کردم و از آن جا با او آشنایی دارم. من ساعدی را به عنوان نمایشنامه نویس می شناختم و بعد فکر کنم شاملو بود که گفت همه دنبال رئالیسم جادویی مارکز می گردند اما فراموش کردند که ساعدی در ایران پیش از او رئالیسم جادویی می نویسد. به نظر من گمراهی و اشتباهی که در یکی از روزنامه ها با اشتباه خبرنگار به وجود آمد این مسائل را پیش آورد. من اسم بهرام حیدری را آوردم او به اشتباه اسم بهرام صادقی را نوشته است. قصه های مرا باید با کارهای بهرام حیدری مقایسه کنند. این را محمد علی سپانلو در نقدی که بر "قدم بخیر" نوشت با زیرکی توصیف کرد. گفت که علیخانی را باید دنباله ی بهرام حیدری بدانیم. چند نفر از آنهایی که کار مرا می اندازند دور و یا در صفحه شصت می مانند کار بهرام حیدری را اصلا در عمرشان دیده اند؟
همه به من ایراد می گیرند که مجموعه داستانت 192 صفحه است و طولانی است باید صد صفحه ای باشد. این خنده دار نیست؟ انگار قانون گذاشتند."لالی" بهرام حیدری 360 صفحه است. مشکل اینجاست که نخوانده اند و نمی خوانند. به خدا هیچ کدام از آنهایی که ادعای روشنفکری می کنند کتاب نمی خوانند خواننده ما خواننده ای است که نمی شناسیمش؛ خواننده عام است. این درد را باید کجا گفت؟ این درد را فقط باید چال کرد. به همین دلیل است که هیچ امیدی به روشنفکر ها ندارم. بازی ،بازی دیگری است. چون علیخانی خوب نیست بازیش نمی دهیم و اگر هم بازیش بدهیم می گذاریمش دروازه بان.
منتشر شده در روزنامه «شرق» سه شنبه 15 تیر 1389 صفحه 9
Labels: aroos-e-beed
حمیدرضا امیدی سرور (روزنامه همشهری)
اما اين تنها يك روي سكه است، روي ديگر آن نشان ميدهد كه در عين حال گاه جورابچيان تعمداً از اين الگوها فاصله ميگيرد و با عنايت به پارهاي نكات در نحوه پرداخت رمان، بيميل نيست كه به وقت بهشت را به اثري جديتر بدل كند تا مخاطب خاص نيز بتواند با آن ارتباط برقرار كرده و از خواندنش لذت ببرد. حاصل كار او اگرچه خواننده جدي را آزار نميدهد، اما او را جذب هم نميكند و البته همين تمركز و پرداختن به نكاتي كه قرار است رمان جورابچيان را از سطح متعارف آثار بازاري فراتر ببرد، باعث شدهاند تا او بخشي از مخاطبان عام خود را نيز از دست بدهد.
اشاره شد كه نويسنده به وقت بهشت در كليت كار، تقريبا به قراردادها و كليشههاي رمان عامهپسند وفادار بوده است. براي نمونه اگر نگاهي به مضمون و چارچوب روايي آن داشتهباشيم، در پس لايه ظاهري رمان كه تا اندازهاي جدي مينمايد، همان الگوهاي آشنا و تكرارشونده در ادبيات عامهپسند را به روشني خواهيم ديد؛ الگوهايي كه با وجود تكرار بسيار از قضا همچنان موردپسند مخاطب عام است. يك اتفاق (آشنايي و عشق) ابتداي داستان شكل ميگيرد، سپس پاي يكسري سوءتفاه
مها يا رقيب عشقي به ميان ميآيد كه باعث دور شدن شخصيتها از هم ميشود، اما نهايتا سوءتفاهمها مرتفع شده، عشاق به سوي هم باز ميگردند و ماجرا تقريبا ختم به خير ميشود. تا اينجاي كار جورابچيان همان راهي را رفته كه اغلب، اين دست از نويسندگان ميروند، او حتي به سبك رمانهاي عامهپسند امروز كه براي راضي كردن بيشتر خوانندگان، به پايانهاي خوش گرايش دارند، سرانجامي به همان سياق را براي رمان خود تدارك ديدهاست.
دو
تجربه نشان ميدهد در رمان عامهپسند بازاريكه صرفا به نيت جذب مخاطب انبوه نوشته ميشود، اصولا چيزي به نام جزئيات وجود ندارد و نويسندگان چنين آثاري نيز اصلا روي ظرايف كار متمركز نشده و نه تنها اهميتي براي آن قائل نيستند بلكه پرداختن بدان را باعث دشواري متن و از دست دادن خواننده به حساب ميآورند. حال اين ظرايف ميخواهد در زمينه روايي باشد يا در زمينه گفتوگونويسي، فضاسازي، شخصيتپردازي و...
در چنين آثاري شخصيتها اغلب تيپهاي آشنا (يا مثبت يا منفي) هستند كه با اين تمهيد مخاطب بدون هيچ زحمت يا دشوارياي، خيلي راحت آنها را شناخته و در برابرشان موضع خود را روشن ميكند؛ بقيه موارد نيز به همين ترتيب به شكلي سهل و ممتنع به خورد مخاطب داده ميشوند. نثر اين آثار در اغلب موارد ساده، خام و شلخته است، روايتها بدون پيچيدگي بوده و سرراست هستند، ديالوگها مستقيم، رو و فيالبداههاند و حتي چيزي به اسم فضاسازي يا بيان تصويري در آنها معنا ندارد و در يك جمع بندي كلي روايت بهجاي آنكه با بياني داستاني و متكي بر كنشها و واكنشهايي در زمان و مكان پيش رود، صرفا روايتي است نقلگونه و متضمن كلياتي از آنچه رخداده يا گفته شده؛ در واقع بيشتر تعريفي است تا توصيفي و... .
اما آنچه ميان به وقت بهشت با آثار اغلب نويسندگان رمانهاي عامهپسند فاصله مياندازد، نحوه كار روي جزئيات و چگونگي پرداختن به آنهاست. درواقع جورابچيان برخلاف نويسندگان آثار عامهپسند، در اغلب موارد بالا نه تنها از كنار ظرايف كار بهراحتي نميگذرد بلكه تااندازهاي نيز به جزئيات ميپردازد. نثر اين رمان ساده و درعين حال شستهرفته است و گذشته از پارهاي لغزشها فاقد شلختگيهاي معمول در چنين آثاري است.
شخصيتهاي آن نيز اگر چه برخي تك بعدي از كار درآمدهاند اما كمتر به تيپهاي كليشهاي پهلو ميزنند و همچنين جورابچيان حين روايت داستان تلاش براي شخصيتپردازي آدمهاي قصه را از ياد نميبرد. روايت در به وقت بهشت نيز اگرچه خطي و سرراست است اما بهدليل اينكه مبتني است بر كنشها و واكنشهايي كه از كيفيتهاي دروني و بيروني برخوردار بوده و در ظرف مكاني و زماني جاري است، از شكل نقالي و يا تعريفي معمول در آثار عامهپسند دور شده است؛ نويسنده در حد بضاعت خود در رمانش فضاسازي ميكند و حتي گاه به بياني تصويري ميرسد و...
به اين ترتيب ميتوان گفت جورابچيان اگرچه تلاش داشته اثري براي عامه مخاطبان تدارك ببيند و براي اين منظور به قواعد كلي رمانهاي عامهپسند عنايت داشته اما در عين حال ظرفيتها و صناعات داستاننويسي را نيز فراموش نكرده و گرنه در سطحي بالا بلكه لااقل به اندازهاي كه ميان اثر خود و سطح متعارف آثار عامهپسند فاصلهاي محسوس بهوجود بياورد، از آنها بهره برده است و اتفاقا همين ويژگيهاست كه باعث شده رمان او تا حدي جذابيتش را براي عامه مخاطبان از دست داده و آن استقبالي كه از آثار معمول عامهپسند صورت ميگيرد از به وقت بهشت دريغ شود!
سه
اگر چه اين رمان با استقبال نسبتا خوبي بهعنوان كار اول يك نويسنده روبهرو شده اما شايد جورابچيان با لحاظ كردن پارهاي مسائل ميتوانست شرايطي را بهوجود بياورد كه به توفيق بيشتري دست يابد. در كنار نكاتي كه باعث شدهاند به وقت بهشت بهطور نسبي پارهاي مخاطبان خود را از دست بدهد، بايد به كندي ريتم اثر نيز اشاره كرد؛ نكتهاي كه از منظر جذب مخاطب عام يكي از بزرگترين آفتها براي يك اثر با مخاطب عام به حساب ميآيد! و در واقع ريزش مخاطبان يك اثر ارتباط مستقيمي با اين مسئله دارد؛ چه بسا اگر اين رمان پارهاي ظرفيتها را در جذب مخاطب عام نداشت، همين كندي ميتوانست شكستي اساسي را به لحاظ فروش برايش به ارمغان بياورد.
در نگاه نخست شايد تصور شود كه كندي ريتم اثر بهدليل تلاشي است كه نويسنده براي ارتقاي سطح كار خود و عبور از سطح نازل رمانهاي عامهپسند داشتهاست؛ اگر چه اين مسئله پربيراه نيز بهنظر نميرسد و كاسته شدن از ريتم حركت روبهجلو در اين رمان، تا اندازهاي حاصل تمركزي است كه نويسنده روي جزئيات كار داشته است، اما اين مسئله حتي به فرض اينكه چنين ريتمي در طول رمان نيز حفظ شده باشد، ارزشي براي آن محسوب نميشود چرا كه ريتم اثر در هر بخش از آن، تابعي است از كنشها و واكنشهاي آن بخش در ظرف مكاني و زمانياش؛ مخصوصا در محدوده نقطه عطف اول (جايي كه گرهافكني ميشود) و نقطه عطف دوم (جايي كه گرهگشايي ميشود) و همچنين ساير فراز و فرودهاي داستاني كه اگر ريتم به تناسب اين نقاط از داستان تغيير نكند، مخاطب را خسته كرده و رمان را برايش ملال انگيز ميكند.
اهميت اين موضوع در داستانهايي از جنس به وقت بهشت كه جذب مخاطب يك اصل مهم براي آنها محسوب ميشود بهمراتب بيش از ديگر آثار احساس ميشود و اين يكنواختي و البته كندي يكي از ضعفهاي اين رمان محسوب ميشود و جورابچيان از عهده كنترل ريتم متناسب با موقعيتهاي داستاني برنيامده و تخت و يكنواخت رمانش را به كندي جلو ميبرد؛ هرچند كه اين مسئله با بخشهايي از رمان تناسب پيدا ميكند.
فيالمثل تأكيد نويسنده روي تصور مسئله خيانت بهعنوان يك دغدغه ذهني كه شخصيت را با خود درگير ساخته و وزني كه به اين مسئله به لحاظ ذهني داده، يك حركت دروني را بهوجود آورده كه پرداختن به آن در بخشهايي از رمان ضرورتا احتياج به ريتمي آرام دارد؛ اما اين نكته قابل تعميم به ديگر بخشهاي رمان نيست، در حالي كه عملا شاهد چنين مسئلهاي در به وقت بهشت هستيم.
اما كندي مورد بحث در رمان تا اندازهاي نيز حاصل عدمبرخورداري نويسنده از زبان و بياني توأم با ايجاز است، بهويژه اينكه سعي در پرداختن به جزئيات باعث شدهاست حشو و زوايدي بدان راهيابد- بدون آنكه لزومي براي آنها احساس شود – كه خود عاملي براي كندي ريتم آن محسوب ميشود.
منتشر شده در روزنامه «همشهری» شنبه 12 تیر 1389 صفحه 8
Labels: narges-jorabchian
زار نزن دخترLabels: aroos-e-beed