شوهر عزیز من




امروز لی‌لی چی می خونه؟


بی حس و حال دراز کشیده بودم و به تولد سهراب فکر می کردم. هفت روز دیگر سهراب بیست و هفت ساله می شد. می خواستم برایش هدیه ای بخرم تا جبران روزی را بکنم که به فکرش رسیده بود سه خواهر را از لباس سیاه در بیاورد. چیزی که هرگز به فکر ارژنگ نرسیده بود. از یک ماه قبل تمام دغدغه ام این بود که برایش چی بخرم. لباسی را پوشیده بودم که هدیه ی او بود و به قدری اندازه ام بود که انگار خودم آن را خریده ام. باید جبران می کردم.
بلند شدم و اول صبحی رفتم توی حیاط. داشتم به درخت توت آب می دادم تا بعد شلنگ را بکشم تا ایوان و خاک و خل ایوان را بشورم. و باز هم به هدیه ای ماندگار فکر می کردم. به چیزی که همیشه همراهش باشد. بیشتر به ساعت فکر می کردم و هر چند می دانستم ساعت سرعقدش را همیشه به دستش می بندد و دوستش دارد اما ویرم گرفته بود باز هم ساعتی به او بدهم. از درخت توت پرسیدم بهترین هدیه برای سهراب چیست. درخت به آسمان نگاه کرد. باز هم از آن روزهایی بود که حوصله ی حرف زدن نداشت. ردّ نگاهش را دنبال کردم و به گروهی از گنجشک ها رسیدم که زنجیروار دنبال هم پرواز می کردند. یک عالمه گنجشک که از آسمان پشت ساختمان آمده بودند و داشتند در خطی مستقیم و انگار که به هم زنجیر شده باشند جلو می رفتند تا در پشت ساختمان های بلند رو به رو گم شوند. پرسیدم : « منظورت این نیست که برایش گنجشک بخرم؟ هست؟ » خندید اما باز هم حرفی نزد. و نمی دانم چطوری شد که به فکرم رسید برای سهراب، برای دور گردنش زنجیری بخرم. بهتر از این نمی شد. حتی می دانستم زنجیری که می خرم چه شکلی است و در کدام مغازه انتظار گردن سهراب را می کشد...


... نمایش شروع شده بود و ما سه نفر درست موقعی وارد شدیم که روباهه داشت می پرسید : «اهلی کردن یعنی چه؟»
شوهر عزیزم دستم را گرفت تا در تاریکی زمین نخورم. چون من استاد زمین خوردنم و تا از خودم غافل بشوم روی زمین افتاده ام و از جایی ام درد دارد زوزه می کشد.
از قبل سه تا صندلی در ردیف جلو برایمان رزرو شده بود. کار آقای آذر بود حتما. هیچ وقت شوهر عزیزم را جایی دعوت نمی کرد اما همیشه یک صندلی برایش در نظر می گرفت. حدس می زنم نمی توانست فراموش کند که روزی روزگاری همین شوهر چقدر عذابم داده بود. روزهایی که حق طبیعی ام بود شاد باشم و از روزهایم لذت ببرم.
روی صندلی های رزرو شده نشستیم... کورش از بالای سر شاهین گفت :« صدای تاپ تاپ قلب بازیگرها را می شنوی؟ ناراحتی قلبی دارند مگر؟ » و با صدای نازکی خندید. یاد سهراب افتادم. کلمه قلب همیشه مرا یاد او می اندازد. یاد هاله ی سیاه دور چشم هایش ... دست هایش ... دست هایش ...
سهراب همیشه همراهم است. گاهی توی جیبم غلت و واغلت می زند، گاهی هم توی کیفم قوز کرده است تا سرش لای زیپ نرود. گاهی هم روی انگشت اشاره ام نشسته و به موسیقی انگشتی ام گوش می دهد. می خواهم بگویم همیشه نزدیکم است، به نزدیکی زنجیر نقره ی مردانه ای که بیست سالی می شود به گردن دارم.
نمایش که تمام شد تماشاگرها به جای این که بروند و از بازیگرها امضاء بگیرند دور شوهر عزیز من جمع شدند. نه به این خاطر که او در پنجاه و یکی دو سالگی هنوز هم جذاب است. بلکه به این خاطر که شوهر من مرد معروفی است. خیلی خیلی معروف.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
محمدرضا گودرزی: این رمان مدرن است
http://www.ibna.ir/images/docs/000150/n00150331-b.jpg 
پنجاه و سومين نشست بلور قلم منطقه 5 را كتابخانه شهداي حصارك در فرهنگسراي فر دوس برگزار كرد. اين نشست كه روز سه شنبه مورخ 2/8/91 برگزار شد به نقد وبررسي رمان سمفوني بابونه هاي سرخ اختصاص داشت. اين كتاب را كه 4 فصل دارد نشر آموت به چاپ رسانده و نويسنده‌اش محمداسماعيل حاجي عليان نويسنده صاحب نام سمناني است كه ازشهر سمنان براي شركت در جلسه نقد كتابشان در فرهنگسراي فردوس حضوربه هم رساندند .حاج عليان كه سبك خاصي در نويسندگي دارد جوايز متعددي ازجشنواره هاي ادبي دريافت كرده است. منتقدان اين نشست مرجان جامي و محمد رضا گودرزي بودند.
*مرجان جامي كتاب فوق را اينگونه ارزيابي كرد:مكان شهراصفهان است كه خيلي خوب توصيف شده وحالتي مستند به داستان بخشيده است . زمان اول راوي داستان سال 89 است ولي وقايعي كه ميناس راوي دوم روايت مي كند مربوط به 300 سال پيش است. هرچند زمان ها برخي جاها يكدفعه تند مي شوند.محور روابط عاطفي رمان خوب پيش مي رود و در پايان دلداده به مطلوبش مي رسد.البته بايد گفت كه محبوبعلي سردار قزلباش خيلي سريع مي پذيرد كه هراچ ( راوي اصلي ) را ازمعركه بدر ببرد، يا به مجعول بودن حاشيه هاي اسناد خيلي گنگ و اشاره مي شود. همچنين شاه عباس خيلي زود مي پذيرد كه ميناس نقشي درآتش سوزي نداشته است. 
درپايان داستان پژوهشگر ناگهاني شخصيتش متحول مي شود، پايان داستان بسته است و شخصيت مجعول بودن اسناد مشخص مي شود.راوي به عرفان گرايش پيدا مي كند.به عبارت ديگر درست است كه شخصيت ها خوب ساخته شده اند اما تحولاتي كه در شخصيت ها رخ مي دهد موجه نيست. از طرفي  متن در برخي جاها مبهم است.مثلا امتحان پدر ميناس براي چه بوده؟ چطور مي شود كه اورا مي بخشد؟ چطور مي شودكه خواستگار ميناس به راحتي با او ازدواج مي كند؟ چطور تحولي عظيم درتفكرات پژوهشگرايجاد مي شود و دراو گرايش هاي عرفاني ايجاد مي شود؟ صرفا شنيدن آيه 110 سوره مائده براي اين تحول كافي است؟
جامي در ضمن اشاره كرد كه نثرداستان از نقاط قوت داستان است كه بسيار زيباست و ما با نمونه  ساده شده اي از نثرتاريخ عالم آراي عباسي روبرو هستيم ، هرچند برخي جاها از اين نثر تخطي شده مثل استفاده از كلمه (آتو) درصفحه 30.داستان از نظرفرمي جذاب و ازنظرمحتوايي ايدئولوژيك است.
*منتقد دوم نشست محمدرضا گودرزي رمان را از نظرموضوعي وانديشه ي مستتر در آن، اجتماعي دانست ، اما شيوه روايت را كه برپرش هاي زماني، جا به جايي هاي مكاني و روايت هاي موازي متكي است ،‌ مدرن خواند. گودرزي گفت كه نويسنده از دو راوي همزمان براي روايت رمان استفاده كرده است ، يكي راوي اصلي كه هراچ نام دارد وارمني است و دركليسا كار مي كند و دومي كه او هم ارمني است وميناس نام دارد  سيصد سال پيش درزمان شاه عباس زندگي مي كرده است.
او معتقد بود كه دراين رمان ‌، نويسنده دغدغه تاريخ ،‌ هويت تاريخي ،‌ اقتدار و خشونت را به شكلي داستاني نشان داده است.درواقع راوي اصلي رمان ،‌خوانده ها و شنيده هاي خود را از تاريخ و كل زندگي قوم خود را يكبار ديگر از سر مي گذراند تا نشان دهد كه هويت تاريخي اوچيست؟ براي اين كار شگرد مورد علاقه نويسنده ،‌استفاده از خواب و رويا و وهم بوده است.او گفت : درمجموع اين رمان، ارزش خوانده شدن دارد‌،‌ اما خواننده ي آن خاص ونخبه است وكساني كه حوصله ي كلنجاررفتن با متن يا بازيهاي زباني و برجسته سازي زبان را ندارند،‌ مخاطب آن نيستند .

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
شوهر عزیز من
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/15051408579970829574.jpg
امروز لی‌لی چی می خونه؟

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/26495057518442893998.jpg
بی حس و حال دراز کشیده بودم و به تولد سهراب فکر می کردم. هفت روز دیگر سهراب بیست و هفت ساله می شد. می خواستم برایش هدیه ای بخرم تا جبران روزی را بکنم که به فکرش رسیده بود سه خواهر را از لباس سیاه در بیاورد. چیزی که هرگز به فکر ارژنگ نرسیده بود. از یک ماه قبل تمام دغدغه ام این بود که برایش چی بخرم. لباسی را پوشیده بودم که هدیه ی او بود و به قدری اندازه ام بود که انگار خودم آن را خریده ام. باید جبران می کردم.
بلند شدم و اول صبحی رفتم توی حیاط. داشتم به درخت توت آب می دادم تا بعد شلنگ را بکشم تا ایوان و خاک و خل ایوان را بشورم. و باز هم به هدیه ای ماندگار فکر می کردم. به چیزی که همیشه همراهش باشد. بیشتر به ساعت فکر می کردم و هر چند می دانستم ساعت سرعقدش را همیشه به دستش می بندد و دوستش دارد اما ویرم گرفته بود باز هم ساعتی به او بدهم. از درخت توت پرسیدم بهترین هدیه برای سهراب چیست. درخت به آسمان نگاه کرد. باز هم از آن روزهایی بود که حوصله ی حرف زدن نداشت. ردّ نگاهش را دنبال کردم و به گروهی از گنجشک ها رسیدم که زنجیروار دنبال هم پرواز می کردند. یک عالمه گنجشک که از آسمان پشت ساختمان آمده بودند و داشتند در خطی مستقیم و انگار که به هم زنجیر شده باشند جلو می رفتند تا در پشت ساختمان های بلند رو به رو گم شوند. پرسیدم : « منظورت این نیست که برایش گنجشک بخرم؟ هست؟ » خندید اما باز هم حرفی نزد. و نمی دانم چطوری شد که به فکرم رسید برای سهراب، برای دور گردنش زنجیری بخرم. بهتر از این نمی شد. حتی می دانستم زنجیری که می خرم چه شکلی است و در کدام مغازه انتظار گردن سهراب را می کشد...


http://images.persianblog.ir/594119_17tgUhTG.JPG 
... نمایش شروع شده بود و ما سه نفر درست موقعی وارد شدیم که روباهه داشت می پرسید : «اهلی کردن یعنی چه؟»
شوهر عزیزم دستم را گرفت تا در تاریکی زمین نخورم. چون من استاد زمین خوردنم و تا از خودم غافل بشوم روی زمین افتاده ام و از جایی ام درد دارد زوزه می کشد.
از قبل سه تا صندلی در ردیف جلو برایمان رزرو شده بود. کار آقای آذر بود حتما. هیچ وقت شوهر عزیزم را جایی دعوت نمی کرد اما همیشه یک صندلی برایش در نظر می گرفت. حدس می زنم نمی توانست فراموش کند که روزی روزگاری همین شوهر چقدر عذابم داده بود. روزهایی که حق طبیعی ام بود شاد باشم و از روزهایم لذت ببرم.
روی صندلی های رزرو شده نشستیم... کورش از بالای سر شاهین گفت :« صدای تاپ تاپ قلب بازیگرها را می شنوی؟ ناراحتی قلبی دارند مگر؟ » و با صدای نازکی خندید. یاد سهراب افتادم. کلمه قلب همیشه مرا یاد او می اندازد. یاد هاله ی سیاه دور چشم هایش ... دست هایش ... دست هایش ...
سهراب همیشه همراهم است. گاهی توی جیبم غلت و واغلت می زند، گاهی هم توی کیفم قوز کرده است تا سرش لای زیپ نرود. گاهی هم روی انگشت اشاره ام نشسته و به موسیقی انگشتی ام گوش می دهد. می خواهم بگویم همیشه نزدیکم است، به نزدیکی زنجیر نقره ی مردانه ای که بیست سالی می شود به گردن دارم.
نمایش که تمام شد تماشاگرها به جای این که بروند و از بازیگرها امضاء بگیرند دور شوهر عزیز من جمع شدند. نه به این خاطر که او در پنجاه و یکی دو سالگی هنوز هم جذاب است. بلکه به این خاطر که شوهر من مرد معروفی است. خیلی خیلی معروف.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
محمدرضا گودرزی: این رمان مدرن است
http://www.ibna.ir/images/docs/000150/n00150331-b.jpg 
پنجاه و سومين نشست بلور قلم منطقه 5 را كتابخانه شهداي حصارك در فرهنگسراي فر دوس برگزار كرد. اين نشست كه روز سه شنبه مورخ 2/8/91 برگزار شد به نقد وبررسي رمان سمفوني بابونه هاي سرخ اختصاص داشت. اين كتاب را كه 4 فصل دارد نشر آموت به چاپ رسانده و نويسنده‌اش محمداسماعيل حاجي عليان نويسنده صاحب نام سمناني است كه ازشهر سمنان براي شركت در جلسه نقد كتابشان در فرهنگسراي فردوس حضوربه هم رساندند .حاج عليان كه سبك خاصي در نويسندگي دارد جوايز متعددي ازجشنواره هاي ادبي دريافت كرده است. منتقدان اين نشست مرجان جامي و محمد رضا گودرزي بودند.
*مرجان جامي كتاب فوق را اينگونه ارزيابي كرد:مكان شهراصفهان است كه خيلي خوب توصيف شده وحالتي مستند به داستان بخشيده است . زمان اول راوي داستان سال 89 است ولي وقايعي كه ميناس راوي دوم روايت مي كند مربوط به 300 سال پيش است. هرچند زمان ها برخي جاها يكدفعه تند مي شوند.محور روابط عاطفي رمان خوب پيش مي رود و در پايان دلداده به مطلوبش مي رسد.البته بايد گفت كه محبوبعلي سردار قزلباش خيلي سريع مي پذيرد كه هراچ ( راوي اصلي ) را ازمعركه بدر ببرد، يا به مجعول بودن حاشيه هاي اسناد خيلي گنگ و اشاره مي شود. همچنين شاه عباس خيلي زود مي پذيرد كه ميناس نقشي درآتش سوزي نداشته است. 
درپايان داستان پژوهشگر ناگهاني شخصيتش متحول مي شود، پايان داستان بسته است و شخصيت مجعول بودن اسناد مشخص مي شود.راوي به عرفان گرايش پيدا مي كند.به عبارت ديگر درست است كه شخصيت ها خوب ساخته شده اند اما تحولاتي كه در شخصيت ها رخ مي دهد موجه نيست. از طرفي  متن در برخي جاها مبهم است.مثلا امتحان پدر ميناس براي چه بوده؟ چطور مي شود كه اورا مي بخشد؟ چطور مي شودكه خواستگار ميناس به راحتي با او ازدواج مي كند؟ چطور تحولي عظيم درتفكرات پژوهشگرايجاد مي شود و دراو گرايش هاي عرفاني ايجاد مي شود؟ صرفا شنيدن آيه 110 سوره مائده براي اين تحول كافي است؟
جامي در ضمن اشاره كرد كه نثرداستان از نقاط قوت داستان است كه بسيار زيباست و ما با نمونه  ساده شده اي از نثرتاريخ عالم آراي عباسي روبرو هستيم ، هرچند برخي جاها از اين نثر تخطي شده مثل استفاده از كلمه (آتو) درصفحه 30.داستان از نظرفرمي جذاب و ازنظرمحتوايي ايدئولوژيك است.
*منتقد دوم نشست محمدرضا گودرزي رمان را از نظرموضوعي وانديشه ي مستتر در آن، اجتماعي دانست ، اما شيوه روايت را كه برپرش هاي زماني، جا به جايي هاي مكاني و روايت هاي موازي متكي است ،‌ مدرن خواند. گودرزي گفت كه نويسنده از دو راوي همزمان براي روايت رمان استفاده كرده است ، يكي راوي اصلي كه هراچ نام دارد وارمني است و دركليسا كار مي كند و دومي كه او هم ارمني است وميناس نام دارد  سيصد سال پيش درزمان شاه عباس زندگي مي كرده است.
او معتقد بود كه دراين رمان ‌، نويسنده دغدغه تاريخ ،‌ هويت تاريخي ،‌ اقتدار و خشونت را به شكلي داستاني نشان داده است.درواقع راوي اصلي رمان ،‌خوانده ها و شنيده هاي خود را از تاريخ و كل زندگي قوم خود را يكبار ديگر از سر مي گذراند تا نشان دهد كه هويت تاريخي اوچيست؟ براي اين كار شگرد مورد علاقه نويسنده ،‌استفاده از خواب و رويا و وهم بوده است.او گفت : درمجموع اين رمان، ارزش خوانده شدن دارد‌،‌ اما خواننده ي آن خاص ونخبه است وكساني كه حوصله ي كلنجاررفتن با متن يا بازيهاي زباني و برجسته سازي زبان را ندارند،‌ مخاطب آن نيستند .

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
زن غذا خدا
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/97462974009988855664.jpg
 من به کودک درون اعتقادی ندارم. به باور من، در وجود هر کدام از ما جاهای یخ زده ای هست - حباب هایی از درد که هضم نشده اند- و لازم است که این جاها را شناسایی کنیم و از آن ها استقبال کنیم، در این صورت می توانیم با چیزی تماس بر قرار کنیم که هیچ وقت زخمی نشده، صدمه ندیده و هرگز گرسنه نبوده است.

 امروز لی لی چی می خونه؟

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/45241411487452059145.jpg
رابطه ما با غذا، یک عالم صغیر، یک نمونه کامل و بی نقص از ارتباطات ما با خود زندگی ست. این که چطور غذا می خوریم، کی می خوریم و چه چیزی می خوریم می تواند خیلی چیزها را برایمان آشکار کند. مثل این است که راه می رویم و درونی ترین باورهایمان را که در خود حبس کرده ایم، با خود در میان می گذاریم، این باورها می توانند هر چیزی باشند: عشق، ترس، دگرگونی ...

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
زن غذا خدا
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/97462974009988855664.jpg
 من به کودک درون اعتقادی ندارم. به باور من، در وجود هر کدام از ما جاهای یخ زده ای هست - حباب هایی از درد که هضم نشده اند- و لازم است که این جاها را شناسایی کنیم و از آن ها استقبال کنیم، در این صورت می توانیم با چیزی تماس بر قرار کنیم که هیچ وقت زخمی نشده، صدمه ندیده و هرگز گرسنه نبوده است.

 امروز لی لی چی می خونه؟

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/45241411487452059145.jpg
رابطه ما با غذا، یک عالم صغیر، یک نمونه کامل و بی نقص از ارتباطات ما با خود زندگی ست. این که چطور غذا می خوریم، کی می خوریم و چه چیزی می خوریم می تواند خیلی چیزها را برایمان آشکار کند. مثل این است که راه می رویم و درونی ترین باورهایمان را که در خود حبس کرده ایم، با خود در میان می گذاریم، این باورها می توانند هر چیزی باشند: عشق، ترس، دگرگونی ...

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
نوشتن یک جنایت
در این کتاب من با بازنگری داستان‌ها، فیلم‌ها و سریال‌های پلیسی و یادداشت‌پردازی از شگردهای داستان‌پردازی آن‌ها، چهار مرحله‌ی داستان پردازی پلیسی را در چند فصل ارایه کرده‌ام که از مرحله‌ی تنظیم ،طرح و توطئه‌ی جنایت تا دستگیری مجرم و رفع ابهامات را دربر می‌گیرد



معمایی برای یک جنایت
معمایی برای یک جنایت: تکنیک داستان‌پردازی پلیسی (از نوع معمایی). محمدمهدی نحوی‌فرد. تهران: انتشارات آموت. چاپ نخست: 1390. 4000 نسخه. 232 صفحه. 5500 تومان.
«می‌توان گفت اولین مرحله‌ی نوشتن یک داستان یا فیلمنامه‌ی پلسی از نوع معمایی، تنظیم دقیق "طرح و توطئه‌ی جنایت" است. در این‌جا بر این نکته تاکید می‌شود که منظور از "طرح و توطئه"، طرح داستانی یا پیرنگ نیست. طرح و توطئه، دسیسه‌ای است که قاتل برای ارتکاب جنایت به کار می‌برد و به این مفهوم جنبه‌ی کاملن منفی دارد. این نقطه‌ای است که "جمال میرصادقی" هم در کتاب "ادبیات داستانی" بر آن تاکید می‌ورزد.»[1]
کتاب معمایی برای یک جنایت ‌با عنوان فرعی تکنیک «داستان‌پردازی پلیسی؛ از نوع معمایی»، نوشته‌ی محمدمهدی نحوی‌فرد از سوی نشر آموت منتشر شده است. این اثر پژوهشی که پایان‌نامه‌ی دوره‌ی کارشناسی نویسنده‌ی خود هم به شمار می‌رود، سعی در بررسی و تحلیل ترفندها و شگردهای پلیسی‌نویسان دارد. او قصد دارد بررسی کند که چگونه نویسندگان ادبیات پلیسی در ذهن مخاطبان خود کنجکاوی را بر می‌انگیزاند.
 او برای رسیدن به پاسخ پرسش خود، تكنیک داستان‌ها و فیلم‌های پلیسی را از چشم‌انداز ایجاد سوء‌ظن در ذهن مخاطب مورد توجه قرار می‌دهد و تلاش می‌کند تا با عنایت به داستان‌ها و فیلم‌های پلیسی گونه‌ی معمایی شناخته‌شده‌تر، مانند آثار آگاتاکریستی، خالق هرکول پوآرو، و آثار سِر آرتور کانن دویل، خالق شرلوک هُلمز و دیگران، به پرسش‌های طرح‌شده پاسخ دهد. به این منظور، چهار مرحله‌ی داستان‌پردازی پلیسی که از آغاز «تنظیم طرح و توطئه جنایت» تا «دستگیری مجرم» را دربر می‌گیرد، مورد بررسی واقع می‌شوند.
می‌توان گفت اولین مرحله‌ی نوشتن یک داستان یا فیلمنامه‌ی پلسی از نوع معمایی، تنظیم دقیق «طرح و توطئه‌ی جنایت» است.
معمایی برای یک جنایت توسط نشر آموت و با همکاری «بنیاد ادبیات داستانی ایرانیان» در زمستان 1390 منتشر شده است. محمدمهدی نحوی‌فرد در پیشگفتار خود بر کتاب حاضر، پیرامون ژانر پلیسی  و تنگناهای موجود در زمینه‌ی پژوهش در این ژانر، چنین می‌آورد که «در این کتاب من با بازنگری داستان‌ها، فیلم‌ها و سریال‌های پلیسی و یادداشت‌پردازی از شگردهای داستان‌پردازی آن‌ها، چهار مرحله‌ی داستان پردازی پلیسی را در چند فصل ارایه کرده‌ام که از مرحله‌ی تنظیم طرح و توطئه‌ی جنایت تا دستگیری مجرم و رفع ابهامات را دربر می‌گیرد.»[2] او در ادامه چنین می‌آورد که «من مطالب این کتاب را پانزده سال پیش نوشته بودم.»[3] و سپس شرح خود را بر مسیر نشر کتاب می‌آورد که چگونه این تلاش چندین‌ساله اکنون در دستان ماست.
این کتاب به جز پیشگفتار خود به قلم نویسنده، دارای شش فصل است که «مروری بر سیر تكاملی داستان‌های پلیسی»، «ساختار داستان‌ها و فیلم‌هایی پلیسی از نوع معمایی»، «اولین مرحله‌ی داستان‌پردازی پلیسی از نوع معمایی» و «‌تنظیم،‌ طرح و توطئه جنایت» از فصل‌های آن به شمار می‌آیند. بعد از متن اصلی کتاب، دو پیوست در پایان کتاب وجود دارد که یکی فهرست فیلم‌ها و سریال های مورد استفاده را در خود دارد و دومی کتابنامه است و درنهایت هم چند عکس را می‌توان شاهد بود.
پی نوشت:
[1] صفحه‌ی 93 کتاب
[2] صفحه‌ی 15 کتاب
[3] صفحه‌ی 15 کتاب
فاطمه شفیعی
بخش کتاب و کتابخوانی تبیان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نوشتن یک جنایت
در این کتاب من با بازنگری داستان‌ها، فیلم‌ها و سریال‌های پلیسی و یادداشت‌پردازی از شگردهای داستان‌پردازی آن‌ها، چهار مرحله‌ی داستان پردازی پلیسی را در چند فصل ارایه کرده‌ام که از مرحله‌ی تنظیم ،طرح و توطئه‌ی جنایت تا دستگیری مجرم و رفع ابهامات را دربر می‌گیرد



معمایی برای یک جنایت
معمایی برای یک جنایت: تکنیک داستان‌پردازی پلیسی (از نوع معمایی). محمدمهدی نحوی‌فرد. تهران: انتشارات آموت. چاپ نخست: 1390. 4000 نسخه. 232 صفحه. 5500 تومان.
«می‌توان گفت اولین مرحله‌ی نوشتن یک داستان یا فیلمنامه‌ی پلسی از نوع معمایی، تنظیم دقیق "طرح و توطئه‌ی جنایت" است. در این‌جا بر این نکته تاکید می‌شود که منظور از "طرح و توطئه"، طرح داستانی یا پیرنگ نیست. طرح و توطئه، دسیسه‌ای است که قاتل برای ارتکاب جنایت به کار می‌برد و به این مفهوم جنبه‌ی کاملن منفی دارد. این نقطه‌ای است که "جمال میرصادقی" هم در کتاب "ادبیات داستانی" بر آن تاکید می‌ورزد.»[1]
کتاب معمایی برای یک جنایت ‌با عنوان فرعی تکنیک «داستان‌پردازی پلیسی؛ از نوع معمایی»، نوشته‌ی محمدمهدی نحوی‌فرد از سوی نشر آموت منتشر شده است. این اثر پژوهشی که پایان‌نامه‌ی دوره‌ی کارشناسی نویسنده‌ی خود هم به شمار می‌رود، سعی در بررسی و تحلیل ترفندها و شگردهای پلیسی‌نویسان دارد. او قصد دارد بررسی کند که چگونه نویسندگان ادبیات پلیسی در ذهن مخاطبان خود کنجکاوی را بر می‌انگیزاند.
 او برای رسیدن به پاسخ پرسش خود، تكنیک داستان‌ها و فیلم‌های پلیسی را از چشم‌انداز ایجاد سوء‌ظن در ذهن مخاطب مورد توجه قرار می‌دهد و تلاش می‌کند تا با عنایت به داستان‌ها و فیلم‌های پلیسی گونه‌ی معمایی شناخته‌شده‌تر، مانند آثار آگاتاکریستی، خالق هرکول پوآرو، و آثار سِر آرتور کانن دویل، خالق شرلوک هُلمز و دیگران، به پرسش‌های طرح‌شده پاسخ دهد. به این منظور، چهار مرحله‌ی داستان‌پردازی پلیسی که از آغاز «تنظیم طرح و توطئه جنایت» تا «دستگیری مجرم» را دربر می‌گیرد، مورد بررسی واقع می‌شوند.
می‌توان گفت اولین مرحله‌ی نوشتن یک داستان یا فیلمنامه‌ی پلسی از نوع معمایی، تنظیم دقیق «طرح و توطئه‌ی جنایت» است.
معمایی برای یک جنایت توسط نشر آموت و با همکاری «بنیاد ادبیات داستانی ایرانیان» در زمستان 1390 منتشر شده است. محمدمهدی نحوی‌فرد در پیشگفتار خود بر کتاب حاضر، پیرامون ژانر پلیسی  و تنگناهای موجود در زمینه‌ی پژوهش در این ژانر، چنین می‌آورد که «در این کتاب من با بازنگری داستان‌ها، فیلم‌ها و سریال‌های پلیسی و یادداشت‌پردازی از شگردهای داستان‌پردازی آن‌ها، چهار مرحله‌ی داستان پردازی پلیسی را در چند فصل ارایه کرده‌ام که از مرحله‌ی تنظیم طرح و توطئه‌ی جنایت تا دستگیری مجرم و رفع ابهامات را دربر می‌گیرد.»[2] او در ادامه چنین می‌آورد که «من مطالب این کتاب را پانزده سال پیش نوشته بودم.»[3] و سپس شرح خود را بر مسیر نشر کتاب می‌آورد که چگونه این تلاش چندین‌ساله اکنون در دستان ماست.
این کتاب به جز پیشگفتار خود به قلم نویسنده، دارای شش فصل است که «مروری بر سیر تكاملی داستان‌های پلیسی»، «ساختار داستان‌ها و فیلم‌هایی پلیسی از نوع معمایی»، «اولین مرحله‌ی داستان‌پردازی پلیسی از نوع معمایی» و «‌تنظیم،‌ طرح و توطئه جنایت» از فصل‌های آن به شمار می‌آیند. بعد از متن اصلی کتاب، دو پیوست در پایان کتاب وجود دارد که یکی فهرست فیلم‌ها و سریال های مورد استفاده را در خود دارد و دومی کتابنامه است و درنهایت هم چند عکس را می‌توان شاهد بود.
پی نوشت:
[1] صفحه‌ی 93 کتاب
[2] صفحه‌ی 15 کتاب
[3] صفحه‌ی 15 کتاب
فاطمه شفیعی
بخش کتاب و کتابخوانی تبیان

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
سمفوني بابونه هاي سرخ ( قطره اي از يك كتاب)
nadiasun: نويسنده و راوي دستِ مان را به مترجم مي سپارد و مترجم ما را همراه داستان خودش با داستان ميناس نيز همراه مي كند. ميناسي كه هنوز طنين صداي قدم هايش در چهار باغ به گوشم مي رسد.دوست دارم يك بار ديگر اصفهان را ببينم اما اينبار بهتر٬ مخصوصا چهل ستون را٬ شايد دشت سرخ وحشي بابونه ها را ببينم.
وقتي تو تاكسي نشستم تو مسير تهران تا كرج سي و پنج صفحه از داستان را خواندم. وقتي رسيدم خانه وقت شام بود كه بعد از صرف آن تا آخر شب داستان را تمام كردم. هم دوست داشتم داستان به سرانجام برسد تا از پايان آن زودتر با خبر شوم هم دلم مي خواست ادامه داشته باشد تا در آن فضاي رويايي شناور باشم. داستاني كه با ريتم زيباي دشت بابونه ها ما را به قسمتي از تاريخ گذشته مي برد.
شيوه داستان در داستان ساختار روايي نويسنده براي بيان مقصود است. اسنادي كه توسط يكي از شخصيت هاي داستان قرار است ترجمه شود دروازه ورود به اين فضاي روايي است. خانواده اي ارمني با داستان خود ما را به عهد صفويه مي برد.
داستان پر كشش است و يكي از جاذبه هاي آن برانگيختن حس كنجكاوي ما براي مطابقت دادن داستان با واقعيت هاي تاريخي ست.

 http://www.ibna.ir/images/docs/000150/n00150331-b.jpg
نام رمان: سمفوني بابونه هاي سرخ
نويسنده: محمد اسماعيل حاجي عليان
ناشر: نشر آموت   چاپ اول تابستان 1391    152 صفحه
سفيدي گلبرگ ها با زردي مغز بابونه در آن دشت سرخ٬ چشمانم را براي اول بار از موج بافته ي گيسوانش كشاند به بالا. من در آن چشم هاي نخودي سير كه در دو موج سياهِ به هم بافته اسير شده بودند٬ دل خويش را جا گذاشتم و حتي لحظه اي به لب هاي قهوه اي روناسي اش نگاه نكردم. " ص14 "
مرا در دامنه ي دشت سرخ بابونه رها كرد و رفت. " ص14 "
ليك چشم دلم هنوز در آن دشت سرخ بابونه مانده بود. " ص15 "
تو مگر اين از خداي نخواسته بودي؟ " ص16 " *1
"پگاه٬ به بازار نيز بدين حد سرخ شده بودي فرزند!" "ص20"
"عاشقي درشتي نيست فرزند!خداي باي سر عاشق است" " ص20 "
ديدم كه دستار استاد را سفت چسبانده ام به سينه ام كه حالتش به هم ريخته بود. " ص22 "
بر خيز ميناس فرزندم!به يك جا نشستن٬ تو را از خود وا مي كند و به ديگر خودت مي رساند و جان كلام را در نمي يابي. " ص27 "
در رختشورخانه ي دلم٬ زنان تندتر چنگ مي زدند." ص31 "
چيزي در دلم غنج رفت و لبم به شادي پريد. " ص32 "
كتاب ها نوشته مي شوند تا خوانده شوند وگرنه اين همه چاپخانه و كتاب براي چي اين جا ساخته شده! " ص34 "
به گمانم عاشقي چون من تا به حال پاي بر زمين خداوندگار نگذاشته. " ص44 " *2
از اين اخلاق بد خودم كه تا دري به تخته مي خورد و كسي چيزي مي گفت٬ احساساتي مي شدم و زبانم بند مي شد و چشمانم نم مي زد٬ حالم بهم مي خورد. " ص54 " *3
" شاه جهان مطاع٬ شاه عباس ٬ به سپاهيانش اجرت مي دهد كه حافظ مال مردم باشند نه ياغي و سارق آن! " ص56 "
هواي پاييزي را هيچ قاعده و قانوني نيست. " ص58 "
" زن هاي محله مي گويند٬ شاه ايران امان داده و اين نويد كه خويشتن به سرحدات ايران رساند٬ عزت و احترام بيند و ملك و جاه. " ص70 "
" دل غمين مدار! پدر آسماني ما كه در آسمانهاست٬ دوباره تو را به مكنت و جلال مي رساند٬ نازار عزيزم! " ص71 "
ما رهسپار حرب با دژخيم اوزبكيم. " ص76 "
آخر مرد عقلت كجا رفته؟ چه طوري مي خواهي سيصد سال پياده بروي تا به خانه ات برسي؟ " ص79 "
عالي مقام٬ تمسخر كردنِ مسلمان از گناهان صغيره است و كثرت و اصرار بر آن مقدمه ي گناه كبيره. " ص81 "
به دعوت شاه جهاندار٬ شاه طهماسب ( جد ميرزا عباس را مي گويم) كه به ايران خوانده شده بود٬ به ايران آمدم. " ص82 "
مگر نمي داني كلام سي و سه پله دارد تا بر زبان جاري شود؟ " ص83 "
شاه ايران٬ عباس ميرزا٬ چون در مناظره با من نقصان يافت٬ " ص96 "
توي دلم گفتم٬ اين شاه نه تنها در مناظره چيره دست است٬ بلكه در رزم هم هماورد ندارد. " ص101 "
در صبر هزاران نعمت نهفته است. " ص102"
هفته اي را به كار تفحص در احوال شاه عباس و دفع فتنه اوزبك ها گذرانده بودم و دريافته بودم كه آنان چه ستم ها يي بر مردم خراسان روا دشته بودند و شاه عباس چگونه سه دفعت عزم بيرون راندنشان را كرده بود و هر دفعت٬ بلايي نازل گشته بود كه به قول شاه عباس و به روايت اسكندر بيك منشي٬ ساعت سعد نبود كه نتوانسته بود٬ رعيتش را نجات بخشد تا آن كه در جنگ نزديك پل سالار در نزديكي جاده فراء به هرات و با كياست شاه٬ لشكر اوزبك ها را از چند جبهه زمين گير كرده و شكست شان داده بودند. " ص110 "
اين كه خنجر آيينه ي دژخيمي و دورويي است و شمشير ايينه ي قدرت و اقتدار را از استادان و شاگردان كتابخانه سلطنتي شنيده بودم. " ص113 "
از خاطر مبر ميناس كه تنها خداوندگار٬ شايسته زانو زدن است!  " ص113 "
استاد به پاي درخت زبان گنجشكي كه تازه پرو بال باز كرده بود٬ نشست. " ص114 "
ديدم دختري با دشت بابونه وحشي بر فراز چارقدش٬ روي در روي پنجره كنار بساط٬ ايستاده و دوردست ها را مي نگرد. سُرخدانم به تپش درآمده بود. " ص118 "
به دنياي ديگري بودم و به تاخت مي رفتم " ص124 "
زنان رخت شور٬ به پاي زنده رود دلم نشسته بودند و هي چنگ مي زدند. چنگ مي زدند و چنگ. " ص125 "
راستي اين روزها٬ فكر كردن به همه چيز چقدر سخت است! " ص137 "
روسري سرخي بر سر مي كرد و ساعت ها به ناقوس كليسا خيره مي ماند. " ص148 "
×××
 پ ن: *1خيلي از آرزوهايمان كه برآورده مي شود باور نداريم و بايد همين سوال را از خود كنيم. مگر از خدا همين را نمي خواستي؟! من كه هنوز اين مورد آخري رو باور ندارم.
 پ ن:*2 همه عشاق همين فكر را مي كنند
 پ ن:*3 اي گفتي منم واقعا از اين اخلاقم بدم مياد.
پ ن: هنوز سه شال سرخ ٬ سفيد و سرمه اي ساده نخي را از ياد نبرده ام.
پ ن:چشم انداز زاينده رود و سي و سه پل هنوز در ذهنم پابرجاست

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
سمفوني بابونه هاي سرخ ( قطره اي از يك كتاب)
nadiasun: نويسنده و راوي دستِ مان را به مترجم مي سپارد و مترجم ما را همراه داستان خودش با داستان ميناس نيز همراه مي كند. ميناسي كه هنوز طنين صداي قدم هايش در چهار باغ به گوشم مي رسد.دوست دارم يك بار ديگر اصفهان را ببينم اما اينبار بهتر٬ مخصوصا چهل ستون را٬ شايد دشت سرخ وحشي بابونه ها را ببينم.
وقتي تو تاكسي نشستم تو مسير تهران تا كرج سي و پنج صفحه از داستان را خواندم. وقتي رسيدم خانه وقت شام بود كه بعد از صرف آن تا آخر شب داستان را تمام كردم. هم دوست داشتم داستان به سرانجام برسد تا از پايان آن زودتر با خبر شوم هم دلم مي خواست ادامه داشته باشد تا در آن فضاي رويايي شناور باشم. داستاني كه با ريتم زيباي دشت بابونه ها ما را به قسمتي از تاريخ گذشته مي برد.
شيوه داستان در داستان ساختار روايي نويسنده براي بيان مقصود است. اسنادي كه توسط يكي از شخصيت هاي داستان قرار است ترجمه شود دروازه ورود به اين فضاي روايي است. خانواده اي ارمني با داستان خود ما را به عهد صفويه مي برد.
داستان پر كشش است و يكي از جاذبه هاي آن برانگيختن حس كنجكاوي ما براي مطابقت دادن داستان با واقعيت هاي تاريخي ست.

 http://www.ibna.ir/images/docs/000150/n00150331-b.jpg
نام رمان: سمفوني بابونه هاي سرخ
نويسنده: محمد اسماعيل حاجي عليان
ناشر: نشر آموت   چاپ اول تابستان 1391    152 صفحه
سفيدي گلبرگ ها با زردي مغز بابونه در آن دشت سرخ٬ چشمانم را براي اول بار از موج بافته ي گيسوانش كشاند به بالا. من در آن چشم هاي نخودي سير كه در دو موج سياهِ به هم بافته اسير شده بودند٬ دل خويش را جا گذاشتم و حتي لحظه اي به لب هاي قهوه اي روناسي اش نگاه نكردم. " ص14 "
مرا در دامنه ي دشت سرخ بابونه رها كرد و رفت. " ص14 "
ليك چشم دلم هنوز در آن دشت سرخ بابونه مانده بود. " ص15 "
تو مگر اين از خداي نخواسته بودي؟ " ص16 " *1
"پگاه٬ به بازار نيز بدين حد سرخ شده بودي فرزند!" "ص20"
"عاشقي درشتي نيست فرزند!خداي باي سر عاشق است" " ص20 "
ديدم كه دستار استاد را سفت چسبانده ام به سينه ام كه حالتش به هم ريخته بود. " ص22 "
بر خيز ميناس فرزندم!به يك جا نشستن٬ تو را از خود وا مي كند و به ديگر خودت مي رساند و جان كلام را در نمي يابي. " ص27 "
در رختشورخانه ي دلم٬ زنان تندتر چنگ مي زدند." ص31 "
چيزي در دلم غنج رفت و لبم به شادي پريد. " ص32 "
كتاب ها نوشته مي شوند تا خوانده شوند وگرنه اين همه چاپخانه و كتاب براي چي اين جا ساخته شده! " ص34 "
به گمانم عاشقي چون من تا به حال پاي بر زمين خداوندگار نگذاشته. " ص44 " *2
از اين اخلاق بد خودم كه تا دري به تخته مي خورد و كسي چيزي مي گفت٬ احساساتي مي شدم و زبانم بند مي شد و چشمانم نم مي زد٬ حالم بهم مي خورد. " ص54 " *3
" شاه جهان مطاع٬ شاه عباس ٬ به سپاهيانش اجرت مي دهد كه حافظ مال مردم باشند نه ياغي و سارق آن! " ص56 "
هواي پاييزي را هيچ قاعده و قانوني نيست. " ص58 "
" زن هاي محله مي گويند٬ شاه ايران امان داده و اين نويد كه خويشتن به سرحدات ايران رساند٬ عزت و احترام بيند و ملك و جاه. " ص70 "
" دل غمين مدار! پدر آسماني ما كه در آسمانهاست٬ دوباره تو را به مكنت و جلال مي رساند٬ نازار عزيزم! " ص71 "
ما رهسپار حرب با دژخيم اوزبكيم. " ص76 "
آخر مرد عقلت كجا رفته؟ چه طوري مي خواهي سيصد سال پياده بروي تا به خانه ات برسي؟ " ص79 "
عالي مقام٬ تمسخر كردنِ مسلمان از گناهان صغيره است و كثرت و اصرار بر آن مقدمه ي گناه كبيره. " ص81 "
به دعوت شاه جهاندار٬ شاه طهماسب ( جد ميرزا عباس را مي گويم) كه به ايران خوانده شده بود٬ به ايران آمدم. " ص82 "
مگر نمي داني كلام سي و سه پله دارد تا بر زبان جاري شود؟ " ص83 "
شاه ايران٬ عباس ميرزا٬ چون در مناظره با من نقصان يافت٬ " ص96 "
توي دلم گفتم٬ اين شاه نه تنها در مناظره چيره دست است٬ بلكه در رزم هم هماورد ندارد. " ص101 "
در صبر هزاران نعمت نهفته است. " ص102"
هفته اي را به كار تفحص در احوال شاه عباس و دفع فتنه اوزبك ها گذرانده بودم و دريافته بودم كه آنان چه ستم ها يي بر مردم خراسان روا دشته بودند و شاه عباس چگونه سه دفعت عزم بيرون راندنشان را كرده بود و هر دفعت٬ بلايي نازل گشته بود كه به قول شاه عباس و به روايت اسكندر بيك منشي٬ ساعت سعد نبود كه نتوانسته بود٬ رعيتش را نجات بخشد تا آن كه در جنگ نزديك پل سالار در نزديكي جاده فراء به هرات و با كياست شاه٬ لشكر اوزبك ها را از چند جبهه زمين گير كرده و شكست شان داده بودند. " ص110 "
اين كه خنجر آيينه ي دژخيمي و دورويي است و شمشير ايينه ي قدرت و اقتدار را از استادان و شاگردان كتابخانه سلطنتي شنيده بودم. " ص113 "
از خاطر مبر ميناس كه تنها خداوندگار٬ شايسته زانو زدن است!  " ص113 "
استاد به پاي درخت زبان گنجشكي كه تازه پرو بال باز كرده بود٬ نشست. " ص114 "
ديدم دختري با دشت بابونه وحشي بر فراز چارقدش٬ روي در روي پنجره كنار بساط٬ ايستاده و دوردست ها را مي نگرد. سُرخدانم به تپش درآمده بود. " ص118 "
به دنياي ديگري بودم و به تاخت مي رفتم " ص124 "
زنان رخت شور٬ به پاي زنده رود دلم نشسته بودند و هي چنگ مي زدند. چنگ مي زدند و چنگ. " ص125 "
راستي اين روزها٬ فكر كردن به همه چيز چقدر سخت است! " ص137 "
روسري سرخي بر سر مي كرد و ساعت ها به ناقوس كليسا خيره مي ماند. " ص148 "
×××
 پ ن: *1خيلي از آرزوهايمان كه برآورده مي شود باور نداريم و بايد همين سوال را از خود كنيم. مگر از خدا همين را نمي خواستي؟! من كه هنوز اين مورد آخري رو باور ندارم.
 پ ن:*2 همه عشاق همين فكر را مي كنند
 پ ن:*3 اي گفتي منم واقعا از اين اخلاقم بدم مياد.
پ ن: هنوز سه شال سرخ ٬ سفيد و سرمه اي ساده نخي را از ياد نبرده ام.
پ ن:چشم انداز زاينده رود و سي و سه پل هنوز در ذهنم پابرجاست

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com