کویریات یک نویسنده که برای کویری‌ها خوشایند است
صادق وفایی (خبرگزاری مهر): مجموعه داستان «زیبای هلیل» نوشته منصور علیمرادی به تازگی توسط نشر آموت منتشر شده و 8 داستان کوتاه را در بر می‌گیرد که جانمایه اکثر داستان‌هایش آداب و رسوم بومی و محلی است و کویر و بیابان، نقش مهمی در فضاهای داستانی آن ایفا می‌کنند.
اولین نکته‌ای که درباره داستان‌های این کتاب وجود دارد، غیرشهری بودن آن‌هاست. داستان‌های غیرشهری این مجموعه، در دشت و صحرا می‌گذرد. کویر و سرزمین‌های خشک کرمان و بلوچستان بیشترین سهم را در فضای داستان‌های «زیبای هلیل» دارند. دو داستانی هم که در شهر اتفاق می‌افتند، پر از تخیل و خاطرات شخصیت‌هایشان در صحرا و کویر هستند. نویسنده کرمانی به نوعی در داستان‌های این کتاب، احساس خوشایندش را به طور مستقیم و غیرمستقیم نسبت به موطن خودش نشان می‌دهد.
خواندن این کتاب نمی‌تواند برای همه مخاطبان خوشایند باشد. علت این امر هم غیرشهری بودن داستان‌ها و به کارگیری زبان محلی در بیشتر داستان‌هاست. شاید نوشتن زبان حال یک کودک در ایل و عشایر به زبان شهری برای مخاطبان، محسوس‌تر بود. برقراری ارتباط با زبان محلی که در داستان‌ها وجود دارد، در اوایل کتاب بسیار مشکل است و خوانش نثر را با کمی مشکل روبرو می‌کند، اما پس از پیشروی در کتاب و رسیدن به داستان «موسا» خواندن، داستان برای مخاطب شیرین می‌شود. گویی مخاطب اصلی شخصیت پیرمرد داستان، خواننده داستان است. متن داستان «موسا» هم بدون تصنع است. بنابراین خواندنش لذت‌بخش است.
اولین داستان این مجموعه با عنوان «برگه امتحانی» طرح ابتکاری خوبی دارد. متن این داستان، یک نامه از سردسته یک گروه شرور در دشت‌ها و بیابان‌هاست که برای دختر نوشته شده است. سردسته خواهان وصلت با این دختر است که احتمالا با رقیب عشقی سردسته یعنی یک معلم جوان، ازدواج کرده است. این داستان نوآوری و طنز خوبی دارد و به نظر، انتخابش برای سرآغاز مجموعه، مناسب بوده است. البته داستان‌های قوی‌تر در ادامه مجموعه قرار دارند، اما این داستان که نسبت به دیگر داستان‌ها حجم کمتری دارد و حاوی نکات طنز از جمله غلط‌های املایی سردسته شرور بی‌سواد است، انتخاب بدی برای شروع مجموعه نیست.
داستان دوم «مهندس برق‌کشانی» بعد از داستان اول که فقط زبانش عامیانه است، زبانی کاملاً محلی دارد و برقراری ارتباط با آن کمی مشکل است. «مهندس برق‌کشانی» از داستان‌های نسبتا خوب مجموعه است. سنت‌ها و آداب و رسوم ایلات و مردم چادرنشین در این داستان و داستان‌های دیگر مجموعه به خوبی روایت می‌شود. البته این مسائل، هدف روایت نیستند و در پس‌زمینه داستان‌ها جاری‌اند.
«زیبای هلیل» داستان سوم مجموعه، داستانی اسطوره‌ای است که به نظر به موشکافی بیشتری احتیاج داشت. احتمالا چنین شخصیت زنی در خطه هلیل رود وجود داشته و داستان و افسانه‌ای که در این داستان درباره‌اش روایت می‌شود،‌ میان مردم این سرزمین نقل شده است. البته این یک احتمال است. با توجه به زیاد بودن اساطیر و افسانه‌های منطقه کرمان، شاید این داستان، تخیلی آزاد از نویسنده باشد. این داستان طرح ساده‌ای دارد و از داستان‌های متوسط مجموعه است.
داستان «سرزمین مادری» کمی مایه‌های شهری دارد و بعد از چند صفحه، می‌توان از خواندنش لذت برد. این داستان از داستان‌های نسبتا قوی مجموعه است. نقطه قوت آن در روایت افکار تخیلی یک زن و شوهر است که خوشایند و مناسب از کار درآمده است. داستان بعدی با عنوان «رفعت نظام کدوم تایه پیرممد؟» هم درونمایه مشابهی با داستان‌ قبلی دارد. این داستان با داستان قبلی و بعدی خود تشکیل یک مثلث می‌دهد. داستان‌های این مثلث درباره مشکلات و دردسرهای نویسندگان شهرستانی به ویژه کرمانی است.
«با یک فشنگ چه می‌توان کرد غیر از خودکشی» در راس این مثلث قرار دارد و بهترین داستان مجموعه هم هست. زیبایی این داستان، گره خوردن زندگی شخصیت نویسنده با شخصیت مرد بلوچ داستانش است. هما‌ن‌طور که نویسنده از مشکلات زندگی‌اش رنج می‌برد، مرد بلوچ هم در بیابان گیر افتاده و برای ادامه زندگی مجبور به مبارزه با گرگ‌‌ها و عبور از بیابان است. شاید منظور این است که زندگی یک نویسنده شهرستانی هم در این اوضاع و شرایط مانند عبور از بیابانی پر از گرگ است که نویسنده فقط یک فشنگ و یک شتر دارد. با این اوضاع و شرایط چگونه می‌شود زندگی کرد؟
مرد بلوچ در برخی از مقاطع داستان با نویسنده‌ای که او را می‌نویسد، درگیری لفظی پیدا می‌کند تا کاری کند، چون مرد بلوچ از تشنگی به حال هلاکت است. شاید عنوان این داستان، مخاطب را به این سمت ببرد که علیمرادی خواسته یک داستان روشنفکری بنویسد و به قول معروف کمی قیافه بگیرد، اما این داستان کاملا بی‌‍پیرایش و بی‌ریا است و بیان مشکلات زندگی نویسنده‌های شهرستانی مانند اجاره‌خانه است که احتمالا واقعی هستند و شاید روزی گریبانگیر نویسنده این کتاب هم بوده باشند.
در آخر داستان هم که شخصیت نویسنده درگیر واقعیات و ذهنیاتش در مورد شیر دستشویی خانه و ابر بالای سر مرد بلوچ است، می‌گوید: سنتی که باید برای آیندگان گذاشت اینه که شیر آب خانه‌ات را به مستاجر بعدی سالم تحویل دهی... وای... وای. امروز آخرین مهلت تخلیه خانه است.
داستان «موسا» هم هما‌ن‌طور که گفته شد، داستانی است که در این مقطع از کتاب، دیگر به زبانش عادت کرده‌ایم و قصه‌های شیرینش از زبان پیرمردی با بیان محلی روایت می‌شود. این داستان کمی تا قسمتی هم وارد ژانر وحشت شده و پای جن و پری را در بیابان به داستان می‌کشاند که از این جهت برای دنبال کردنش در مخاطب حس کنجکاوی ایجاد می‌کند.
یک نکته درباره متن داستان‌ها اینکه توصیف در آن‌ها کم، اما خوب استفاده شده است و احساس وجود زیاده‌روی یا اسراف در به کارگیری توصیف در داستان‌ها، در مخاطب به وجود نمی‌آید. داستان آخر «آهو» هم به بیان زجر و سختی مردمان محروم کشور می‌پردازد که البته سوژه‌ و طرح آن تکراری است. صحبت‌های راننده تراکتور و مسافرش، متن شیرینی برای دیالوگ‌های این داستان، به وجود آورده است. «آهو» از داستان‌های متوسط مجموعه است که طرحش نقطه قوت چندانی ندارد.
«زیبای هلیل» مجموعه داستانی بیابانی است. البته به کار بردن لفظ بیابانی، دلیل ضعیف بودن این مجموعه نیست و به کارگیری این واژه توسط نگارنده با چنین هدفی صورت نمی‌گیرد؛ بلکه در نقد صادقانه این کتاب متوجه می‌شویم که نویسنده حداقل در زمان نگارش این داستان‌ها، چشم‌داشتی به داستان‌های شهری نداشته و چیزی که توجهش را جلب می‌کند، در تهران و زندگی شهری ایرانی نیست؛ بلکه آنچه علیمرادی را گرفتار می‌کند، در بیابان و کویرهای ایران است که سراسر اسطوره، افسانه و راز و رمز است.
همان‌طور که در ابتدا اشاره شد، خواندن چنین مجموعه‌ای برای هر خواننده‌ای جالب نیست؛ چون تعداد زیادی از مجموعه داستان‌های امروز، راوی داستان‌های شهری و گرفتاری‌های این نوع زندگی هستند. بنابراین خواندن مجموعه داستان «زیبای هلیل» برای کسانی که به داستان‌هایی که در کویر و صحرا یا شهرهایی از ایران که چندان وارد زندگی مدرن نشده‌اند، می‌گذرد یا به کویر و شب‌های پرستاره‌اش علاقه دارند، لذت‌بخش خواهد بود. در کل می‌توان این کتاب را، کویریات یک داستان‌نویس دانست.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
برگزيدگان اولین جایزه «رمان اول ماندگار»
«رمان اول ماندگار»: طبق قراری که با مخاطبان ماندگار داشتیم در زمان معهود برندگان جایزه رمان اول ماندگار اعلام می‌شود. ضمن تبریک به برگزیدگان این جایزه، امیدواریم این آثار در فضای ادبی و بین عموم اهل مطالعه با استقبال مواجه شود.

نفر اول محمداسماعيل حاجی‌عليان با رمان «چهار زن»
نفر دوم سميه فرهمنديان با رمان «آیدا می‌دود»
نفر سوم ليلا عباسعلیزاده با رمان «غزل شيرين عشق»

شایان ذکر است امکان تغییر اسامی رمان‌ها تا هنگام چاپ اثر در صورت توافق بین نویسنده و ناشر وجود دارد. آثار برگزیده پس از طی مراحل قانونی از سوی نشر آموت (ناشر پشتیبان این دوره از جایزه) منتشر خواهد شد.

گذشته از رمان‌های فوق که از میان آثار رسیده و واجد شرایط برگزیده شده‌اند، آثار شایسته دیگری هم یافت می‌شود که در آینده و طی تماس با صاحبان آثار در زمینه امکان انتشار آن‌ها گفت‌وگو خواهد شد.
با تشکر از تمام عزیزانی که «ماندگار» و مسابقه مرتبط با آن را شایسته رمان‌هایشان دانسته‌اند اعلام می‌کنیم دور دوم مسابقه «رمان اول ماندگار» اول اردیبهشت سال 1391 برپا خواهد شد. شرایط مسابقه همانند دور گذشته به این شرح اعلام می‌شود:
دومین دوره مسابقه «رمان اول ماندگار» از سوی ماهنامه اینترنتی ماندگار با هدف کشف و حمایت از استعدادها در زمینه رمان‌نویسی و چاپ آثارشان، برپا خواهد شد.
علاقه‌مندان به شرکت در این مسابقه تا 29 اسفند 1390 فرصت دارند با توجه به شرایطی که در زیر ذکر شده است، آثار خود را به نشانی پست الکترونیکی سایت ماندگار info@mandegar.info ارسال کنند. (لطفا هنگام ارسال رمان، یادآوری شود «برای دومین دوره مسابقه رمان اول ماندگار»)
الف) اثر باید اولین رمان نویسنده باشد یعنی تاهنگام برپایی این مسابقه، هیچ رمانی از نویسنده به چاپ نرسیده و یا به ناشری سپرده نشده باشد.
ب) رمان باید به صورت تایپ شده به آدرس ایمیل ذکر شده ارسال شود و از بررسی آثاری که به صندوق پستی سایت ماندگار ارسال شود خودداری می‌شود.
ج) رمان ارسال شده نباید در هیچ سایت و وبلاگی منتشر شده باشد.
ه) رمان باید بین 60 هزار تا 100 هزار کلمه باشد.
و) رمان‌هایی که از نثر امروزی و روایتی داستانی برخوردار باشند، در اولویت قرار می‌گیرند. (داستان‌های پیشرو و متفاوت طی فراخوانی در مسابقه‌ای با عنوانی دیگر در آینده مورد داوری قرار خواهند گرفت.)
شرکت در این مسابقه محدودیت سنی و موضوعی ندارد و به برندگان اول تا سوم، جوایزی به شرح زیر اهدا می‌شود:
1- برنده اول: لوح تقدیر، چاپ اثر و پرداخت 11 درصد قیمت پشت جلد کتاب به‌عنوان حق‌التالیف برای هر نوبت چاپ
2- برنده دوم: لوح تقدیر، چاپ اثر و پرداخت 10 درصد قیمت پشت جلد کتاب به‌عنوان حق‌التالیف برای هر نوبت چاپ
3- برنده سوم: لوح تقدیر، چاپ اثر و پرداخت 9 درصد قیمت پشت جلد کتاب به عنوان حق‌التالیف برای هر نوبت چاپ

تذکر: چاپ اثر پس از طی مراحل قانونی انجام خواهد شد و حق‌التالیف طبق‌قرارداد با ناشر پس از چاپ پرداخت می‌شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
ماه تمام (قطره‌ای از یک کتاب)
nadiasun:رمان "ماه تمام " داستاني كه به قشر پزشكان پرداخته و در نشان دادن لايه هاي پنهان زندگي اين گروه بصورت واقعي موفق عمل كرده است। جامعه اي كه مثل هر گروه اجتماعي ديگري جداي از ظاهر فريبنده داراي مسائل و مشكلات خاص خود است.خانم چاوشي با پژوهش و مطالعه خوب توانسته دوره خاصي از زندگي و كار اين قشر تحصيل كرده را در قالب داستان بيان نمايند.



هر قشري در جامعه مشكلات و مسائل خاص خودش را دارد.چه قشر ضعيف و فرودست و چه جامعه مرفه و تحصيل كرده ٬ هر كدام در دل خود واقعياتي دارند كه در ظاهر ديده نمي شوند و ما فقط از رو به آنها نگاه مي كنيم و نمي توانيم درك درستي از درون آنها داشته باشيم طوري كه قضاوت ما با برداشت هاي سطحي از همين ظاهر گول زننده است.



جامعه پزشكان خصوصا در زمان حال كه با توجه به نوع تحصيلات ٬ بهترين اتيكت و رفا اجتماعي از آنان متصور است .اما با خواندن داستان و ورود به درون جامعه آنان با مشكلات و چالش هاي مادي و معنوي آنها بيشتر آشنا مي شويم.



در اين داستان با دختري پزشك روبرو هستيم كه راوي داستان هست و با روايت و مرور خاطرات روزمره آن به درون زندگي آن را پيدا مي كنيم و از مشكلات عملي زندگي و حتي ذهني او با خبر مي شويم.دختري كه با سختي مراحل كنكور و دانشگاه را با موفقيت گذرانده و خود را از همه مواهب ظاهري اين دوران كه ديگران براحتي استفاده مي كنند محروم كرده و با شايستگي به اوج موفقيت تحصيلي رسيده اما انتظارات آن پس رسيدن به اين اوج برآورده نمي شود.حاصل درو كرده به اندازه و شايسته آن زحمات كاشت و داشت نيست چه در زمينه هاي مادي و چه از لحاظ معنوي. يك نوع سرخوردگي و احساس شكست جانشين ظاهر پيروز و موفقيت اوست.شايد اين احساس بيشتر دروني باشد و نتوان جامعه را در اين مسئله صد در صد مقصر دانست .رونديست كه جامعه دارد طي مي كند و از لحاظ اجتماعي شايد نتوان براي آن كاري كرد.اما تجديد نظر در اين انتظار به جا و درست و تغيير نگرش همانطور كه در انتهاي داستان به آن اشاره مي شود بتواند حداقل از لحاظ روحي پزشكان جوان را در شرايط بهتري قرار دهد.



آيلار بعد از اتمام تحصيلات و شروع بكار هنوز خلع دروني خود را حس مي كند ودنبال يك عشق آرماني و ايدآل براي تكميل پازل زندگي خود است .همانطور كه در تمام مراحل زندگي كمالگرا ست .عشقي آتشين و راستين را طلب مي كند تا با آن تنهايي درون خود را پر كند. اما در اين مسير با چالش هايي روبروست .



حالات روحي و دروني آيلار بخوبي بيان شده و حس واقعي بودن آن به خوبي لمس مي شود.



شايد پايان داستان براي ما با همان روندي كه از ابتداي داستان دنبال مي كنيم دور از انتظار باشد. اما شايد براي خارج شدن از شوك نياز به يك شوك ديگر باشد. تطبيق زمان داستان براي رسيدن به پايان بندي در زمان حادثه زلزله بم بخوبي صورت گرفته است.



اينكه نويسنده از يك رويداد طبيعي و اجتماعي در داستان استفاده كرده جاي تقدير دارد.چرا كه باعث عدم فراموشي و ماندگاري اينگونه وقايع در ذهن مخاطب خواهد شد.



آيلار در مسير عشق با دگرديسي به شناخت بهتري از خود مي رسد و خود واقعي اش را كشف مي كند.



عشق متحول كننده قلب هاست.





رمان: ماه تمام

نويسنده: معصومه چاوشي

انتشارات: نشر آموت

چاپ اول 1390

312 صفحه


خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است. " ص12 "



کسی که مرا بخاطر خودم دوست داشته باشد." ص12 "



با چشم انداز احساساتی که از خود نشان داد ‚ خیال می کردم به من علاقه مند شده است. "ص 20 "



خیال می کردم پزشک شدن یعنی به آخر دنیا رسیدن. " ص20 "



وقتی بیدار شدم به یاد اتوبوس سواری هایم از روستا به شهر و برعکس افتادم.همان بی حسی های دوران سرخوشی طرحم را داشتم. واقعا این برنامه طرح نیروی انسانی و جذب نیرو برای مناطق محروم درست مثل نظام وظیفه بود. " ص21 "



لاغرتر نشانم می دهد. "ص21"



بین را هم نگاهی به روزنامه ها انداخته بودم. باز هم همان اخبار تکراری هرروزی. خبر بهتری نبود یا من نفهمیدم . " ص21 "



بیمارستان آتیه مثل هتل های پنج ستاره بود.نرس ها خیلی خوش تیپ و خوش آرایش بودند. " ص25 " *1



آشغال هایمان را با همان سرعت که می رفت‚ بیرون پرت کردیم. این کار خیلی با حال بود.تا به حال چنین تجربه ای نداشتم. خیلی خندیدیم. "ص 26 "



ساعت ها فیزیولوژی و کالبد شناسی و فیزیوپاتولوژی خواندم اما هنوز نفهمیدم این احساسات گنگ و گیج کننده از کدام غده ی مغزی یا هر جای دیگر به وجود می آید. " ص28"



خوشگلم.خوب مگه نیستم؟ " ص29 "



چقدر این زندگی کسل کننده شده است. " ص32 "



با مردها نمی شود درد دل کرد " ص36 " *2



برمبنای کدام اخلاق؟ چطوری می توانستم او را قضاوت کنم؟ " ص 38 "



دارم کسل می شوم. تا خوشحال می شوم بلافاصله کسالت می آیددو بعد از کسالت غم و بعد عصبانیت و دوباره تکرار می شود. " ص 47 "



عشق هم یک پدیده ی ذهنی است . تا حالا کدام فیلم‚ نوشته یا رمان یا حتی شعر توانسته عشق را توصیف کند یا دستورالعملی صادر کند که توسط آن و با راعایت همه ی جوانب بشود عاشق شد؟ " ص 49 "



هر که دیدم یاری داره من ندارم



شب که می شه خانه ای روشن ندارم



برم پیش خدا ... دادی برآرم



من از کی کمترم... یاری ندارم



من چرا یک گل به صد گلشن ندارم



ای خدا من که دل از آهن ندارم " ص52 "



از دل برود هر آن که از دیده برفت." ص 55 " *3



من فقط با تزریق عشق جان می گیرم. " ص56 "



که می داند که عاشقانه زندگی کردن یعنی چه؟ " نامه های عاشقانه" اسم کتابی از نادر ابراهیمی که خیلی وقت پیش خوانده بودم‚ مرا عاشق زندگی زناشویی عاشقانه کرد." ص57 " *4



چقدر دلم عشق می خواهد. از هر نوع. از نوع فیلمی . کتابی . قصه ای‚ داستانی حتی کوچه بازاری! " ص 59 "



حوصله ندارم.



آی عشق! آی عشق!



رنگ آبی ات پیدا نیست. " ص63 "



قرمه سبزی پخته بود. عاشق این غذا هستم." ص64 "



نیاز دارم یکی دوستم داشته باشد. یکی محکم مرا در آغوش بگیرد. " ص65"



کسی این کار را بکند که من هم دوستش داشته باشم. " ص 65 "



دختر ها کسی را که دوست دارند‚ سایه به سایه تعقیب می کنند." ص66 "



همیشه من یک پزشک خانوادگی ‚ مشاور خانوادگی و سنگ صبورم . اما خودم چه؟ هیچ کس نمی داند. دل بدبخت وفلک زده من چقدر به یک حسام‚ یا مردی شبیه او نیاز دارد. " ص 68 "



چقدر ما دخترهای ساده و باهوش و ممتاز بدبختیم! " ص 71 "



این معنای زن بودن است که همیشه منتظر باشی عشق مثل یک بابانوئل تزئین شده و ساختگی و فقط در یک روز موعود به تو سر بزند؟ تو در را بگشایی و او با هدایای قابل توجه در اغوشت بگیرد. ما منتظریم که عشق‚ خودش را در دامان ما بیندازد و یکهو از خواب بیدار شویم وببینیم دنیا به کام ما شده است. همه جا طلایی است و زندگی می درخشد. " ص 72 "



هیچ کس آنقدر دوستم ندارد که گرمای حضور او بر سرمای وجود من بچربد. " ص 88 "



این شکاف همانی است که دیروز نوشتم. خلاء حضور کسی است که قدر مرا بداند و با چوب غرورم از من رانده نشود. حتی اگر به خاطر همین غرور کذایی‚ هزار بار او را از خود برانم. خدایا کش این غرور لعنتی را نداشتم. " ص91 " *5



اما مگر غرور هم ارثی است ؟ این ا خصوصیات اخلاقی است. کنش ها ی وابسته به محیط پیرامون . وابسته به تربیت و ما که ادعای خود ساختگی داریم‚ یعنی باید بدی ها را از خود دور کرده باشیم و سرشار از خوبی شده باشیم... " ص91 "



چرا باید این طور باشد؟ کسی را دوست داشته باشی‚ اما تو را نخواهد و کسی را تو بخواهی و او نخواهد! همیشه قانون عشق همین بوده و هست. " ص92 "



بی خیال شوهر... ما مردها به درد هیچ چیز نمی خوریم... این یکی را راست می گفت! " ص 93 "



وای همه وجودم شده آرزو و کسی نیست‚ هیچ کس تا آنها را برآورده کند. " ص104 "



واژگان من برای بیان حالت درونی ام کم اند و کم می آورند." ص105 گ



از هر کس نقطه ضعف بزرگی می بینم که نمی دانم آن را چگونه باید قورت بدهم. چرا این نقطه ضعف ها اینقدر غیر قابل تحمل اند؟ " ص 105 "



می خواهم شعر بگویم. تمام احساساتم به جوش آمده می نویسم:



باران می بارد



و تو می آیی



که تنها یی مرا خیس کنی



و انتظار ترک خورده را التیام دهی



با نم نم یادت



گناه تمام خاطره ها پاک می شود



تو می آیی



و من



زیبا می شوم " ص 126 "



فایده ای ندارد که دست روی دست بگذارم و فقط دعا کنم. این کار باید با شوق و ذوق درونی و تلاش های بیرونی همراه باشد. مطمئنم در این صورت خدا هم کمکم خواهد کرد. " ص143 "



به قول سهراب " چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ‚ بردارم..." " ص 145 "



نمی داند کارهای دیگری به جز رفع تنهایی هم در جهان وجود دارد مثل عاشق شدن‚ دوست داشتن‚ دوست داشته شدن... " ص146"



از لئوبوسکالیا در جایی خواندم‚ " عشق رهایی است. بگذارید معشوقتان برود‚ خودش بازمی گردد." " ص 155 " *6



دوستت دارم آهنگ قدیمی عشق است. " ص 159 گ



بهترین روزهای عمرم همین روزهاست...همین دوران آشنایی. " ص 170 "



دلم هوایش را کرده. دلم برایش تنگ می شود." ص170 "



هیچ کس نمی داند دارم چه می کشم‚ " ص 171 "



زندگی ام به نقطه ی بدی رسیده. یکنواختی‚ بیهودگی... " ص180 "



واقعا در تنهایی خودم دارم می پوسم. " ص181 "



حس آزار و اذیت خود‚ با لذت دوست داشتن دیگری. دوست داشته شدن‚ حتی اندک. " ص182 "



در جایی به نقل از یک عارف هندی خواندم:



" به زندگی برگرد و عاشق شو! و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن تهی شدی‚ نزد من بیا! چون یک عاشق قادر به درک عبادت است. اگر نتوانی از راه تجربه به مقوله غیر منطقی برسی‚ آن را درک نخواهی کرد. عشق از طریق طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده..." " ص191 "



اما این نشد و دیدم که نشد. من دیده ام که همه چیز آسان میسر نمی شود. اما خواستش چیز دیگری بود. " ص192 "



گوری را می کنم تا خودم را در خاطراتم دفن کنم. " ص 192"







آخ ...روزگار! خوب آدم را می شکنی! خرد می کنی! له می کنی! اگر این عشق نبود‚ آیا هیچ کس‚ هیچ وقت سرش به سنگ می خورد؟ " ص202 "



گاهی بسیار شادم و گاهی بسیار غمگین. " ص204 "



آره آزاد کند از فکر او از خیال او. غذا و هر چه خوراکی بود از جهاز هاضمه ی من عبور نمی کرد. ده کیلو لاغر شدم." ص231 " *7



همه می دانند که پسرهای جوان در طول جوانی هر غلطی بخواهند می کنند. " ص241 " *8



چه روزهای خوبی! چه دنیای خیال انگیزی! هر کس تنها وقتی که خودش عشق را تجربه کرده باشد می تواند بفهمد این سرخوشی و سرکیفی چطور به آدم سرایت می کند.از کجا می اید." ص243 " *9



به دوری و غربت عادت دارم. به جاده و سفر‚ به غبار راه و شیشه های باران خورده اتوبوس.به ایران پیما و میهن تور و تی بی تی و سیرو سفر...به شاگرد شوفرها و آب دادنشان با پارچ پلاستیکی . به جمع کردن پرده وقتی که خوابیدی و باز کردن پرده وقتی که زل زل به جاده نگاه می کنی. " ص 263 "



...رسالت بزرگی رو انجام می دید. خوشحال باشید که اینجا هستید. خیلی ها دلشون می خواد جای شما باشن ولی نمی تونن. شما تا ابد در تاریخ قلب های دوباره زنده شده ‚ می مونید و ... " ص267 "



راهزن! دیگر این واژه فراموشمان شده بود. اما یک عده به کاروان های حمل چادر و غذا حمله کرند." ص274 "



عاشق کوهنوردی و کمک به مردم است." ص288 "



پرسیدم: چطوری حریف خواب می شد؟



گفت: تا سه روز خواب به ما حرومه. وقتی نیرو به قدر کافی باشه می رم استراحت. الان وقتش نیست. هنوز دارن از تمام شهرها اعزام می شن. نمی تونم به خواب و این چیزا فکر کنم... " ص289"



خدای من چه کسی فکر می کرد یک روز تمام خانواده اش را مثل الوار چوب مثل صندلی ...مثل فرش...مثل بار هندوانه...پشت یک وانت قراضه جا می دهد که برایشان گورستان خانوادگی درست کند. " ص295 "



شهر در جریان مثل خون در جریان رگ می ماند.مثل اتوبوس ها در مسیر خط ویژه منظم و مرتب. مثل سنگ چین های کنار جوی ها. مثل خط های ممتد و مقطع آسفالت ها. مثل ریسه ی سیم های برق. مثل نرده های وسط بلوار مثل..



و به یاد بم افتادم... شهر آرام ‚ شهر خاموش‚ شهر بی آدم‚ شهر بی احساس‚ شهر بی نور و چراغ‚ شهر بی آسفالت‚ شهر بی خط کشی‚ شهر بی اتوبوس‚ بی سواری‚ شهر بی مسافر‚ شهر بی گنجشک بی کبوتر بی کلاغ‚ بی گربه‚ شهر بی دستفروش... نان خشکی..." ص299"



اصلا زلزله و آوار و پس لرزه یک طرف این موضوع خشونت و این چیزا... صد مرتبه از اولی بدتره... " ص304 "



گفت: سعی رو نمی خوام. سعی مال بیل زدن و آوار برداریه. من یک بله ازت می خوام." ص 305" *10







پ ن: *1 اتفاقا منم همان سال 4 روز تو اين بيمارستان بستري بودم .همينطوره مثل هتل 5 ستاره ولي چه فايده مريضي.در ضمن نرس ها و پرستاراشم نمره بودن " همون خوش تيب و زيبا " اما بداخلاق.هر جند من بهشون حق مي دم . .... راستي چرا دكتر فرهت را آنجا ندیدم



پ ن: *2 فكر نكنم ! واقعا نمي شه با ما درد دل كرد



پ ن: *3 همه اينطور نيستن (مطمئن باش عشق تو با نديدن كم نمي شه )



پ ن: *4 بسيار زيباست. "يك عاشقانه آرام " آن فوق العادست اگر دوست داشتيد اينجا ببينيد



پ ن: *5 غرور شما محفوظ اما خواهش مي كنم هيچوقت غرور يك مرد را نشكنيد.چون ترميم آن سخت و چه بسا ناممكن باشد.



پ ن: *6 بيشتر كتابهاي لئوبوسكاليا را همان اوايل خوندم به اميد روزي كه آنها را عمل كنم .اما دريغ كه نشد.



يادم مياد دو سه سال بود مشغول كار شده بودم كه مهندس شاهنده بعنوان همكار جديد به جمع ما اضافه شد هرچند 6 – 7 سال از من بزرگتر بود اما با من صميمي شده بود.من در جريان آشنايي اون با دختر خانمي بودم .روابط و آشنايي آنها به خوبي پيش مي رفت و حتي با خانواده آنها براي آشنايي بيشتر به مسافرت رفتند.يك روز ديدم خيلي پكر و ناراحت بود. پرسيدم چي شده گفت: هيچي گفته ديگه نمي خواد روابط را ادامه بده همه چي تموم شده است. باور نمي كردم ٬ خيلي بعيد بود.گفتم خودت رو ناراحت نكن چيزي به ذهن من رسيده نمي دونم تا چه حد مي تونه درست باشه ولي فكر كنم مي خواد تو رو امتحان كنه ببينه واقعا چقدر او را مي خواهي .گفت چكار كنم.



گفتم كتاب " بيا دريا شويم " لئو بوسكاليا را به او هديه بده و بگو دست بردار نيستي وپا پس نمي كشي و تلاش خودتو بكن.



خلاصه اينكارش نتيجه داد و بعد از عروسي كه از او پرسيده بود دقيقا همين را گفته بود مي خواسته امتحان كند ببينيد چقدر خواهان آن هست.چقدر حرف حاشيه اي زدم ٬چيكار كنم بعضي كلمه ها آدم را به جاهايي مي بره كه فكرش رو نمي شه كرد. حالا اين آقاي بوسكاليا منو به 15 سال پيش برد.



پ ن: *7 جالبه منم 10 كيلو وزنم كم شد.آخ الان كه فكر مي كنم مي بينم واقعا چرا آدم بايد خودشو اينطور نابود كنه و كارش به بيمارستان بكشه و ديگري اصلا خبر نداشته باشه اخرشم بي حاصل.



خوب خدا تو را فرستا د تا گذشته را فراموش كنم و انرژي باشي براي ادامه حركت.



راستي اگر خواستيد رژيم لاغري بگيريد از همين روش هم مي تونيد استفاده كنيد.



پ ن: *8 فكر نكم همه اينطور باشند استثنايي هم هست.



پ ن: *9 آره واقعا بايد تجربه كرد تا لذت واقعي آنرا حس كرد.



پ ن: *10 خيلي خوبه كه كساني مثل آقا حبيب هستند كه جرات و اعتماد به نفس خوبي دارن و پا پيش مي گذارند فقط اميدوارم اين خانم دكترها پس از ازدواج غرور آنها را نشكنند.



پ ن: خواندن این رمان را به خانم دکترها خصوصا مجرد پیشنهاد می کنم.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
شعرهایی که در «کتاب نیست» هست در کتاب‌های دیگر نیست
مجموعه شعر «کتاب نیست» برای اولین بار، بهار امسال منتشر شد و تابستان هم به چاپ دوم رسید. این کتاب به فرانسوی هم ترجمه شد و منتقدان فرانسوی از آن استقبال کردند. این مسائل نشان می‌دهد در «کتاب نیست» چیزی هست که باعث استقبال از آن می‌شود و به نظر می‌رسد آن چیز، سادگی است.

خبرگزاری مهر ـ صادق وفایی: اشعار این مجموعه که در 3 فصل مجزا قرار دارند، ساده‌خوان هستند و تقریبا هیچ‌کدام حاوی نکته پیچیده‌ای نیستند। شعرها از حیث محتوا و کیفیت به 3 گروه تقسیم می‌شوند. اول شعرهایی که از درون شاعر جوشیده‌اند. دوم شعرهایی که جوشیدنی نیستند و به نظر می‌رسد شاعر برای سرودنشان کوشیده است و سوم اشعاری که چه کوشیدنی باشند و چه جوشیدنی، حرف خاصی برای گفتن ندارند و فقط بیان واقعیت و حقیقت هستند.
شعرهای دسته اول و دوم که جوشیدنی و کوشیدنی هستند، هم زیرمجموعه‌هایی را شامل می‌شوند. اشعاری که در این 2 گروه جا دارند، گاه حاوی یک مفهوم فلسفی ورای کلمات خود هستند و گاه حقیقتی کاملا ساده را بازگو می‌کنند. این حقیقت یا واقعیت از جنس شعرهای نوع سوم نیست. بلکه واقعیاتی را شامل می‌شود که هر روز مقابل چشمان ما و خوانندگان این اشعار هستند، ولی توجهی به آن‌ها نمی‌شود و وقتی در قالب شعر ریخته می‌شوند، موجب تحسین می‌شوند و مخاطب با لحنی که گویا خاطره‌ای نوستالژیک شنیده باشد، می‌گوید: راست می‌گوید!

شعرها حول محور چند شخصیت قرار دارند: من، تو و آن‌ها. که سومی سهم کمتری از اشعار دارد و شعرهای 3 فصل این مجموعه، بیشتر درباره من و تو است. «شمع گندم» عنوان فصل اول است که با توجه به اشاره مستقیم به گندم یا آتش در فصل سوم، بهتر بود عنوان دیگری برای این فصل در نظر گرفته می‌شد. این بخش بیشتر درباره «من» است. در این بخش گویا شاعر از قالب من خودش بیرون آمده و خود و درد و رنج بشریت را از زمان هبوط آدم تا امروز نگاه می‌کند.

البته شعرهای فصل اول کتاب فقط در این مضامین متوقف نمی‌شوند و موضوعات مبتلابه زندگی بشریت، بسط بیشتری در آن پیدا می‌کند. اشعار بخش «شمع گندم» بیشتر شامل مفهوم «من» هستند، اما «تو»‌ هم در این شعرها حضور دارد؛ کما این که «من» در 2 بخش بعدی مجموعه حضور دارد و فقط فصل اول نیست که به آن اختصاص یافته است. همین است که باعث می‌شود، مجموعه کمی پراکنده و بی‌نظم به نظر برسد.

فصل دوم کتاب با عنوان «کتاب تو» بیشتر به «تو» می‌پردازد. شاعرانگی و خیال‌پردازی در شعرهای این بخش، بیشتر از بخش قبل است. «من» و «تو» با قرار دادن «تو» به عنوان محور اصلی در کنار برخی مفاهیم و موضوعات، ستون‌های اصلی این فصل مجموعه «کتاب نیست»‌ را می‌سازند.

یکی از مفاهیم این فصل، «تنهایی من» است. به عنوان مثال در یکی از اشعار می‌خوانیم:

«تو کجایی؟»
این است
اولین خطابه عاشق

که «تو»ی آن با «تو»های دیگر تفاوت دارد و حالتی کلی‌تر و جامع دارد. در کل، این فصل بیشتر شامل موضوع «تو» و مسائل وابسته به آن مانند جای خالی توست. «تو» در اشعار این فصل گاهی خداست و گاهی معشوق زمینی. در بخش سوم و پایانی هم، با این که صحبت بر سر هست و نیست است، باز بحث «من» و «تو» مطرح است. به عبارت واضح‌تر، بودن یا نبودن در سایه وجود «تو» مطرح می‌شود و شاعر یا «من» وقتی درخواست نیست شدن می‌کند که «تو» نیست شده باشد. مانند:

می‌خواهم نباشم
مثل تو
که نیستی

در اشعار این بخش، توصیف و تصویر، بیشتر خودنمایی می‌کند و شعر سوم با شعر هفتم «کتاب تو» یعنی فصل دوم یکی است. این موضوع احتمالا به علت تاکید بر تنهایی آدم‌ها باشد. چون در چاپ دوم نمی‌توان شاهد دوبار چاپ شدن یک شعر در دو بخش مختلف کتاب بود. بنابراین این دلیل که شاعر خواسته با آوردن این شعر، در دو بخش «کتاب تو» و «کتاب نیست»، بر مفاهیمی چون تنهایی انسان امروز در عین شلوغی،‌ یا سردرگمی‌اش تاکید کند، محتمل‌تر است.

در اشعار مجموعه «کتاب نیست» اجسام و فضای اطراف، حضور چندانی ندارند. تنها شمع، کبریت، سیگار یا در هستند که سهمی از حضور در شعرها را به خود اختصاص داده‌اند که بودنشان هم بیشتر برای القای مفهوم است و به طور مستقل، نمی‌توانند معنی چندانی در شعرها داشته باشند.

ویژگی مشترک همه شعرها، ساده بودنشان است. البته تکلف در برخی از آن‌ها دیده می‌شود ولی شعر فلسفی یا ساده این مجموعه، جوششی یا کوششی همگی ساختمانی ساده دارند و نکته مهم علاوه بر شاعرانگی شاعر، خلاقیت او در متفاوت دیدن است. روشن در این مجموعه، چیزهایی می‌بیند که همه می‌بینند، ولی نمی‌بینند یا بهتر بگوییم می‌بینند، ولی تماشا نمی‌کنند. همین باعث می‌شود که «کتاب نیست» شامل شعرهایی باشد که در کتاب‌‌ها و مجموعه شعرهای دیگر نیست.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
«ایراندخت» رمانی برای همه سلیقه‌ها
به گزارش خبرگزاری ایسنا ... اینجا
به گزارش خبرگزاری کتاب ... اینجا
به گزارش خبرآنلاین ... اینجا


امیرکاووس بالازاده - میثم نبی - محسن حکیم‌معانی - بهنام ناصح



رمان «ايراندخت» نوشته بهنام ناصح بعدازظهر روز گذشته (پنج‌شنبه، 17 شهريور) در يازدهمين نشست از سري نشست‌هاي نقد آموت نقد و بررسي شد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، کيکاوس بالازاده (منتقد و مدرس دانشگاه) و محسن حکيم‌معاني (نويسنده و منتقد) با حضور نويسنده و علاقه‌مندان به ادبيات داستاني در اين نشست، رمان «ايراندخت» را نقد و بررسي کردند كه گزارش صحبت‌هاي آن‌ها در پي مي‌آيد.

کيکاوس بالازاده در اين نشست در سخناني گفت: «اين رمان، در ظاهر گوشه‌اي از زندگي سلمان فارسي را بازتاب مي‌دهد؛ اما به نظر مي‌رسد اين ظاهر قضيه است. اگر دقيق‌تر به اين رمان نگاه شود، يک تضاد به چشم مي‌آيد: به اين شکل که هم سلمان فارسي هست و هم نيست. به اين معني که شما وقتي رمان را مي‌خواني، احساس مي‌کني که زمان، زمان گذشته نيست؛ در عين حال که هست. همچنين زبان نوشته هم يک زبان جديد است و زبان گذشته نيست. و شايد اين به نوعي يکي از نقاط قوت کار باشد. مي‌خواهم کمي جسارت کنم و بگويم بعضي از کساني که در اين حوزه کار کردند و در مورد ساسانيان مطلب نوشتند، حتا جناب آقاي بيضايي، زباني که ساخته‌اند، زبان دوره‌ي ساساني نيست؛ زباني است که خودشان اختراع کرده‌اند؛ يک نوع زبان برساخته است. آقاي ناصح، درواقع در اين کار خودشان را از اين قيد نجات داده‌اند؛ يعني از قيد اين‌که بروند و زبان را پيچيده کنند و نزديک کنند به آن‌چه که در واقع زبان دوره‌ي ساساني نيست. براي اين‌که اگر کسي بخواهد به زبان فارسي ميانه‌ي ساساني مطلب بنويسد، طبعاً بايد يک فرهنگ بزرگ هم آخر کتاب قرار دهد و واژگان مطرح‌شده را توضيح دهد که اين واژگان چه هست و اگر قرار بود به زبان امروز در بيايد، به چه ترتيب مي‌شد و شايد حتا آن گرفتاري در عالم زبان باعث مي‌شد که ما با کار ارتباطي برقرار نکنيم. در صورتي که اين سادگي زبان که در اين اثر هست، باعث مي‌شود که افرادي که اين کار را مي‌خوانند، با آن راحت‌تر ارتباط برقرار کنند. در نتيجه با خواندن اثر، در عين حال که گاه آدم فکر مي‌کند که اين سلمان فارسي هست؛ در عين حال فکر مي‌کند که سلمان فارسي نيست. مسائل، مسائل روز هست؛ در عين حال که مسائل روز نيست. به نظرم اين موارد، نقاط قوت اين کار هست. در مورد زبان قصه که بخواهيم حرف بزنيم، گاه رساست و گاه نارسا. اما ايشان به عمد سادگي را انتخاب کرده است تا بتواند همه‌ي حرف‌هايي را که در دلش دارد، بزند.

نويسنده مي‌خواسته است با ضمير اول‌شخص قصه را شروع کند. در بعضي موارد هم سعي کرده است؛ اما به نظر مي‌رسد که نويسنده فکر کرده است که اين امر به داستان لطمه مي‌زند. کاراکتر گرشاسب، يک آدم شگفت‌انگيز است که آن‌گونه که بايد و شايد، پخته نشده است، که اگر پخته مي‌شد، خيلي جالب بود. گرشاسب گاه حرف‌هايي مي‌زند که شبيه مجانين عقلاست و گاه کاملاً ديوانه است. با توجه به رمان، به طور دقيق نمي‌دانيم که کدامش هست و اگر به مجانين عقلا نزديک مي‌شد، فوق‌العاده بود.

نام اين کتاب، «ايراندخت»، دقيقاً مي‌خواهد بگويد که ايران است؛ يعني که نام کتاب، ايران است؛ چرا که ميهن در تمام فرهنگ‌ها، زن است. همان‌گونه که مي‌گويند، مام وطن. اين مورد ريشه در آن بن‌مايه‌اي دارد که اساساً براي وطن و خاک، عنصر مؤنث قائل مي‌شوند. اين کتاب سرگذشت ايران است؛ يعني روزبه در واقع کنايه است. از نظر من، اين قصه دو وجه دارد: يک وجه کنايي و يک وجه واقعي. آن وجه واقعي، ايراندخت است که در واقع راوي اصلي قصه است. ايرادندخت دارد مي‌گويد که اين بلاها سر ما مي‌آيد. به بياني ديگر رمان دارد يک هشدار به همه ي ما مي‌دهد: که اگر به دنبال فهم درست از دين نرويم، آن بلا اجتناب‌ناپذير است و سرِ ما هم خواهد آمد. از اين نظر، قصه حالتي دارد که به دل مي‌نشيند.»

همچنين اظهارات محسن حکيم‌معاني در نشست نقد رمان «ايراندخت» به اين شرح بود: «تبريک مي‌گويم به آقاي ناصح به خاطر جسارتي که به خرج دادند و يک کار تاريخي يا شبه تاريخي نوشتند؛ اگرچه در ابتداي رمان نويسنده تأکيد دارد که اين کار تاريخي نيست؛ اما اجازه بدهيد که اين جمله را در نظر نگيريم و کار را از وجهي تاريخي بناميم. همان‌گونه که مي‌دانيد، در ادبيات داستاني، به چند گونه مي‌توانيم با تاريخ برخورد کنيم. گاهي تاريخ خودش يک عنصر روايي است که رمان بر اساس آن شکل مي‌گيرد و در واقع، طرح رمان بر اساس آن تدوين مي‌شود و به پيش حرکت مي‌کند. معمولاً وقتي از رمان تاريخي صحبت مي‌کنيم، اين دسته از رمان‌ها را در نظر داريم؛ رمان‌هايي که پايه‌ي روايي‌شان، تاريخ است. در واقع از دل تاريخ و شخصيت‌هاي تاريخي و مکان‌هاي تاريخي، الهام گرفته‌اند و يک واقعه‌ي تاريخي را براي ما روايت مي‌کنند. اما برخورد ديگري که با تاريخ مي‌توانيم داشته باشيم و به گمانم رمان بهنام ناصح، «ايراندخت»، از اين منظر به تاريخ نگاه کرده و نوشته شده، اين است که تاريخ را صرفاً يک زمينه و حتا پس‌زمينه‌ي زماني در نظر بگيريم و فارغ از اين‌که در اين زمينه به طور دقيق و مشخص به خود تاريخ وفادار بمانيم، داستان خودمان را روايت کنيم. اين نوع ديگري از نگاه به تاريخ و استفاده از تاريخ در ادبيات است. به چند دليل است که عرض مي‌کنم بهنام ناصح در رمان «ايراندخت»، از اين منظر به سراغ تاريخ مي‌رود و خودش هم مجبور است که در ابتداي رمان بنويسد که اين رمان تاريخي نيست و بر اساس تخيل است. گابريل گارسيا مارکز مي‌گويد: «اگر رمان تاريخي مي‌نويسيد و در اين رمان تاريخي شخصيت شما مي‌رود جلوي ايوان و شب هنگام به آسمان نگاه مي‌کند و قرص کامل ماه را مي‌بيند، نويسنده بايد خودش را مقيد بداند که ببيند در آن تاريخ خاص، در آن شب خاص، آيا امکان اين وجود داشته که قرص ماه کامل باشد يا خير.» اين جمله از مارکز به نظرم بسيار درست است در زماني که ما صحبت از رمان تاريخي از نوع اول مي‌کنيم. اهميتش از اين نظر است که ما داريم در رمان تاريخ را بازتاب مي‌دهيم و صرفاً دست‌مايه‌اي نيست که ما رمان خودمان را بر اساس آن بنا کنيم و لذا مجبور هستيم تا آن‌جا که مي‌توانيم، به تاريخ و حتا به ريزترين نکاتش مقيد باشيم. اما اين‌جا، در رمان «ايراندخت»، ما بيش‌تر از اين‌که با تاريخ سر و کار داشته باشيم، بيش‌تر با شخصيت سر و کار داريم. خود سلمان از وجهي و ايراندخت از وجهي ديگر. از آن‌جايي که نويسنده صرفاً به خاطر اين‌که تاريخ را به عنوان يک پس‌زمينه براي داستانش در نظر گرفته است، خيلي تقيد به اين موارد ندارد و خيلي هم نمي‌شود خرده گرفت.

از اين که بگذريم، مي‌خواستم راجع به اسم رمان هم صحبت کنم. اسم رمان، «ايراندخت» است. اگر به خود رمان نگاهي بياندازيم، در وهله‌ي اول به نظر مي‌رسد که شخصيت اصلي اين رمان «ايراندخت» نيست؛ شخصيت اصلي اين رمان هرگونه که نگاه کنيم، روزبه است و اوست که اهميت دارد؛ اگرچه روايت‌هاي ايراندخت هم از اهميت خاصي برخوردار است؛ بخصوص براي به تصوير کشيدن وضعيت خاص اجتماعي زمانه. اگرچه فکر مي‌کنم که اگر قرار باشد که اسم شخصيت بر روي اين رمان بگذاريم، قاعدتاً بايد اسم روزبه را بر روي رمان بگذاريم. اما وجود نام ايران در اسم «ايراندخت» باعث مي‌شود که اين‌گونه بفهميم يا حداقل من اين‌گونه بفهمم که وجهي از رمان که بسيار هم اهميت دارد، به تصوير کشيدن شرايطي است که در اواخر سلطنت ساسانيان بر ايران حاکم بود و باعث به وجود آمدن اتفاقاتي شد که نابودي حکومت ساسانيان را رقم زد. دختر ايران، به تعبيري مام وطن شرايطي داشت که بي شباهت به شرايطي که ايراندخت و اطرافيانش در آن قرار دارند، نيست؛ فقر گسترده از يک‌سو، تحميل و گستردگي خرافات از سويي ديگر. تبعيض طبقاتي شديدي که حاکم است بر آن روزگار و ضعف‌هاي مدني و سياسي که بر حکومت مرکزي وارد است. ارتشي که به سبب سال‌ها جنگ رو به نابودي است و ديگر تاب و توان مقاومت در مقابل کوچک‌ترين بادي را ندارد و در واقع خانه اي - مانند آن‌چه که در رمان توصيف مي‌شود - که آن را از درون موريانه خورده است و فقط به اشاره‌اي بند است که از هم بپاشد و متلاشي شود. اين فضا به خوبي در رمان «ايراندخت» قابل مشاهده است. از اين منظر اسم رمان شايد خوانشي متفاوت داشته باشد؛ اما همچنان معتقدم چون اساس رمان بر اين پايه بنا نشده است، شايد بهتر اين بود که نام رمان چيز ديگري بود.

علي‌رغم اين‌که در ابتداي کلام گفتم که زمينه‌هاي تاريخي براي براي نويسنده ي رماني که به نوعي دارد تاريخ را پس زمينه‌ي خودش قرار مي‌دهد، به شکل ريز و خيلي دقيق الزام‌آور نيست؛ اما به هر حال فکر مي‌کنم نشانه‌ها، دلالت‌هاي متفاوتي مي‌تواند داشته باشد که تا اندازه‌ي بسيار زيادي در رمان آقاي ناصح اين اتفاق افتاده است. در بعضي از قسمت‌هاي رمان به نظر مي‌رسد دلبستگي زيادي به اين‌که اوضاع زمانه به شکل حقيقي نشان داده شود، وجود نداشته است. به طور مثال، ما در مروري که بر زندگي پدر روزبه، بدخشان، داريم متوجه مي‌شويم که او دهقان‌زاده‌اي بوده است که به خواست پدرش پشت پا زده و طريق مغ‌ها را برگرفته و سراغ علم دين خواندن رفته و نهايتاً مغ شده است. اما وقتي که به زمينه‌ي تاريخي مراجعه مي‌کنيم، متوجه مي‌شويم که ما دقيقاً با دو طبقه سر و کار داريم که در آن شرايط عملاً چنين تغيير طبقه‌اي امکان‌پذير نبوده است. طبقات آن‌چنان جدي فرض مي‌شده که حتا حکايتي داريم مبني بر اين‌که خسرو پرويز در بدترين شرايط نيز حاضر نشده است تأمين لشگرش را به دست پول کفاشي بدهد که فقط تقاضا داشته فرزندش بتواند از طبقه‌ي خودش خارج شود و در يک طبقه‌ي ديگر به فعاليت بپردازد. کار رهبري آيين زرتشتي يک کار موروثي بوده و عملاً در خارج از اين دايره، امکان دستيابي به اين علم و دانش و شيوه وجود نداشته است. به نظرم اين اهمال بزرگي است در ذکر آن مقطع خاص از زندگي بدخشان.

در کتاب ما با اشارات سر و کار داريم که داستان در کجا اتفاق مي‌افتد و کم‌تر نما و تصويري از مکان‌هاي وقوع داستان داريم. در همين زمينه بايد گفت که در بخش‌هايي که در جي اتفاق مي‌افتد، ما بيش‌تر اين تصويرسازي و صحنه‌پردازي را شاهد هستيم تا وقتي که داستان از جي خارج مي‌شود؛ مانند روايت‌هايي که در شام و صومعه‌هاي مختلف و شهرهاي مختلف در پشت سر روزبه حرکت مي‌کنيم؛ به گمانم بودن اين تصويرپردازي‌ها مي‌توانست کارکردهاي بيش‌تري براي رمان داشته باشد.

آيين زرتشي شايد يکي از پرمراسم‌ترين و پرسنت‌ترين آيين‌هايي است که مي‌شود به آن اشاره کرد. آييني که در هر ماه آن، روز جشن دارد و روزهاي بزرگداشت متعدد در سال و سنت‌هاي ريز و درشتي که در نهاد انسان زرتشي ريشه داشته و به اين آيين‌ها بسيار مقيد بوده است. نمي‌خواهم بگويم که همه‌ي اين موارد بايد در رمان آورده مي‌شد؛ اما اين‌ها مواردي است که کمک مي‌کند به اين‌که ما فضا را بهتر و بيش‌تر درک کنيم.

راجع به روايت و شخصيت‌پردازي هم بگويم رمان با داناي کل روايت مي‌شود و همان‌طور که اشاره کردند، شايد يک جاهايي مي‌شد اول‌شخص روايت شود. اما اهميت داناي کل روايت شدن رمان «ايراندخت» اين است که به نويسنده اجازه مي‌دهد تا به وجوه مختلفي که قصد دارد در رمان بپردازد، برسد. با تغييرات زاويه ديد شايد مي‌توانست به اين وجوه دست پيدا کند؛ اما آنچه که برايش باقي مي‌ماند، اين نبود. شايد اوضاع را از وضعيت نمي‌توانست به تصوير بکشد.

در مورد عدم تمرکز نويسنده روي يک شخصيت خاص بايد گفت از منظري شخصيت اصلي اين رمان روزبه است و به نظرم نهايتا بايد شخصيت اصلي را روزبه به حساب آورد. اگرچه ايراندخت هم روايت‌هاي خودش را دارد. از منظري ديگر تکيه بر روي ايراندخت بسيار زياد است. و از نظري ديگر، بدخشان شخصيت فوق‌العاده مهمي است به خاطر اين‌که آينه‌ي آن وضعيتي است که فارغ از مسائل اجتماعي دارد بر آيين زرتشت مي‌گذرد. ايراندخت و مادرش ماه‌بانو نماينده‌ي مردمي هستند که در فقر و فلاکت دست و پا مي‌زنند و وضعيت زندگي‌شان يکي از زمينه‌هاي فروپاشي است. به همين خاطر مي‌خواهم بگويم که مي‌شد راجع به شخصيت‌ها، بيش‌تر صحبت کرد و کار را سه‌گانه کرد. به بيان ديگر اين تعداد صفحه براي اين رمان کم است.

يوسف عليخاني، ناشر رمان «ايراندخت»، نيز نيز در پايان جلسه، اين کتاب را رماني دانست که مخاطبانش تا به حال اقشار و گروه‌هاي سني مختلف بوده‌اند.

به گفته او اين کتاب مراحل نوبت سوم چاپ را مي‌گذراند.

«ايراندخت»، اواخر سال گذشته (89)، از سوي نشر آموت راهي بازار کتاب شد.

Labels: , ,

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «آفتاب درخشان» منتشر شد
«آفتاب درخشان» روایت‌گر زندگی زنی است که با وجود بیماری لاعلاجش عاشقانه به زندگی ادامه می‌دهد. رمانی با شخصیت‌های واقعی که راوی آن روزهای پایانی عمرش را می‌گذراند.
به گزارش خبرآنلاین، کتاب «آفتاب درخشان» نوشته نورما کلین با ترجمه اشرف منظوری در 224 صفحه با قیمت 5 هزار تومان از سوی نشر آموت روانه بازار نشر شد. نسخه انگلیسی «آفتاب درخشان»، نوشته نورما کلین، در سال 1975 با عنوان اصلی «Sunshine» منتشر شده است.
«آفتاب درخشان» زندگی واقعی زن جوانی را روایت می‌کند که می‌داند چیزی از عمرش باقی نمانده است. زنی که با وجود مشکلات فراوان آن‌قدر به خانواده‌اش تعلق‌خاطر دارد که سعی می‌کند به بهترین شکل وظایف خود را انجام ‌دهد. «آفتاب درخشان» با نثری شعرگونه و ماجراهای تلخ و شیرینش مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهد و داستانی عاشقانه از خانواده‌ای در دهه 70 میلادی را به تصویر می‌کشد.
این رمان بر اساس زندگی واقعی مادری نوشته شده است که بعد از اطلاع از بیماری‌اش، هر روز صدای خود را ضبط کرده تا بعد از مرگش، دخترش به آن‌ها گوش دهد و راه و رسم زندگی کردن را بیاموزد. نگاه شخصیت اول داستان به زندگی و مرگ، در کنار نثر روان و واقعی بودن ماجراهای کتاب باعث شده این کتاب در زمان انتشارش مورد توجه زیادی قرار بگیرد و چندین سریال و فیلم سینمایی نیز با اقتباس از آن ساخته شود.
نورما کلین، نویسنده آمریکایی، در سال 1938 به دنیا آمد و با آثاری که در حوزه کتاب کودک منتشر کرد مطرح شد. اما «آفتاب درخشان»، مطرح‌ترین رمان این نویسنده آمریکایی برای بزرگسالان است؛ رمانی با موضوعی احساسی که خواننده را تحت تاثیر قرار می‌‌دهد و او را به تفکر در چیستی زندگی وا می‌دارد.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «خانه‌ي روبرو» منتشر شد
تازه‌ترين رمان حسن كريم‌پور با نام «خانه‌ي روبرو» منتشر شد.
كريم‌پور در گفت‌وگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اشاره به چاپ رمان جديدش، گفت:‌ موضوع اين رمان، مهاجرت از شهرستان به تهران است. دو دختر دانشجو از شهرستان به تهران آمده‌اند و يكي از آن‌ها با پسري كه در خانه روبه‌رو زندگي مي‌كند و هر روز ويولون مي‌زند، آشنا مي‌شود‌، ازدواج مي‌كند و راهي خارج از كشور مي‌شود. اين دختر با وجود اين‌كه زندگي خوبي داشته و مي‌خواسته پزشك شود، تحت تأثير اين جوان به خارج مي‌رود و در واقع، فريب تمدن غرب را مي‌خورد؛ اما در آن‌جا متوجه مي‌شود كه شوهرش زن ديگري داشته؛ اما با وجود اين شرايط تصميم مي‌گيرد كه به زندگي‌اش با او ادامه دهد. ولي در ادامه مي‌فهمد كه شوهرش زن دومي نيز داشته؛ بنابراين ديگر نمي‌تواند اين شرايط را ادامه دهد و با وجود اين‌كه روي بازگشت به كشور را ندارد، به ايران بازمي‌گردد و مردي را كه در لاهيجان، شهر مادري‌اش، در انتظارش بوده، در فرودگاه ملاقات مي‌كند.
در معرفي ناشر از اين كتاب مي‌خوانيم: ماجراي اصلي «خانه روبرو» درباره تقابل با نوعي دوگانگي ميان فرهنگ ايراني و غربي است كه برخي از آدم‌ها نمي‌توانند آن را براي خود تحليل كنند و نسبت به آن ارزيابي درستي داشته باشند. تربيت خانوادگي آدم‌ها و چگونگي شكل گرفتن شخصيت انسان بر اساس فرهنگ محيطي كه در آن قرار دارد و تفاوت ديدگاه‌هاي فرهنگ ايراني و غربي و نگاهي انتقادي به برخي نگرش‌هاي اين فرهنگ در روابط خانوادگي و اجتماعي از محورهاي اين رمان به شمار مي‌آيد.
رمان «خانه روبرو» در 400 صفحه با قيمت قيمت 8500 تومان به وسيله نشر آموت منتشر شده است.
حسن کريم‌پور با نوشتن رمان معروف «باغ مارشال» به شهرت رسيد. «باغ مارشال» اکنون به چاپ بيست و پنجم رسيده و بنا بر اعلام، قرار است در انتشارات پنگوئن در انگلستان به چاپ برسد. خوابى در هياهو، نقشى بر تصوير ديگر، خيال عشق، وسوسه خانه مادربزرگ، باغ رؤياها، من محكوم مى‌كنم، كيش گم‌كردگان، مرهمى بر زخم كهن، از ديارى به ديار ديگر و آن سوى نيزار، رمان‌هاى ديگر كريم‌پور (متولد 1327 در سعادت‌شهر شيراز) هستند.
چندي پيش نيز از حسن کريم‌پور، رمان «بهانه‌اي براي ماندن» در نشر آموت منتشر شده است.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «دخترم، عشق ممنوع!» منتشر شد
رمان «دخترم، عشق ممنوع!» نوشته‌ي شهلا آبنوس منتشر شد.
به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، محور اصلي اين رمان درباره وضعيت اجتماعي و فرهنگي برخي اقشار جامعه ايراني در دهه 60 و برخي موضوعات حاشيه جنگ و نيز تقابل زندگي شهري با روستايي است.
در خلاصه داستان نيز مي‌خوانيم: فرزانه، دختري با خاطرات شيرين کودکي، به همراه خانواده‌اش از روستا به تهران مي‌آيد. خانواده فرزانه بسيار سنتي است و پدر و مادرش به دليل تلاش فراوان براي تربيت فرزندان‌شان زبان‌زد خاص و عام هستند. در همين احوال، دانشجويي براي زندگي با خانواده فرزانه، وارد زندگي آن‌ها مي‌شود. عشق بين فرزانه و دانشجوي تازه‌وارد، زندگي خانواده اين دختر جوان را وارد درگيري عجيبي مي‌کند. هيچ‌کدام از اعضاي خانواده با اين عشق موافق نيستند.
شهلا آبنوس، نويسنده، درباره رمانش مي‌گويد: در رمان، تقابل فرهنگي زندگي شهري با روستايي در قالب داستاني عاطفي درباره دختر و پسري جوان بيان شده است. در ميان برخي از خانواده‌هاي ايراني در دهه‌اي كه درباره آن نوشته‌ام، دختران حق اظهار نظر نداشته‌اند و در حالي‌که پسران خانواده به راحتي خواسته‌هاي خود را بيان و اجرا مي‌كردند؛ ولي اين حق طبيعي به دختران داده نمي‌شد.
پيش‌تر از شهلا آبنوس، رمان «ستاره در آينه» و دو مجموعه‌ داستان «بغض‌هاي قديمي» و «خوابي که تعبيرش تو بودي» منتشر شده است.
رمان «دخترم، عشق ممنوع!» در 280 صفحه با قيمت 6500 تومان به وسيله نشر آموت منتشر شده است.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com