«دختر بویراحمدی» نویسنده باغ مارشال از راه می‌رسد
حسن کریم‌پور، نگارش رمانی دیگر با نام «دختر بویراحمدی» را به پایان رساند. به گفته نویسنده، این اثر نگاهی دارد به مسایل خانوادگی در فرهنگ و آداب و رسوم زندگی عشایری. این کتاب تا چند روز آینده به ناشر سپرده می‌شود.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کریم‌پور درباره این رمان توضیح داد: این داستان درباره سنت قدیمی عشایر است که براساس آن ماجرای عاشقانه‌ای با نیم نگاهی به نقد این فرهنگ شکل می‌گیرد.
وی افزود: در این کتاب یک دختر از خانواده خان با پسری که رعیت است به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند و پسر در نهایت مجبور می‌شود که به پاریس برود؛ در حالی که سعی می‌کند دختر را فراموش کند، ولی با رخ دادن وقایعی پیچیده ناخواسته به ایران باز می‌گردد و داستان سمت و سوی دیگری پیدا می‌کند.
به گفته کریم‌پور این کتاب به زودی به نشر «آموت» سپرده خواهد شد.
«خانه روبرو» تازه‌ترین رمان کریم‌پور است که سال گذشته (1390) از سوی نشر آموت منتشر شد. از این نویسنده همچنین رمان «بهانه‌ای برای ماندن» سال 1389 در نشر آموت منتشر شد که چاپ دوم آن تا چند روز آینده روانه بازار کتاب می‌شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
مبارزه با بيماري سرطان همراه با رمان
فهميه پناه‌آذر (تهران‌ امروز): «فاطمه موسوي» از جمله نويسندگاني است كه اولين رمان خود را با نام «پيله تنهايي عشق» منتشر كرده و نيز به‌صورت تجربي كار نويسندگي را آغاز كرده است.

موسوي كارمند يك شركت دارويي است اما علاقه زيادي به نوشتن دارد. معتقد است كه اولين كار جدي وي «پيله تنهايي عشق» است.

رمان «پیله تنهایی عشق»، تازه ترین رمان نشر آموت است که در آن نویسنده سعی دارد تا با به کارگیری زبانی ساده و صمیمی، مخاطب عام را با خود همراه کند ضمن اینکه در اثر از جملات عامیانه زیادی استفاده شده و نوع روایت، اول شخص است.

شخصیت‌های محوری در این کتاب زنانی هستند که در موقعیت‌های شخصیتی و اجتماعی متفاوت، به تجربیاتی دست می‌یابند.

«موسوي» در گفت‌وگو با روزنامه تهران امروز درباره نگارش اين كتاب گفت: در این کتاب به دنبال این نبودم که عشق را به مثابه خود کلمه‌اش به نمایش بکشم.

قدرت درونی در یک زن برايم مهم بود و سعي كردم در اين كتاب آن را بياورم. نوشتن این رمان مصادف بود با شروع بیماری سرطان در من، اما نوشتن این رمان به من کمک کرد تا بتوانم در درون خودم هم کنکاش بیشتری بکنم و این قدرت درونی را برای مخاطبانم در قالب این رمان بازسازی کنم.

جايگاه زن برايم بسيار مهم است
اين نويسنده معتقد است زنان بايد جايگاه خاص خود در جامعه را حفظ كنند. نبايد زن امروز را درحد پختن يك قرمه‌سبزي ديد.

موسوی درباره داستان این رمان نیز در ادامه افزود: داستان این رمان از زبان دختری روایت می‌شود که به‌همراه چهار خواهر خود در شهرستانی در حومه تهران با پدری زندگی‌ می‌کند که آرزوی داشتن یک پسر را داشته است.

موسوي همچنين خاطرنشان ساخت: راوی در میان خانواده ‌خود تنها کسی است که موفق به تحصیل و پیدا کردن شغل می‌شود و از همین راه سعی در حمایت خواهران خود دارد اما در طول این ماجرا درگیری‌های عاطفی که برای وی به‌وجود می‌آید و نیز حوادثی که خواهران و پدر وی به آن دچار می‌شوند به‌نوعی او را به سمت شکوفایی درونی و حرکت به سمت تعریفی تازه از خود سوق می‌دهد.

وي در پاسخ به اين سوال كه آيا سوژه داستان، نمود واقعي داشته يا خير گفت: داستان برگرفته از تخيل من بوده اما در اين كتاب سعي كردم زنان را با اين واقعيت آشنا كنم كه در موقعیت‌هایی مانند مادر بودن، همسر بودن یا دختر بودن باید چگونه باشند و همواره از قدرت‌های درونی خودشان کمک بگیرند.

وي درباره كتاب‌هاي عامه‌پسند نيز بيان داشت: مردم امروز ما كتاب‌هاي سهل و آسان و با موضوع «رسيدن» و «عشق» را بيشتر مي‌پسندند.

من خودم به شخصه ادبيات با موضوعات اجتماعي و مردمي‌تر را مي‌پسندم اما اقبال و توجه بيشتر خوانندگان كتاب به ادبيات عامه‌پسند است. من معتقدم كتاب‌هاي عامه‌پسندي نيز وجود دارد كه در خود پيام و آموزش داشته و مي‌تواند مخاطب امروز را به فكر وادارد.

رمان زنده‌به‌گور در راه است
وي درباره دومين رمان خود نيز گفت: دومين كتاب داستان خود را با نام «زنده‌به‌گور» براي بررسي به نشر آموت دادم كه در صورت تاييد منتشر مي‌شود؛ اين اثر نيز مضمون اجتماعي دارد.

در حال حاضر نيز مشغول نگارش يك فيلمنامه هستم كه البته نامي براي آن انتخاب نكرده‌ام.

وي درباره سوژه فيلمنامه خود گفت: اين فيلمنامه داراي سوژه اجتماعي است اما ترجيح مي‌دهم تا تمام نشدن فيلمنامه درباره آن صحبت نكنم.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«ایراندخت» چاپ پنجمی شد
رمان «ایراندخت»، نوشته بهنام ناصح، اثر برگزیده جایزه گام اول، کتاب شایسته تقدیر پانزدهمین دوره جشنواره کتاب فصل و نامزد نهایی جایزه شهید حبیب غنی‌پور به چاپ پنجم رسید.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، چاپ چهارم این کتاب در بیست‌و‌پنجمین نمایشگاه کتاب تهران عرضه و در روزهای پایانی نمایشگاه کتاب تمام شد.

«ایراندخت»، نخستین اثر داستانی ناصح و درباره دختری به نام «ایراندخت» و جوانی به نام روزبه است. این داستان با الهام از شخصيت‌هاي تاريخي دوران ساساني و در موقعيت‌هايي با نگاه به برخي رويدادهاي آن دوره و واگويه‌هاي ذهني قهرمانان داستان روايت شده است.

وقايعي كه هر دو شخصيت اين رمان با آن‌ها مواجهند، در نهايت به كاوشي دروني مي‌رسد كه به درجاتي از تعالي معنوي آن‌ها مي‌انجامد.

در بخشي از اين كتاب در صفحه 87 آمده است: «تا ساعتي هيچ كدام حرفي از روزبه نزدند. ايراندخت انگار بخواهد با چشم‌هايش تمام فضاي خانه را اندازه بگيرد به دنبال ذره ذره‌هاي يادگارهاي روزبه در ذهنش مي‌گشت و با خود تجسم مي‌كرد: «حتما او از اينجا رد مي‌شد. شايد هم اينجا. ممكن است آن جا اتاقش باشد.» هيچ وقت فكرش را نمي‌كرد اين قدر به روزبه نزديك باشد و اين همه دور. چراغي زيبا و چند بطري و آبگينه لب طاقچه چيده شده بود....»

ایراندخت برای نخستین بار در سال 1389 به چاپ رسید و چاپ پنجم آن مرداد امسال (1391)، به شمارگان هزار و 650 نسخه از سوی نشر آموت منتشر شد. این کتاب 204 صفحه و قیمت آن 6 هزار تومان است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نویسنده‌ای که از پای دار قالی وارد ادبیات شد
ادبیات - پری نرگسی نویسنده داستان‌های عاشقانه‌ است، نویسنده‌ای که پای دار قالی به نوشتن داستانی تازه فکر می‌کند و آن‌ را می‌پروراند.
به گزارش خبرآنلاین، این نویسنده تاکنون چند رمان منتشر کرده و تازه‌ترین رمانی که از او منتشر شده «رز مرا نگه دار» است، رمانی که راوی آن یک شاخه گل رز است و اتفاقات را از زاویه سوم شخص برای مخاطب بازگو می‌کند.
پری نرگسی رمان‌های عاشقانه می‌نویسد، رمان‌هایی که او وقتی پای دار قالی نشسته است و سبز و آبی و قرمز را روی هم می‌بافد، در ذهن‌اش می‌پروراند.
او در این‌باره خبرآنلاین می‌گوید: «از بچگی با بافتن قالی و کشیدن نقشه بزرگ شده‌ام. پدرم بافنده فرش بود و بافندگی در خانه‌‌مان مرسوم بود، رسمی که تمام این سال‌ها حفظ شده است. ما در عین حال خانواده‌ کتابخوانی بودیم.»
حکایت نوشتن نرگسی هم به زمانی بازمی‌گردد که عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود. عباس قدیر محسنی و مژگان امیدی در نوشتن به او مشاوره می‌دادند و همان‌ها بودند که کمکش کردند تا اولین کتابش را منتشر کند.
این نویسنده یادآور می‌شود: «برای نوشتن داستان‌ها از زندگی‌ شخصی‌‌ام ایده می‌گیرم، داستان‌هایم متولد می‌شوند. در خلق هر اثر سعی می‌کنم شیوه داستان قبلی‌‌ام را تکرار نکنم.»
رمان «آسمان قلب لائورا» تازه‌ترین رمانی است که او نوشته است، داستانی که در ونیز ایتالیا می‌گذرد. این داستان عاشقانه به تعبیر نویسنده قدری عارفانه و تا حدودی روشنفکرانه است.
نرگسی یک داستان دیگر هم درباره زندگی‌ مادرش نوشته که مشغول بازنویسی آن است تا برای انتشار به ناشر بدهد.
او در تمام این سال‌ها که نوشته، قالیبافی را هم رها نکرده است. او این روزها نقشه فرش می‌کشد تا آن را برای بافت به بافنده‌ها بدهد، چرا که می‌خواهد سال آینده نمایشگاهی از کارهایش بگذارد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پیشرفت پست‌مدرنیسم روستایی
مسعود شهبازی (روزنامه ایران): «جنگ حادثه عجيبي است. اگر توجه كنيد متوجه خواهيد شد زماني كه منطقه كوچكي دريك كشور درگير جنگ مي‌شود، تمام مردم ناخودآگاه درگير آن مي‌شوند. حالا شما حساب كنيد وقوع جنگي همچون جنگ تحميلي عراق عليه ايران كه با آن وسعت شروع شد چه تبعاتي مي‌توانست به دنبال داشته باشد. آن هم جنگي كه هشت سال به طول انجاميد و تمام كشور را درگير خود كرد. با وقوع جنگ نويسنده‌هايي كه در فاز انقلاب بودند، جنگ نويس شدند؛ افرادي كه اغلب آنان خود در جنگ حضور داشتند وحالا مي‌خواستند تجربه‌هاي‌شان را روايت كنند. دسته‌اي ازاين افراد هم به منظور تحريك احساسات عمومي ‌براي دفاع از كشور مي‌نوشتند. دسته‌اي ديگر هم براي اثبات حقانيت‌شان در جنگ قدم به اين عرصه گذاشتند. تمام اين اتفاق‌ها باعث شد كه خيل عظيمي ‌ازخاطره‌ها وارد فضاي داستان و رمان‌نويسي شود. بي‌اغراق مي‌توان گفت كه همين دو اتفاق هر يك به تنهايي كفايت آن را دارد كه ملتي قدم به عرصه قلم گذارند بي‌آن كه با كمبود سوژه روبه‌رو شوند.»
اينها بخشي از گفته‌هاي محمد اسماعیل حاجی علیان از داستان‌نويسان كشورمان است، نويسنده‌اي كه معتقد است داستان‌نويسي ما بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ‌و وقوع جنگ با فرصت‌هاي بسياري روبه‌رو شد؛ فرصت‌هايي كه علاقه‌مندان بسياري را به عرصه داستان‌نويسي وارد كرد. در ارتباط با داستان‌نويسي سه دهه اخير به گفت‌وگو با وي پرداختيم كه نتيجه آن از نظرتان مي‌گذرد.


گفتگو با محمداسماعیل حاجی‌علیان، نویسنده رمان‌«سمفونی بابونه‌های سرخ»

داستان‌نويسي كشورمان در سه دهه اخير چه تحولاتي را پشت سر گذاشته است؟
تحولي كه در اين سه دهه اخير و درمقايسه با گذشته ايجاد شده به گونه‌هاي مختلف نوشتاري مربوط مي‌شود، گونه‌هاي متعددي كه از سوي نويسندگان مختلف نوشته و ارائه شده است. اتفاقي كه تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي‌ما كمتر شاهد آن بوديم. دركنار اين افزايش شيوه‌هاي نوشتاري، تعداد نويسندگان نيز با گسترش قابل توجهي روبه‌رو شد. نهضت‌ها و مكاتب ادبي سال‌هاي گذشته هم تكثير يافته و منجر به وقوع انقلابي بزرگ در داستان‌نويسي ما شدند. انقلابي ادبي كه دامنه آن به شهرها و روستاهاي مختلف كشور هم كشيده شد. از تمام اين دلايل كه بگذريم وقوع انقلاب اسلامي ‌ايران هم دليل مهمي ‌بود براي افزايش شوق به روايت كردن، روايت شدن و نوشتن. نويسنده‌ها هم كه تعدادشان افزايش پيدا كرده بود از دريچه سلايق مختلف خود دست به خلق آثار داستاني مي‌زدند.
انقلابي كه به وقوع آن در داستان‌نويسي اين سه دهه اشاره كرديد، تنها به قالب‌ها و سبك‌هاي نوشتن مرتبط مي‌شد؟
اين تحول نه تنها درفرم و قالب‌هاي داستان‌نويسي، بلكه در محتوا و مضامين هم به وجود آمد. نويسنده‌هاي پيش از انقلاب نهايتاً در 4 الي 5 مكتب ادبي مي‌نوشتند. مكاتبي كه به عنوان مثال به مكتب ادبي تبريز، تهران و اصفهان قابل دسته‌بندي بودند.
اين دسته‌بندي‌ها در دوران فعلي تا چه اندازه قابل ذكر هستند؟
همان طور كه اشاره شد تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي‌فعاليت نويسنده‌ها در قالب چند مكتب قابل تقسيم‌بندي بود. امروز ولي نمي‌توان چنين تقسيم‌بندي‌هايي را به طور دقيق اعمال كرد چرا كه تحت نفوذ داستان‌نويسي كشورهاي امريكايي و اروپايي مكاتب بسياري مورد توجه اهالي قلم قرار گرفتند. همان طور كه ما با افزايش تعداد داستان نويسان روبه‌رو هستيم با افكار و ايدئولوژي‌هاي بسياري هم روبروايم.
تا پيش از انقلاب مي‌توانستيم با توجه به ايدئولوژي‌هاي معدود فكري ميان نويسنده‌ها آنان را در گروه نويسنده‌هاي مذهبي، اخلاق‌گرا يا توده‌اي و... جاي دهيم. آن زمان جمع‌گرايي ميان اهالي قلم نفوذ بسياري داشت.
امروز نويسنده‌ها از جهت ايدئولوژي‌هاي فكري چندان از جمع‌گرايي پيروي نمي‌كنند.
بله. همين طور است. شايد بتوان گفت به واسطه همان گسترشي كه اشاره شد در تعداد اهالي قلم و سبك‌هاي نوشتن آنها اتفاق افتاده است، ديگر جمع‌گرايي درميان نويسنده‌هاي ما از استقبال چنداني برخوردار نيست. امروز گستره وسيعي كه پيش روي داستان‌نويسي ما ازجهات ياد شده قرار گرفته موجب توجه هرچه بيشتر به اخلاق‌هاي فردگرايي به نسبت جمع‌گرايي شده است.
پيروزي انقلاب چه تأثيري برتحولات داستان‌نويسي داشت؟
علاوه بر مواردي كه به آن اشاره شد و حتي شايد بتوان گفت قبل از همه آنها مي‌توان به عامل مهم وقوع انقلاب دركشورمان پرداخت. اتفاقي بزرگ كه فرصت‌هاي بسياري را پيش روي نويسندگان گذاشت و حتي منجر به تمايل بيشترافراد به عرصه داستان‌نويسي شد. دو سال بعد از وقوع انقلاب يعني از سال 57 تا 59 فضاي سياسي كمي ‌آرام‌تر و منجر به رشد فعاليت اجتماعي شد. اين پتانسيل كه در مدت ياد شده آماده به ثمر نشستن شده بود يك دفعه در شهريور 59 درگير جنگ تحميلي عراق عليه ايران شد.
جنگ حادثه عجيبي است. اگر توجه كنيد متوجه خواهيد شد زماني كه منطقه كوچكي دريك كشور درگير جنگ مي‌شود تمام مردم ناخودآگاه درگير آن مي‌شوند. حالا شما حساب كنيد وقوع جنگي همچون جنگ تحميلي عراق عليه ايران كه با آن وسعت شروع شد چه تبعاتي مي‌توانست به دنبال داشته باشد. آن هم جنگي كه هشت سال به طول انجاميد و تمام كشور را درگير خود كرد. با وقوع جنگ نويسنده‌هايي كه در فاز انقلاب بودند، جنگ‌نويس شدند؛ افرادي كه اغلب آنان خود در جنگ حضور داشتند وحالا مي‌خواستند تجربه هايشان را روايت كنند. دسته‌اي ازاين افراد هم به منظور تحريك احساسات عمومي ‌براي دفاع از كشور مي‌نوشتند. دسته‌اي ديگر هم براي اثبات حقانيت‌شان در جنگ قدم به اين عرصه گذاشتند. تمام اين اتفاق‌ها باعث شد كه خيل عظيمي ‌ازخاطره‌ها وارد فضاي داستان و رمان‌نويسي شود. بي‌اغراق مي‌توان گفت كه همين دو اتفاق هر يك به تنهايي كفايت آن را دارد كه ملتي قدم به عرصه قلم گذارند بي‌آن كه با كمبود سوژه روبه‌رو شوند.
سرعت يافتن ترجمه آثار ادبي تا چه اندازه در اين تحولات نقش ايفا كرد؟
ترجمه آثار خارجي هم در گسترش داستان‌نويسي اين دوران بي‌تأثير نبود. رشد علمي ‌دانشجوها موجب پيشرفت فضاهاي مختلف فرهنگي- هنري شد. برخورد با فرهنگ‌هاي ديگر هم منجر به افزايش انگيزه‌هاي نوشتاري شد.
اين كه مكاتب ادبي رايج در جهان به سرعت وارد كشور شده و در مدت كوتاهي مورد توجه قرار مي‌گرفتند؛ منجر به آسيب به پيكره داستان‌نويسي نمي‌شد؟
اگر به مكاتب ادبي در ساير نقاط جهان توجه كنيد؛ متوجه مي‌شويد كه مكتب‌هاي ادبي در بازه زماني 100 تا 150 سال حاكم بودند و بعد مكتب ديگري جايگزين مي‌شد. به همين جهت فضاي بسياري را هم تحت سلطه خود داشتند. اما در ايران درست برعكس بود. مكاتب ادبي بدون اين كه اهالي قلم شناخت چنداني از آنها داشته باشند مورد استقبال نويسنده‌ها قرار مي‌گرفتند. توجه اينچنيني نويسنده‌هاي ايراني به مكاتب رايج از غرب را شايد بتوان شيوه‌اي براي جوانان مستعد و فعال دانست كه منتظر شيوه‌اي براي جنگيدن يا ارائه كردن خودشان هستند؛ دانست. جواناني كه با هر بسامد هنري به دنبال اثبات خودشان هستند. به همين دليل مي‌بينيم كه در 30 سال اخير گونه‌هاي مختلف نوشتار در كوتاه‌ترين فرصت مورد توجه قرار گرفتند. اين استقبال تا جايي است كه ما الآن حتي نويسنده‌هاي روستايي فعال در مكتب پست مدرنيزم هم زياد داريم. البته منظور من روستائياني كه قلم در دست گرفته و مي‌نويسند نيست، منظورم همان دسته‌اي از اهالي قلم است كه به شكلي حرفه‌اي به اين كار اشتغال دارند ولي ساكن روستا هستند.
اين گسترش روزافزون مكاتب ادبي آن هم بدون مطالعه كافي از چه ناشي مي‌شود؟ ارتباطي به در اختيار داشتن وسايل ارتباطي نوين دارد؟
همان طور كه شما در سؤال‌تان اشاره كرديد؛ بايد بگويم كه بله. پيشرفت حوزه‌هاي مختلف علمي ‌و همچنين گسترش روزافزون تكنولوژي‌هاي نوين ارتباطي منجر به چنين اتفاقاتي شده است. متأسفانه در كنار فعاليت و تمايل عظيم نويسنده‌ها، بازار فروش كتاب كاملاً معكوس عمل مي‌كند. هر روز بر نويسنده‌ها افزوده مي‌شود ولي از طرفي بازار خريدارها هم كاهش يافته و محدود مي‌شود. باز هم بايد بگويم كه متأسفانه وضعيت امروز بازار تنها موجب سرخوردگي اهالي قلم و آسيب به پيكره داستان‌نويسي كشور خواهد‌شد. افزايش فاصله ميان مخاطبان و نويسنده‌ها در دراز مدت موجب به فراموشي سپرده شدن كتاب و اهل كتاب مي‌شود. اتفاقي كه به هيچوجه به صلاح ادبيات ما نخواهد بود. البته اين اتفاق تنها به بخش ادبيات محدود نشده و بخش‌هاي ديگر را هم دربر مي‌گيرد.
گرايش به سمت گونــاگــون‌نويسـي چه آسيب‌هايــي به داستــان‌نويسـي وارد مي‌سازد؟
بــي‌پـــرده‌نــويسـي و عريان‌نويسي در مسائل اخلاقي‌، انساني وحتي مذهبي از مهمترين آسيب‌هاي اين گوناگون‌نويسي است. گرچه شايد بسياري از اين آثار فرصتي براي انتشار پيدا نكنند ولي به هرحال نمي‌توان وجود آنها را كتمان كرد.
اين بي‌پرده‌نويسـي كه برخي براساس آن به خلق اثر مي‌پردازند از سليقه مخاطبان هم نشأت نمي‌گيرد؟
چرا. تا حد بسياري اين را هم مي‌توان دليلي بر رواج اين گونه نوشته‌ها دانست. متأسفانه سليقه مخاطبان امروز كشور به دليل توجه ناچيزي كه به كتاب و كتاب‌خواني دارند؛ تنزل پيدا كرده است. بخشي از كاهش سليقه مخاطبان به وضعيت سانسور هم باز مي‌گردد چراكه در پي اعمال سليقه‌هاي فعلي بسيار پيش مي‌آيد كه كتابي ارزشمند زير تيغه مميزي‌گير كرده و فرصتي براي انتشار پيدا نمي‌كند.
رواج خاطره‌نويسي را در دوران فعلي چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
خاطره‌نويسي علي رغم نكات مثبتي كه دارد يكي از آسيب‌هاي داستان‌نويسي فعلي هم به شمار مي‌آيد. ما امروز با هجمه عظيمي ‌از خاطره‌هايي روبه‌رو هستيم كه به عنوان رمان و داستان وارد بازار شده‌اند. اين مسئله از لحاظ ساختار تصور نادرستي را براي مخاطبان ايجاد مي‌كند. با مطالعه چنين آثاري بسياري پيش خود مي‌گويند اگركتابي اينچنيني داستان و رمان به حساب مي‌آيد پس كار سختي نيست و من هم مي‌توانم . اين تصور كه نويسندگي كاري است كه از عهده همه برمي‌آيد، آسيب‌هاي بسياري به ادبيات داستاني وارد خواهد كرد. دركنار اين مسئله زماني كه متوليان فرهنگي به يك كتاب خاطره جايزه رمان سال را مي‌دهند باز هم داستان‌نويسي كشور را متزلزل مي‌سازند.
چرا؟
چون زماني كه مخاطب اين كتاب را مي‌خواند با برچسب رمان روي آن مواجه مي‌شود و گمان مي‌كند كه رمان نوشتن كار چندان مشكلي نيست. متأسفانه ما يا از اين طرف بام مي‌افتيم يا از آن طرفش.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
شهرنوش پارسی‌پور: باید اعتراف كرد كه اين خانم فريبا كلهر نثر روان و شيرينى دارد

برنامه رادیویی «با خانم نویسنده»، گفت‌و‌گو با شهرنوش پارسی‌پور
پیرامون گزیده‌هایی از ادبیات داستانی ایران و جهان
حسین نوش‌آذر و شهرنوش پارسی‌پور

حسین نوش‌آذر در گفت‌و‌گو با شهرنوش پارسی‌پور – فریبا کلهر که در زمان اصلاحات سردبیری ماهنامه سروش کودکان را به عهده داشت، نویسنده داستان‌هایی برای کودکان و نوجوانان است. به تازگی اما نشر آموت رمان «شوهر عزیز من» را از او منتشر کرده و همین رمان هم موضوع گفت‌و‌گوی امروز ما در برنامه «با خانم نویسنده» است.

پیش از این دو ناشر معتبر در ایران، یعنی نشر مرکز و نشر ققنوس رمان‌های «پایان یک مرد» و «آغاز یک زن» را از خانم کلهر منتشر کرده بودند. با این تفاصیل «شوهر عزیز من» سومین رمانی‌ست ازین نویسنده که برای بزرگسالان نوشته می‌شود.

«شوهر عزیز من» زندگی یک دختر ۱۹ ساله در بحبوحه انقلاب و سال‌های جنگ است. عقاید او به‌تدریج تغییر می‌کند و شخصیت او هم دگرگون می‌شود.

فریبا کلهر درباره این کتاب گفته: در «شوهر عزیز من» موضوعاتی مانند ازدواج‌های آن موقع یا مسائل جنگ از قبیل نحوه جبهه رفتن‌ها و یا سوء‌استفاده‌های اجتماعی برخی‌ها در پست خود و در ‌‌نهایت تأثیر کلی برخی رویداد‌ها بر روابط و مناسبات انسانی در قالب قصه آمده است.

هر سه رمانی که خانم کلهر نوشته، در سال ۱۳۹۰ منتشر شده‌اند و هر سه رمان به تاریخ پس از انقلاب می‌پردازند. از شهرنوش پارسی‌پور می‌پرسم:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید: MP3

فریبا کلهر در سه رمانی که سال گذشته منتشر کرده، تاریخ معاصر ایران از سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۶ را پیگیری می‌کند. طبعاً داستان هم در بستر مسائل سیاسی، روابط اجتماعی و عشقی شخصیت‌ها روایت می‌شود. سیما، قهرمان این رمان چه شخصیتی دارد و چه تحولی در شخصیت او در مسیر رویدادهای داستان اتفاق می‌افتد؟

شهرنوش پارسی‌پور- در خواندن اين كتاب نكته اى توجهم را جلب كرده بود. بايد اعتراف كرد كه اين خانم فريبا كلهر نثر روان و شيرينى دارد. يعنى خواننده‌اش را به همراه خود مى‌كشد. اما از سویى ديگر چنين به‌نظر مى‌رسد كه او يك حزب‌اللهى است. اگر چنين باشد بايد باور كرد كه ايشان خوش‌قلم‌ترين نويسنده حزب اللهى‌ست.

سيما قهرمان داستان در آغاز باحجاب است و كم‌كم در جريان حوادث تغيير ماهيت داده و به مانتو و روسرى پناهنده مى‌شود. اين نخستين دليل قطع دوستى او با زنى‌ست كه مى‌توان او را مغز استخوان يك جريان حزب‌اللهى تلقى كرد. «نسرين ماجدى» نه تنها با حجاب است، بلكه همانند تمامى حزب‌اللهى‌ها اهل لو دادن مردم و دردسر درست كردن براى آن‌هاست. اما در اينجا بررسى تحولات روحى خود سيما از اهميت بيشترى برخوردار است. نثر كتاب كه شباهت بسيار قابل تأملى با رمان «بابا لنگ‌دراز» دارد، زنى را تصوير مى‌كند كه روح شوخى دارد و آنقدر شناخت اجتماعى دارد كه انسان متحير مى‌شود چگونه او را در ميان حزب‌اللهى‌ها جاسازى كند. او در دفتر يك روزنامه كار مى‌كند و با طنزى قابل تأمل شرح مى‌دهد كه چگونه اين روزنامه، كه خنثى و بى‌خطر است به مأمن او تبديل شده است. در كتاب از يك حزب مجهول‌الهويه‌اى نيز بحث مى‌شود كه ظاهراً سيما و دوستانش به آن نزديك بوده‌اند. اين حزب نامى ندارد و آدم وسوسه مى‌شود كه آن را همان حزب توده بداند، و يا شاخه حزب‌اللهى حزب توده كه عناصر مذهبى را دور خود جمع كرده. پس سيما نه تنها يك روزنامه‌نگار فعال است، بلكه حزبى هم بوده است. مقطع تحول او ازدواجى‌ست با يك شخصيت حزب‌اللهى كه زندگى او را در مسير ديگرى مى‌اندازد.

سیما در جایی از کتاب خواب مردی را می‌بیند به نام سین و بعدها متوجه می‌شویم که این مرد، مهندسی‌ است به نام سهراب و سیما هم عاشق اوست. عشق این زن که در خواب به او تجلی کرده، چگونه عشقی‌ست؟

عشق سیما به سهراب نیز از وجوه قابل تأمل کتاب است و باز با منطق زندگى حزب‌اللهى نمى‌خواند. این عشق که سربسته شرح مى‌شود، نوعى عشق ممنوع است که البته ارضاء نشده باقى مى‌ماند. زن که شوهر دارد در آن‌چنان عشقى پیچیده است که اگر سهراب نمى‌مُرد، مى‌توانست باعث دردسر فراوانى بشود. داستان از این زاویه به‌راستى در حالات سنتى پافشارى دارد. شوهر سیما نیز که عاشق بوده در آغاز ازدواج با او از زن فاصله مى‌گیرد، چون تکلیفش با عشق محبوبه روشن نیست. در این حالت سیما زن تنهایى‌ست که به طور قطع یک حس انتقام‌جویى هم دارد. البته به این دلیل نیست که عاشق سهراب مى‌شود، اما این دلیلى‌ست براى آنکه بتواند بدون وجدان ناراحت به محبوب فکر کند. داستان البته برش‌هاى پیچیده‌ترى نیز پیدا مى‌کند که از این نظرگاه مى‌توان گفت داستان ضعیفى‌ست. نویسنده مى‌کوشد تمامى شخصیت‌هاى کتاب را به نحوى با هم قوم و خویش کند که به نظر من این کار ضرورتى نداشته است. در عین حال به نظر مى‌رسد که کتاب از زیر تیغ سانسور هم گذشته باشد. ما در‌‌ همان آغاز کتاب با ترور شوهر سیما مواجه هستیم، اما در جریان داستان این مسئله به‌دست فراموشى سپرده مى‌شود.

آیا نویسنده می‌خواهد گذشته و تاریخ سال‌های اول انقلاب را بازخوانی کند یا رمان شخصیت است و به دیگر سخن شخصیت برای او مهم‌تر از تاریخ است؟

فریبا کلهر متولد سال ١٣۴٠ است. در مقطع انقلاب اسلامى هفده ساله بوده است. با توجه به آنکه میانگین سنى جمعیت ایران در سال ١٣۶٠، ١٧ سال است پس فریبا کلهر درست در میانه سنى قرار داشته و به اصطلاح نبض جامعه با امثال او مى‌زده است. در زندان جمهورى اسلامى در سال ١٣۶٠، زندانیان متولد سال‌هاى ١٣۴٠ و ١٣۴١ بیشترین بخش زندانیان را تشکیل مى‌دادند. البته رئیس بخش زنان زندان اوین نیز در آن مقطع یک دختر هیجده ساله بوده است. پس مى‌توان باور کرد که در جریان برعکس، یعنى شاخه حزب‌الله جامعه نیز همین قانونمندى عمل مى‌کرده است؛ و امثال فریبا کلهر و شخصیت‌هایى که در رمان او ظاهر مى‌شوند نبض کار‌ها را در دست داشته‌اند. این رمان به‌نحوى به بازخوانى سال هاى نخست انقلاب روى مى‌آورد. اما هیچ نوع جنبه‌اى از عاصى‌گرى در رفتار سیما به چشم نمى خورد. برعکس او بسیار خوب با جریان دست راستى جامعه کنار آمده است. البته تفاوت‌هایى با حزب‌اللهیان سنتى دارد، مثلاً حجاب کامل را برنمى‌تابد، اما با یک مرد از همین جریان ازدواج مى‌کند. رفتار آن مرد است که او را متوجه سهراب مى‌کند. از جنبه هاى عجیب این کتاب نام‌هاى شخصیت‌هاست. همه آن‌ها نام‌هاى فارسى سره دارند. مثلا شوهر حزب‌اللهى سیما کورش نام دارد. این اندکى عجیب به نظر مى‌رسد. به هر حال این رمان خوب نوشته شده و قابل خواندن است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نگاهی به رمان «خانه» مریلین رابینسون
 
سید مصطفی رضیئی: خانه. تهران: نشر آموت. نوشته‌ی مریلین رابینسون. ترجمه‌ی مرجان محمدی. ویراسته‌ی بهنام ناصح. چاپ اول: زمستان 1390. 1650 نسخه. 408 صفحه. 10 هزار تومان.

«اومدی خونه که بمونی گلوری. بله!» گلوری دلش گرفت. پدرش ذوق کرده بود، بعد چشم‌هایش پر از اشک شد، دلش سوخت و این‌بار جور دیگری گفت «دست‌کم این دفعه که یه مدت می‌مونی مگه نه؟» بعد عصایش را به دست ضعیف‌ترش داد و ساک گلوری را از دستش گرفت. گلوری در دل گفت، خدایا، خدای بزرگ... تازگی‌ها همه دعاهایش این طوری شروع می‌شد، همین‌طوری هم پایان می‌یافت. چرا پدرش این‌قدر تکیده شده بود؟ چرا باید آن‌قدر پایبند شرافت و مردانگی باشد که عصایش را به لبه پله‌ها آویزان کند و ساکت دخترش را بالا ببرد، آن‌وقت کنار در بایستد تا حالش جا بیاید؟

شروع رمان
بخش ادبیات خارجی انتشارات آموت، از سال گذشته حضور خود را نشان داد و امروز بتدریج خود را در میان نشرهای موجود در بازار ایران، بالا می‌کشد. «خانه» از جمله مهم‌ترین کتاب‌های این نشر است، با نویسنده‌ای برجسته، مترجمی دانش‌آموخته (خانم مرجان محمدی لیسانس مترجمی و فوق‌لیسانس زبانشناسی همگانی دارد) و چاپی تروتمیز. هرچند کتاب فروش معقولی در بازار داشته است اما نتوانسته راه خود را به‌میان صفحات مجلات و روزنامه‌ها باز کند. علت هم ساده است: کتاب حیرت‌انگیز ساده اما خارق‌العاده سنگین است.

خانم رابینسون قطعاً یکی از برجسته‌ترین نام‌هایی است که ادبیات امروز جهان کتاب‌هایش را سردست می‌برد. سه رمان وی، با ساختار سنگین روایتی‌شان و همچنین با ارجاع‌های گسترده به فرهنگ و مذهب در امریکای شمالی، آثاری تاثیرگذار و ارجمند شده‌اند. خانم محمدی «خانه» را منتشر کرده و ترجمه‌ی «گلیاد» را به سرانجام خود نزدیک می‌کند. کتاب‌ها در امتداد همدیگر هستند، «گیلیاد» (ترکیبی از گیلگمش و ایلیاد) ساختار اساطیری ولی سرتاپا مدرن دارد: بازگویی زندگی در شهری به‌نام گلیاد است، جایی‌که انسانی تلاش می‌کند تا هویت را درک کند و هویت را حفظ کند و البته، کتاب سرتاسر لبریز از ارجاع‌های مذهبی است و با وجود زبان ساده‌اش، ساختار نثری و روایتی سنگینی دارد.

همین روند در «خانه» هم دنبال می‌شود: جایی‌که جملات ساده در ساختاری نفس‌گیر کنار همدیگر چیده می‌شوند تا به رمان شکل واقعی خود را ببخشند. خانه‌ای در گلیاد، خانواده‌ای که دوباره در کنار هم جمع شده است و زندگی که وجود دارد با تمام سوال‌هایش، با تمام بحث‌هایش، با تمام امیدواری‌ها و ناامیدی‌هایش.

«خانه» برای مرور و معرفی خلق نشده است: باید سرتاپای این رمان را به نقد نشست. این اثر باید خوانده شود و در جمعی کتاب‌خوان، بحث بشود. اگر می‌خواهید با نمونه‌ای از ادبیات جدی امروز جهان آشنا بشوید، سری به «خانه» بزنید.

پشت جلد کتاب:
برنده‌ی جایزه کتاب ملی 2008
برنده اورنج طلایی انگلیس 2009
نامزد جایزه ایمپک دوبلین 2010
بهترین کتاب سال واشنگتن پست
پرفروش‌ترین کتاب نیویورک تایمز
بهترین کتاب سال و برنده جایزه کتاب لوس‌آنجلس تایمز
بهترین کتاب از طرف روزنامه سان فرانسیسکو کرونیکل، بزرگترین روزنامه شمال کالیفرنیا
«مرلین رابینسون»، نویسنده‌ی معاصر امریکا (1943) در شهر سنت‌پوینت چشم به جهان گشود. دکترای زبان انگلیسی را در شهر واشنگتن به پایان برد و هم‌اکنون استاد کارگاه نویسندگان دانشگاه آیوواست.
اولین رمان او «خانه‌داری» در سال 1980 منتشر شد و جایزه‌ی بنیاد همینگوی را از آن خود کرد. دومین رمان این نویسنده به نام «گلیاد» در سال 2004 به چاپ رسید و جایزه‌ی کانون منتقدان کتاب ملی، امبسادور و جایزه پولتیزر سال 2005 را برد.
«خانه» سومین رمان مریلین رابینسون، در سال 2008 منتشر شد و جایزه‌ی ملی آن سال و اورنج طلایی انگلستان را از آن خود کرد. این کتاب از میان 156 عنوان و از سوی 123 کتابخانه از سراسر دنیا نامزد جایزه‌ی «ایمپک دوبلین» 2010 شد که به عنوان گران‌ترین جایزه‌ی ادبی شناخته می‌شود.
«خانه» کتابی است تاثیرگذار و التیام‌بخش؛ تجسمی است فراموش نشدنی از عمیق‌ترین احساسات در مورد خانواده، اسرار آن و تقابل نسل‌ها با یکدیگر و همین‌طور کتابی است درباره‌ی عشق، مرگ و ایمان.
درباره مترجم: مرجان (زهرا) محمدی، مترجم و مدرس زبان انگلیسی، متولد 1348 و لیسانس رشته مترجمی زبان انگلیسی و فوق‌لیسانس زبانشناسی همگانی است.
محمدی از سال 1372 کار ترجمه را آغاز کرد. از میان کتاب‌هایی که ترجمه کرده تاکنون دو کتاب به چاپ رسیده که اولی به نام «به سوی تندرسی» از طریق انتشارات آسیم و دیگری «فقط یک بار به دنیا می‌آییم» از سوی انتشارات لیوسا منتشر شده است. از جمله آثار ترجمه شده دیگر مجموعه داستانی است از 9 نویسنده دنیا به نام «ارواح پیر» که قرار است نشر نیلا آن را منتشر کند. کتاب «خانه» و «گیلیاد» کارهای بعدی اوست که اولی منتشر شده و دومی در دست انتشار است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
نظري بر رمان «شوهر عزيز من»
احمدرضا حجارزاده (روزنامه جوان): چند دهه پيش كتابي در حوزه ادبيات داستاني منتشر شد و به سرعت گُل كرد با نام «شوهر آهوخانوم» نوشته «علي‌محمد افغاني» كه در آن مصائب زندگي زناشويي يك زن توسط نويسنده‌اي مرد روايت مي‌شد. آن كتاب آغاز گام‌هاي جدي براي پرداختن به دنياي زنان بود. سال‌ها پس از آن، «فهيمه رحيمي» و «نسرين ثامني» به عنوان موفق‌ترين نويسندگان زن داستان‌هاي عامه‌پسند به‌شهرت رسيدند، گرچه موفقيت براي اين نويسندگان به معناي فروش بالاي كتاب‌ها بود، نه ارزش كيفي آثار.

آنها اغلب نويسنده داستان‌هاي عاشقانه و جوان‌پسند يا موسوم به دخترـ‌پسري بودند و اين مسير در حقيقت تداوم راهي بود كه پيش از انقلاب، توسط «ر. اعتمادي» آغاز شده بود و پس از انقلاب هم دوباره به جريان افتاد. قالب تازه‌تر اين گونۀ ادبي را بعدها «م. مؤدب‌پور» پي‌گرفت اما نخستين كتابي كه به واقع مي‌توان از آن به عنوان يك كتاب زنانه ياد كرد، «بامداد خمار» نوشته «فتانه حاج‌سيدجوادي» بود كه آن نيز به ادبيات عامه‌پسند و بفروش بيشتر گرايش داشت تا ادبيات فاخر و ارزشمند. با اين حال، از زمان انتشار «بامداد خمار»، موجي از كتاب‌هاي زنانه با نويسندگان زن در بازار نشر راه افتاد كه از دل آن، چند نويسنده موفق و مطرح برآمدند. سرآغاز جدي و حرف‌هاي چنين آثاري، «من چراغ‌ها را خاموش مي‌كنم» نوشته «زويا پيرزاد» بود كه با دو كتاب ديگر، ادامه يافت و با اقبال عمومي مواجه شد. «نازي صفوي»، «فريبا وفي»، «سپيده شاملو»، «ناهيد طباطبايي»، «مهناز انصاريان»، «بلقيس سليماني» و «لادن نيكنام»، از ديگر نويسندگان جدي حرف‌هاي نوظهور اين عرصه بودند كه آثارشان ميان عام و خاص، خوانده و پسنديده شد.

حالا به اين فهرست يك نام تازه افزوده شده؛«فريبا كلهر»، داستان‌نويسي كه اهل مطالعه، او را ساليان سال در مقام نويسنده كودك و نوجوان مي‌شناختند و از قضا در اين وادي خيلي هم موفق بود. «امروز چلچله من» و «هوشمندان سياره اوراك»، دو عنوان از بهترين رمان‌هاي او براي نوجوانانند. او با تغيير در مسير نويسندگي و رويكرد به مخاطب بزرگسال، در حركتي شتابزده و در طول يك سال(۹۰)، سه جلد رمان قطور نوشت كه هركدام توسط سه ناشر مختلف منتشر شدند و همگي هم به فروش خوب و تجديد چاپ رسيدند. كلهر پس از «پيرزاد» و «سليماني»، سومين نويسنده‌اي بود كه مجموعه سه‌گانه‌اي را به بازار نشر فرستاد. آخرين جلد از سه‌گانه كلهر با نام «شوهر عزيز من» از سوي نشر «آموت» امسال در نمايشگاه بين‌المللي كتاب عرضه شد و از پرفروش‌هاي اين انتشارات بود اما در خوانش كتاب، متوجه نشدم دليل فروش مناسب و تجديد چاپ كتاب چه بوده است. مگر اين رمان ۳۲۰ صفحه‌اي چه دارد كه باقي رمان‌ها ندارند؟به نظرم نوشتۀ كلهر، هيچ چيز بيشتري از نمونه‌هاي مشابه خود ندارد. «شوهر. . . » يكي از ضعيف‌ترين و بي‌ارزش‌ترين رمان‌هاي چند سال اخير است؛ داستاني كه از همان نخستين سطرهاي كتاب مي‌توان متوجه شد نويسنده آن را در نهايت عجله و بي‌دقتي نوشته تا به قول خود بتواند هر سه كتاب را در يك سال چاپ كند. گويا كلهر قصد داشته يكي از متفاوت‌ترين قصه‌هاي زنانه را قلم بزند، ولي در عمل از دستيابي به هدف خود ناكام مانده است.

ضعف عمده كتاب شيوه روايت و تكنيكي است كه نويسنده براي روايت ماجرا اختيار كرده. راوي كتاب زني است به نام «سيما انتظاري» كه از زمان حال شروع به بازگويي داستان زندگي‌اش مي‌كند و در اين ميان، مدام بين ديروز و امروز، رفت و برگشت دارد. بي‌شك اتفاق هولناكي كه براي شوهر عزيز سيما در فصل اول كتاب مي‌افتد، بهترين لحظه رمان تا انتهاي آن است. وقتي در صبحي دل‌انگيز، پدري كه دارد بچه‌اش را به مدرسه مي‌برد، توسط شخصي ناشناس ترور مي‌شود، خواننده مي‌خواهد بيشتر درباره مقتول و گذشته و انديشه‌اش بداند اما نويسنده، سيما را از پرداختن به اين وجه ماجرا باز مي‌دارد. در عوض، او را وامي‌دارد به توصيف حال و گذشته خود بپردازد؛گذشته‌اي كه حرف تازه‌اي ندارد و بارها زندگي چنين زناني را در كتاب‌هاي ديگري خوانده‌ايم. آدم‌هايي كه زماني شور انقلابي داشته‌اند و دوستان معتقد و مبارز و مدام در حال رفت و آمد به احزاب چپ و راست بوده‌اند و ناگهان با گذشت زمان و ديده‌ها و شنيده‌هايشان، دست از فعاليت و آرمان‌هاي سياسي برداشته‌اند و چسبيده‌اند به زندگي سنتي و بي‌حاشيه. هرچند كه اينجا، گرايشات سياسي از سوي سيما، نه از سر اعتقاد و آرمان كه بيشتر ارضاي كنجكاوي زنانه و مصاحبت و مراودت با برادر «وارسته» است كه بعدها مي‌شود شوهر عزيز او.

«شوهر...» سرشار است از حرف‌هاي ضد و نقيض راوي كه بنا بوده رنگ و بوي سياسي داشته باشد و گويا فريبا كلهر تمام سعي‌اش را كرده به هر جناح و شخص و نماد و طبقه و تفكري كه خلاف عقايد و سلايق اوست، نيش و كنايه‌اي بزند، ولو اين‌كه بي‌خاصيت و بي‌كاركرد باشند. آن شروع جذاب و غافلگيركننده كتاب، متأسفانه هرگز تكرار و دنبال نمي‌شود و خواننده بايد مدام پيگير افكار و بازگويي‌هاي نصفه و نيمه و زنانۀ سيما باشد. با وجودي كه فصل‌هاي كوتاه كتاب، ريتم تندي به خوانش كتاب بخشيده، در همين فرصت‌هاي كوتاه نيز هر قضيه‌اي كه باز مي‌شود، به سرانجام نمي‌رسد و ناگهان كنار مي‌رود و كمي بعد، درست لحظه‌اي كه داريم بر موضوع تازه‌اي، توجه و تمركز مي‌كنيم، سر و كله يك رويداد قديمي كه چند فصل عقب‌تر، چند خطي درباره آن حرف زده شده بود، پيدا مي‌شود و خواننده بايد دقايقي فكر كند اين شخصيت چه كسي بود و چه نقشي داشت. بدتر از همه سوژه‌هايي است كه كلهر براي گفتن انتخاب مي‌كند. به راستي حضور پيرمرد آمپول‌زن خيابان گيشا، مردي كه در مجتمع تجاري خودسوزي مي‌كند، رفتن به تئاتر در مركز كانون پرورش فكري پارك لاله و نرسيدن به اجرا و ترس از تاريكي در بي‌برقي پارك و باقي قضايا، جز افزودن به برگ‌هاي كتاب و بالابردن حجم و قيمت آن، چه تأثير و كاركردي در داستان دارند؟اين فضاسازي‌هاي گزارش‌گونه و خسته‌كننده، نه ذره‌اي سر و شكل ادبي دارند و نه خواننده را ترغيب به تعقيب داستان مي‌كنند. براي نمونه، اشاره مي‌كنم به فصل هشتم كتاب كه نويسنده در آن مانند يكي از گزارش‌هاي هفته‌نامه همشهري محله و در اوج بي‌سليقگي، محله‌اي از شهر تهران را دقيق و كامل وصف كرده: «خياباني كه سرش زير يك پل است و ته‌اش به شاخ يك غول خاكستري مي‌رسد، خياباني كه در مقايسه با خيابان ولي‌عصر خيلي كوتوله است اما براي خودش كسي است و برو بيايي دارد؛خياباني كه در دست راستش پارك گفتگو را گرفته و در دست چپش يك مجتمع فرهنگي دولتي كه كلي مدرسه و مهدكودك و سالن ورزش دارد و يك‌جورهايي قطب فرهنگي منطقه دو؛ همان خيابان گيشاست...» (صفحه ۴۷). علاوه بر اين تكليف كلهر در زبان نوشتاري كتاب روشن نيست. از سويي قصد داشته زبان ادبي و كتابي را رعايت كند و از جانب ديگر، تمايل عجيبي به نوشتار محاوره و عاميانه داشته است. جالب اين‌كه در يك ابداع ادبي خلاقانه از سوي نويسنده، وي در متن اصلي كتاب، جمله‌ها را با گفتار روزمره و ديالوگ‌ها را(كه نويسندگان به‌طور معمول، عاميانه مي‌نويسند)، با لحن كتابي نوشته است. براي مثال به اين جمله‌ها از متن اصلي دقت كنيد: «گربه سياهه از زير ماشين بيرون مي‌پرد»، «داشتم فكر مي‌كردم اين يارو آشناست يا نه كه رانندهه گفت:بيا جلو بشين»، «يارو زيادي احساس خودماني‌بودن داشت. خُل مُل هم بود حتماً»، «غوله خيلي اهل زرق و برق است»، «در مناسبت‌هاي مهم و جشن‌هاي ملّي هِي از اين شاخ جرقه مي‌پرد»، «همان موقع بود كه پيرمرده فكر كرد از كليه مُليه خبري نيست». چنين جمله‌هايي در كتاب كم نيستند.

ضعف ديگر كتاب اينست كه نويسنده براي تمام شخصيت‌هاي كتاب، تكيه‌كلام‌هاي گفتاري و رفتاري لوس و بي‌مزه‌اي طراحي كرده كه نه تنها خواننده را سر حال نمي‌آورد و نمي‌خنداند، كه مدام از اين همه نمك‌پراني حرص مي‌خورَد و چاره‌اي جز تحمل ندارد. از همه بدتر تكيه‌كلام خودِ سيماست كه پس از هر جمله و توضيحي، فوري مي‌گويد: «مي‌خواهم بگويم...». انگار او با اين جمله مي‌خواهد به خواننده بگويد «منظورم را نفهميده‌اي و منظور من اين بود كه. . . » و اين توضيح واضحات به شدت غيرقابل‌تحمل، از يك‌جايي به بعد ديگر توهين به شعور مخاطب تلقي مي‌شود.
«شوهر عزيز من» داستاني تخت و بي‌گره و جذابيت است كه در آن حتي شخصيت‌ها درست معرفي نمي‌شوند. سيما براي توصيف شخصيت‌هاي زندگي خود، آنها را به حيوانات، اشيا، مشاهير، كارتون‌ها و هرچه به ذهنش برسد، تشبيه مي‌كند، بي‌آن‌كه اين تشبيه‌هاي غيرخلاقانه و ابتدايي، بتواند در ذهن خيال‌پرداز خواننده، تصويري درست و ديدني از منظور نويسنده ترسيم كند. شتابزدگي در نوشتن رمان، در سطر سطر كتاب پيداست، ضمن اين‌كه به نظر مي‌رسد نويسنده كتاب را پس از آب‌كشيدن ظرف‌ها و در آشپزخانه نوشته است. از اين‌رو مي‌توان نام جديد «ادبيات آشپزخانه‌اي» را روي نوشته‌اش گذاشت و لابد مخاطبان اصلي چنين كتابي هم، زنان خانه‌دار بوده‌اند كه تا امروز نسخه‌هاي بسياري از آن فروش رفته است. رمان «فريبا كلهر» با وجود تمام ضعف‌هاي آشكارش، دست‌كم اين حسن را دارد كه نشان بدهد چرا ادبيات نوين ايران، خواننده ندارد و كتاب‌ها يا در بازار نشر بادمي‌كنند، يا خوانندگان سراغ آثار فاخر و خواندني خارجي مي‌روند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پایان ِ چاپ دوم «شوهر عزیز من»
کتاب - همه‌ این رها شدگی‌ها تقصیر یا لطف شوهر عزیزی‌ست که دفاع از ناموس وطن را در سالهای جنگ انتخاب کرده. مردی که بیست و چند سال بعد جلوی در خانه‌ی خودش، به جرم مواضع سیاسی تازه‌اش که چندان هم ربطی به آن اوایل انقلاب نداشته، ترور شد و ...

به گزارش خبرآنلاین، چاپ دوم «شوهر عزیز من» در حالی به پایان رسید که سومین رمان سه گانه فریبا کلهر همچنان از جمله پرفروش ترین کتاب های نشر آموت است که بعد از فروش خوب در نمایشگاه کتاب فصل تابستان را هم برای این ناشر، خوب رقم زده بود.

شخصیت اصلی این رمان، زنی است که در نخستین فصل رمان با ترور همسر خود که استاد اخراجی دانشگاه است، مواجه می‌شود و پس از آن داستان به شرح تغییر ایدئولوژی‌ها و نگرش این فرد در طول سال‌های پس از دهه 60 می‌پردازد. شوهر عزیز من با روایتی خطی، ساده و به دور از بازی های فرمی، وقایع دهه 60 را از منظر سیما، زنی که در آن برهه جذب فعالیت های حزبی و گروهی شده است، روایت می کند. سیما انتظاری بعد از دیدن خواب مهندس سین و پیدا شدن سر و کله نسرین ماجدی در پس مرور خاطراتش، زندگی آدم هایی را روایت می کند که مهم ترین دوران زندگی و جوانی شان به وقایع پیرامون انقلاب، اشغال سفارت آمریکا، انقلاب فرهنگی، جنگ، بمباران و حمله موشکی به شهرها خصوصا تهران، سهمیه بندی و... گره خورده است. تا جایی که از تغییر ایدئولوژی ها و نگرش افراد در طول سال های پس از دهه 60 حرف می زند. مهم ترین ویژگی کتاب را شاید بتوان زبان گیرا و آمیخته به طنز نویسنده دانست.

«شوهر عزیز من» روایت زنی است در اوج زندگی. در اوج رها شدن از همه. در اوج استواری. وحتی در اوج بی غمی. عجیب زنی که هیچ یک از اینها آرام‌اش نمی‌کند. و هیچ چیز دیگر هم... جز زنجیر مردانه‌ای که بیست سالی می‌شود به گردن دارد. و البته گاهی آرش. پسر خوانده‌ صاحب همان زنجیر که در کتاب زندگی می‌کند فقط و فقط برای آنکه به سیما بگوید زندگی گسترده تر است. و همه‌ این رها شدگی‌ها تقصیر یا لطف شوهر عزیزی‌ست که دفاع از ناموس وطن را در سالهای جنگ انتخاب کرده. مردی که بیست و چند سال بعد جلوی در خانه‌ی خودش، به جرم مواضع سیاسی تازه‌اش که چندان هم ربطی به آن اوایل انقلاب نداشته، ترور شد و ...

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: «از موقعی که بیکار شده است، نه ورقه‌ای هست که تصحیح کند، نه دانشجویی که استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش باشد. کاری ندارد؛ جز مصاحبه‌ کردن با روزنامه‌ها و مجله‌هایی که می‌خواهند بدانند چرا از دانشگاه اخراج شده، آیا اخراجش به مصاحبه با بی‌بی‌سی ربط داشته یا به تغییرات ملموسی که در دیدگاه‌های سیاسی‌اش به وجود آورده است. این روزها بیشتر وقت کوروش توی پارک گفتگو می‌گذرد. آنجا راحت‌تر است. دست و پای من را هم نمی‌بندد. مردی که صبح تا شب توی خانه باشد، ایرادگیر می‌شود. این حرف کوروش است؛ وگرنه من که از بودن و دیدن کوروش شکایتی ندارم.»
*

«یک روز نسرین زنگ در را زد و آمد. من داشتم مرغ تکه تکه می کردم و ترانه مرسدس سوسا را می خواندم. سپاسگزارم زندگی که به من بینایی دادی تا در انبوه آدمها مردی را که دوست دارم پیدا کنم...
البته که از صدای زنگ فهمیدم نسرین پشت در است. هیچکس مثل او نمی تواند طوری در بزند که آدم فکر کند که به او بدهکار است و زودتر باید در را به رویش باز کند و بدهی اش را بپردازد. نپرسیدم کیه و در را باز کردم. کمی بعد صدای پای او را از توی حیاط شنیدم. نگاهش را به روی ماشین پارک شده شوهر عزیزم دیدم. حتی دیدم کنار ماشین مکثی کرد و ماشین را دید زد. بعد شاخه های توت نروک را از سر راهش کنار زد و نزدیک تر شد. اما گردوغبار چادرش زودتر از خودش به من رسید. عطسه که کردم نسرین روبرویم ایستاده بود. با دماغی که از لای چادر بیرون مانده بود. از پایین پله ها با من سلام و احوالپرسی کرد و بالا آمد. با دفعه اولی که دیده بودمش کلی فرق کرده بود. دست کم چادرش دیگر بور نبود. چادر راهپیمایی و مهمانی رفتنش فرق می کرد.تنها تجمل او در زندگی همین بود...آمد و همانطور با چادر و یکوری نشست روی کاناپه تا رویش به من باشد که داشتم فکر می کردم بروم یک بسته پاپ کورن بگذارم توی مایکرو ویو تا هم صدای ترق ترق ذرت ها بلند شود و هم چیزی داشته باشم بگذارم جلو نسرین که هنوز دهانش را ندیده بودم. پرسید بچه هم داری؟ گفتم آره دو تا از بهترین ها را دارم. می خواست بداند حالا کجا هستند. پرسید دخترند یا پسر؟ چند سالشان است؟ شوهرم چه کاره است؟ چند سال است ازدواج کرده ایم؟ خواستگاری سنتی یا ...؟من هم که دیگر همان ساده لوح بیست و اندی سال پیش نبودم و تغییرات ملموسی در نظام فکری ام بوجود آمده بود، جواب سوالهایش را یکی در میان دادم...از لای صدای ترکیدن ذرت ها جوابش را دادم. بعد که دیگر حوصله ام را سر برد گفتم آن بازی چی بود آن روز از خودت در آوردی؟ رویت را چقدر آنقدر محکم گرفته ای اینجا که کسی نیست. دستی را که به چادرش بود کمی شل کرد و خندید. دیدم تمام دندان هایش را روکش کرده است. آنهم چه روکشی! انگار آدمس جویده و زردی را کشیده بود روی دندان هایش...شروع کردیم به دانه دانه خوردن. پرسیدم از برادرت چه خبر؟...»

ساکنان تهران برای تهیه این رمان کافی است با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و کتاب را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند. هموطنان سایر شهر‌ها نیز با پرداخت هزینه پستی ارسال، می‌توانند تلفنی سفارش خرید بدهند.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفت و گو با «لیلا عباسعلیزاده»

لیلا عباسعلیزاده، نویسنده رمان «غزل شیرین عشق»

گروه هنر (روزنامه قدس) خدیجه زمانیان : شيرين پس از مرگ همسرش، آرش، با دختر کوچكش، غزل، در تهران زندگي مي‌کند تا بتواند دور از نگراني‌ها و دخالتهاي خانواده خودش و آرش، زندگي آرامي را سپري کند. دخترش غزل در کلاس نقاشي فرهنگسرا با مردي به نام محمد آشنا مي‌شود و به اصرار، از مادرش مي‌خواهد او نيز محمد را ببيند. شيرين با ديدن محمد، دهانش از حيرت باز مي‌ماند. او نمي‌تواند باور کند که بازي عجيب روزگار دوباره محمد را سر راه او قرار داده است...این چند خط خلاصه ای از داستان رمان «غزل شيرين عشق» نوشته «ليلاعباسعليزاده» است.این رمان برگزیده جایزه «ماندگار» و نامزد جایزه «کتاب فصل» شد. پیش از این مجموعه داستان به «چیزی دست نزن» و دو مجموعه شعر «می آیم لب اروند» و « دریا دور است» از «ليلاعباسعليزاده» منتشر شده بود. گفت و گوی ما را درباره نوشتن «غزل شیرین عشق» با این نویسنده بخوانید.
شاید اولین سؤالی که در ذهن مخاطب بعد از خواندن کتاب شما نقش ببندد، این باشد که چنین عشقی در جامعه ما وجود دارد؟
- چرا چنین عشقی نباید وجود داشته باشد؟
چون شخصیت مرد این داستان بسیار در عشقش ثابت قدم است و وجود چنین حسی در انسانهایی که در جامعه فعلی زندگی می‌کنند، بسیار دور از ذهن است.
- شاید در کلانشهرها دیگر چنین احساساتی دیده نشود، ولی این عشق‌ها وجود دارد و هنوز آدمهایی هستند که به احساساتشان پایبند هستند و ما این احساسات را در آدمهای اطرافمان می‌بینیم.
اما من فکر می‌کنم این نوع عشق فقط در عرصه ادبیات ماست که جاودانه مانده و حتی در عرصه ادبیات جدی ما هم مدتی فراموش شده بود. داستان جنبه واقعی است یا همه‌اش ساخته تخیل شماست ؟
- ساخته و پرداخته ذهن خودم بود.
چه شد که به فکر نوشتن داستانی با این مضمون افتادید؟
- دوست داشتم داستانی در فضایی نسبتا آرام بنویسم و در آن مشکلات زندگی زنی تنها با یک بچه را در جامعه امروز نشان دهم؛ البته زیاد وارد جزئیاتش نشدم، چون اساس این رمان عشق است و بیان این مشکلات نیست. می‌خواستم بگویم عشق ناب هنوز هم می‌تواند زندگی آدمهای امروز را تغییر دهد، چون بعضی فکر می‌کنند عشق چیز سخیفی است، حتی از به کار بردن اسمش هم ابا دارند؛ حتی به من می‌گفتند چرا کلمه عشق را روی عنوان کتاب آورده‌ام چون داستان را به سطح رمان‌های عامه پسند نزدیک کرده ام، اما من خواستم داستانی بین دو نوع داستان عامه پسند و داستان روشنفکرانه بنویسم و برای نوشتنش حد میانه ای را در نظر گرفتم که همه طیف مخاطب رغبت و حوصله خواندن این کتاب را داشته باشد.بسیاری از رمانهای مطرح امروز هم عنوان عاشقانه دارد، مثل اثر «مارکز»؛«عشق سالهای وبا». من فکر می‌کنم عشق هیچ وقت کهنه نمی‌شود و همیشه ما نویسنده‌ها هستیم که باید آن را زنده نگه داریم، مخصوصاً عشقی که می‌تواند زندگی بخش و تعالی دهنده باشد.
اتفاقاً کتاب شما از بعضی جهات به سطح رمانهای عامه پسند نزدیک شده است، مثلاً توصیف بیش از حد در بعضی قسمتهای کتاب. چرا به مخاطب اجازه دادید که کتاب را بدون خواندن بعضی صفحات ورق بزند؟
- من در بعضی قسمتهای کتاب مثل آوردن نامه‌ها می‌خواستم پیشینه و احساسات گذشته این دو نفر را نشان دهم. اما قبول دارم این کتاب ضعفهایی هم دارد. «غزل شیرین عشق» اولین تجربه رمان نویسی من است، شاید اگر من این اثر را چندبار بازنویسی می‌کردم، بعضی ضعفهایش برطرف می‌شد.
مسأله دیگری که این رمان را به سطح کتابهای عامه پسند نزدیک کرده پرداخت شخصیت «محمد» است، هیچ رخنه و کاستی در این شخصیت دیده نمی‌شود، او خوبی مطلق است.
- من خواسته ام وجهه عاشقانه «محمد» را نشان دهم و خصوصیات دیگر او برایم اهمیتی نداشت که برای نشان دادن این بخش هم موفق بوده ام. می‌خواستم «محمد» تیپ رمانتیک ایده آل را داشته باشد.محمد را شخصیت پردازی نکرده ام بلکه در حد تیپ عاشقانه نگهش داشته ام.
فکر نمی‌کنید در یک رمان 400 صفحه ای لازم است قهرمان شما، شخصیت پردازی شود و در حد تیپ باقی نماند؟
- نه نخواستم این اتفاق بیفتد، چون عشق وقتی ایجاد می‌شود، بدی‌ها دیده نمی‌شود و دوطرف وجهه دیگر هم را نمی‌بینند.
اما «شیرین»، شخصیت منطقی دارد و دوست دارد «محمد» را به طور کامل بشناسد.
- اما من نمی‌خواستم ابعاد دیگر شخصیت «محمد» را به «شیرین» نشان دهم، چون در حال حاضر ما به چنین حسی در جامعه نیاز داریم. شاید جدایی‌های فعلی به خاطر همین ریز شدن در جزئیات روحی هم و دیدن بدی‌های یکدیگراست.
اما ابعاد انسان امروز بیشتر شده است. اگر ادبیات آیینه جامعه ماست، ما باید آدمهایی با ابعاد گسترده تر را در آثارمان نشان دهیم.
- من موافق نیستم که ادبیات آیینه جامعه است، چون اگر ادبیات و هنر آیینه جامعه ما باشد پس باید چیزی که هست را نشان دهد، در حالی که هنر آنچه را باید باشد نشان می‌دهد. هنرمند باید آدمها را (در آثار هنری اش) از جایی که هستند یک پله بالاتر نشان دهد. به هر حال من نخواستم شخصیتهای داستانی ام را کالبد شکافی کنم؛ می‌خواستم همان چند ساعتی که مخاطب کتاب من را می‌خواند وارد دنیای آرام و لطیفی شود تا از درگیری‌ها و مشکلات روزمره فارغ باشد.
چرا شخصیتهای زن داستانهای نویسنده‌های یک نوع هستند ؛ زنی کم حرف، تودار و اهل عمل با ته مایه‌ای غرور که سنگ صبور اطرافیانش است، اما در حل مشکلاتش سعی می‌کند روی پای خودش بایستد، ضمن اینکه این شخصیتها همیشه یک دوست حراف هم دارند. آیا این خصوصیات شخصیت یک زن آرمانی است ؟
- نمی‌دانم. باید بررسی شود که چرا نویسنده‌ها به پروراندن چنین شخصیت زنی علاقه مند هستند، اما من چنین شخصیتی را دوست دارم، ضمن اینکه شاید در رمان بعدی‌ام شخصیتهای داستانی‌ام فرق کند و اصراری ندارم شخصیت رمان بعدی‌ام اینگونه باشد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
پريباد (قطره اي از يك كتاب)
nadiasun: اسطوره ها و قهرمانان در دل داستان ها راويان تاريخ گذشته اند كه با خود فرهنگ و هويت پشينيان را همراه داشته و نقل مي كنند. داستانهايي كه درون سينه ها حفظ شده و راه طولاني تاريخ را تا به امروز طي كرده اند.

همانطور كه خواسته ها و آرزوهاي مردم در قصه ها متجلي ست٬ قصه ها روايت گر غصه هاي آنان نيز هست. چرا كه درد و رنج و آلام مردم گاهي راهي جز قصه براي ابراز پيدا نمي كند.

ظلم و ستم ستمگران داخلي و دشمني و غارت بيگانگان در كنار روايت دليري و شجاعت پهلواناني كه گاهي تنها اميد مردم بوده اند در گستره قصه هاي ما جاريست. اسطورها و پهلواناني كه نماد خصايل نيك و جوانمردي اند در مقابل رذايل وپستي دشمنان جزيي جدايي ناپذير از روايت هاي كهن اند.

داستان پريباد روايت نابودي و محو شدن ناگهاني شهري ست كه در آن مردم دگر تحمل ظلم و ستم را ندارند و تلاش پهلوانان آن نيز ره به جايي نمي برد. داستان روايت راويان مختلفي ست كه اتفاقات رخ داده در شهر را از ديد خود بازگو مي كنند.

ورود اسطوره ها و قهرمانان قصه هاي كهن به داستان و رمان موجب حفظ و ماندگاري آنان مي شود چرايي اهميت و شناخت اسطوره ها بر كسي پوشيده نيست. تكرار و مرور فرهنگ و تاريخ غني گذشته خودمان موجب پررنگ شدن و شناخت هويت خودمان مي شود.

در داستان پري باد جداي از اسامي روايت اصلي قصه به اسامي اي از اساطير ملي اشاره مي شود كه موجب يادآوري آنان و قصه هاي مربوط به آنان مي شود.قصه هايي كه در هر كدام درس و حكمتي نهفته است.

داستان روايت روايت هاي يك ماجراي كلي ست كه در دل خود ماجراهاي كوچكتر ديگري دارد. نوع روايت و فضا سازي و ساختار داستان نزديك به نقالي ست و از پرده اي به پرده ديگر مي چرخد و با بازگويي هر كدام از ماجراها٬ از فلش بك و فلش فوروارد هايي استفاده مي شود. در بيشتر ماجراها ما آخر آنرا مي دانيم و كنجكاو مي شويم چرايي و چگونگي ماجرا را دريابيم كه همين باعث كشش و جذابيت روايت ها مي شود.

نويسنده بخوبي با استفاده از مفاهيم و فضاي قصه هاي قديمي برشي از قسمت هاي تاريخ معاصر را بيان كرده اند. چگونگي ورود ظواهر مدرنيته و رواج غير اصولي و نابرابر آن درمقابل سنت و كمرنگ كردن فرهنگ بومي قسمتي از داستان هست.

مردانگي٬ جوانمردي ومعرفت مرام پهلوانان و اسطوره هاست كه بايد ترويج و شناخته شود تا با تكرار آن پيشينه محكم فرهنگ بومي خودمان را حفظ كرده و براي جوانان الگوسازي كنيم.داستان پريباد در اين امر مهم بخوبي ايفاي نقش نموده و رسالت خود را انجام داده است.

وقتي شروع به خواندن داستان كردم ياد قصه هاي مادربزرگم افتادم كه فوق العاده جذاب بودند. قصه هايي از ديو٬ غول ٬ جن و پري كه هركدام با فضاي فانتزي خود ما را غرق رويا مي كردند.قصه هايي كه در ظاهر چيزي جز خيال نيست اما باور قديميان به آنان شيفتگي ما را در گوش دادن به آن بيشتر مي كرد.هرچند از همان موقع ها هم اين داستان ها را باور داشتم. بگذريم از اينكه هنوز انسان هاي ديو سيرت وجود دارند اما با تئوري هاي جديدي كه دانشمندان كشف كردند مي توان حتي وجود ديو و غول واقعي را هم باوركرد. در اين چند مدت بيشتر به تئوري " دنياهاي موازي " فكر كردم كه مي تواند پاسخي به اين معماها باشد.خلاصه با لذت و شيفتگي داستان پريباد را بي وقفه تا انتها خواندم.

به جرات مي توان گفت اگر قصه هاي فانتزي تاريخ گذشته كشورمان تبديل به فيلم شود خيلي جذاب تر و شگفت انگيزتر از فيلم هاي فانتزي غرب مثل ارباب حلقه ها و هري پاتر و غيره خواهد بود.


رمان: پريباد
نويسنده: محمد علي علومي
ناشر: آموت
چاپ اول زمستان 1390
544 صفحه

رمان پريباد نوشته محمد علي علومي

بي بي ها با چه ظرافت و قدرتي جهان بلورين و رنگارنگ قصه ها را مي ساختند." ص7 "

در آن شب پائيزي و در كلات ديو٬ ديدم كه سينه ها هنوز هم پر از قصه هاست. " ص16 "

خيال مي كنند قصه گويي كار سهلي است؟ نيست! قصه شنيدن هم اهليت مي خواهد چه رسد به قصه گفتن! " ص22 "

واضح است كه آدم هايي مثل طوس مثل ما نيستند ( دستش را دايره وار به دور روبر گرداند) مال دنياي ما نيستند٬ دنياي حكم هاي اداري٬ ترفيع مقام و رتبه و از اين حرف ها٬ بايد هم بال در بياورد٬ بپرد. چرا من بال در نمي آورم؟ " ص73 "

معلوم نيست كه اهريمن باز بچه مي زايد و يا روزگار جلوه مردان حق است؟ " ص74 "

باران خون مي بارد بر شهر گنه كار تا جميع خلايق بدانند كه خشم آسمان نزديك است " ص75 " *1

فردا كزين دير فنا درگذريم٬ با هفت هزارسالگان سربه سريم..." ص82 "

مردم پريباد ٬ باز٬ همان هايي بودند كه بودند! " ص91 "

سيااااهي ي ي لشكر نياااايد به كاااار٬ يكي٬ يكي ي ي ي ي مرررد جنگي ي ي به اززز صد هزاااار... " ص127 "

هر چه عقل را زايل كند حرام است " ص186 "

مهم اين بود كه كوشيد و موفق شد " ص193 "

هميشه به ديگران خدمت مي كني و در عوض بد مي بيني. " ص217 "

آن وقت تازه مي فهمي كه هيچ! " ص222 "

چون سيل غم آيد٬ از هر طرف آيد " ص250 "

آدمي ضعيف است٬ زيرا آدمي آه و دمي است و اسير محبت است٬ زيرا آدمي به قدر عاشقي آدم است...حداقل اين باور٬ باور قدماي ما بود. " ص251 "

از گفته هاي سعدي مثال آورد كه خدا را برآن بنده بخشايش است كه خلق از وجودش در آسايش است... " ص257-258 "

دل در دلش نبود. قلبش تند مي تپيد و شقيقه هاش به شدت مي زد... " ص261 "

همه عاشقان زخمي دارند كه مردم معمولي ندارند٬ كه عاشقان مي خواهند در عاشقي درد مكتوم و ترسناك خود را تسكين دهند٬ كه آنچه را آزارشان مي دهد تسكين دهند٬ كه بعضي وقت ها مي شود اين درد ترسناك را كه هر عاشقي را تنها مي كند٬ تسكين داد و خيلي وقت ها نمي شود. نمي شود ديگر! " ص280 "

مرا به يادش بود؟ " ص282 "

در چند هزار سال تاريخ ما٬ رعيت فقط ابزار بوده " ص298 "

به قول سعدي: رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت. " ص305 "

مرغ سحر ناله سر كن٬ داغ مرا تازه تر كن٬ زآه شرربار٬ اين قفس را٬ برشكن و زير و زبر كن... " ص311 "

عده اي ديگر به ناچار خانه ها٬ مزرعه و باغ هاي خود را تقريبا به رايگان به شركت " اس اند جي" مي فروختند تا روزگار قحطي سياه را بگذرانند. " ص320 "

وقتي كه جماعت از قحطي و مريضي اين طور مثل برگ خزان بر زمين مي ريزند٬ نمي شود٬ شرط انسانيت نيست كه بي خيال ديگران و فقط فكر خود بود. " ص325 "

مگر تو آن همه نقل از جوانمردي هاي سياوش نداشتي؟ مگر از قول سياوش و رستم نمي گفتي كه دنيا مثل چرك كف دست است٬ بي ارزش تر از آن كه نگاهش كنيم٬ چه رسد به نوكري و خوش خدمتي اجنبي و ارباب و خان٬ ............

براي اينكه پهلوان زنده را عشق است. براي اينكه هر چه از قول حكيماني مثل ابوالقاسم فردوسي و نظامي و سعدي مي گفتم همه اش اشتباه بود٬ نمي گويم دروغ بود٬ نه خدا نكند! ولي همه اش مال يك دوره ديگر بود يك دنياي ديگر٬ يك... " ص353 "

نمي دانيد كه رستم در همان شاهنامه مرد و شد تمام. آن هم به دست كي؟ به دست افراسياب؟ نه! افراسياب سگ كي باشد كه روي رستم دست بلند كند؟ به دست برادرش كشته شد٬ آن هم با حقه بازي و كلك... " ص355 " *2

دنيا برايم معني شيريني داشت چون كه ميان ميليون ميليون آدم٬ يك نفر بود كه دوستش داشتم و او دوستم داشت. " ص379 "

پريباد يك وقتي شهر شعر و حكمت و هنر بوده٬ اين چه گندكاري است؟ " ص400 "

نظم نو در جهان٬ ضرطه هاي مردوك٬ شهر شكوهمند و پر از ثروت بابل...حالا...مي فهمم...مسخ شدن ميليون ها گشنه و گدا...مسخ شدن پولدارها...مسخ شدن حتي حيوان ها... مي فهمم و اي كاش كه مرگم مي رسيد. اي كاش... " ص402 "

مردم زماني به خود آمدند كه متوجه شدند خانه ها٬ باغ ها٬ مزرعه ها٬ خانه باغ ها٬ باغچه ها٬ اشياء گرانبها و حتي عكس هاي يادگاري اجداد خود را در گرو شركت بين المللي" اس اند جي " گذاشته اند و ديگر مطلقا چيزي ندارند مگر وام هايي با بهره هاي سنگين و البته دل هايي افسرده و شهري پژمرده... " ص409 "

دريغ است كه ايران ويران شود٬ كنام پلنگان و شيران شود... " ص433 "

اين جنگ٬ جنگ قدرتمندان دنيا بر سر منافع بيشتر است ولي مردم بيچاره هزينه هاي مادي و جاني آن را مي پزدازند " ص433 "

شنيده بود كه كار قحطي چنان بالا گرفته كه بعضي از تهيدستان حالا حتي سگ و گربه مرده مي خوردند٬ شنيده بود اما نديده بود و حالا بي آن كه بداند٬ اشك از چشمانش مي جوشيد. مي انديشيد كه اين تجسم كهنسال و درمانده ستمديدگي دارد عذابي را تاب مي آورد كه ديگران نامش را زندگي گذاشته اند... " ص436 "

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم " ص451 "

هردو عاشق يكديگر بوديم و حتي يك بار هم عشقمان را به زبان نياورديم..." ص467 "

مي گويند كه ته دره مي رسد به لانه غول هاي بيابان٬ مي گويند كه دره٬ لانه ده اژدهاست و البته پر از گنج است! " ص473 "

سر گذشتشش را چون قصه٬ مادران به كودكانشان مي گويند..." ص484 "

او وال بوده٬ خواهر آل كه برخلاف خواهرش٬ مهربان است و خيرخواه..." ص485 "

همه همديگر را مي خورند و خورده مي شوند...يك بار از قول حكيمي خواندم كه تا جنگ بر سر يك تكه نان بيشتر است٬ دنيا هم با همه اهن و تلپش به سمت توحش مي رود." ص491 "

خيال مي كنيد از دماغ فيل افتاده ايد...طوري كه يك بار هم عظمت هستي و آدم ها جانتان را نلرزانده از بس كه در بند خود مانده ايد. " ص492 "

تمااام دنيا را از اين موجودات دوپاي زيادي پاك كند. " ص493 "

اسرار ازل را نه تو داني و نه من/ اين خط معما نه تو خواني و نه من/ هست در پس پرده گفت و گوي من وتو/ چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من..." ص502 "

مي گويند حساب و كتابي هم هست آخر..." ص505 "

صداي هاي هاي شيون و گريه هاي بي بي ماهي آن قدر بلند و شديد بود و شايد آن قدر اشك ريخت كه صداي گريه هاي بي امانش٬ مه را صدا زد و شايد هم از آن همه اشك كه ريخت٬ مه جمع شد..." ص507 "

ببخشيد٬ مرا ببخشيد اي سروهاي پژمرده...مرا ببخشيد اي آوازهاي مرده بلبل ها...مرا ببخشيد اي رنگ شاداب گل ها كه هرگز نديدمتان٬ هرگز عطرتان را نبوئيدم...ببخشيد مرا اي نگاه هاي حسرت زده كه طعم نان را فقط در دست هاي ديگران ديديد و من هرگز نفهميدم...."ص509 "

شير سنگي هماني بود كه زهره با آن شير٬ درددل مي كرده..."ص۵۱۷ "

پ ن:*1 در روزگاري كه باران گرد و خاك بر سر و رويمان مي بارد و همه جا را غبار فراگرفته و بيشتر درياچه ها خشك شده اند ( تمام درياچه هاي استان فارس خشك شده است. روزنامه جام جم 17 تيرماه ) بايد حواسمان جمع باشد و منتظر حوادث بدتري باشيم. شايد خشم خداوند نزديك هست.

پ ن:*2 وقتي خوب به شاهنامه دقت مي كنيم به نكته هاي مهم و ظريفي پي مي بريم. اينكه در طول تاريخ ايران بيشتر از خودمان ضربه خورديم تا ديگران. تفرقه و يكدل نبودن خودمان بيشتر به ما ضربه زده است تا نيروي ي بيروني. شما تصور كنيد اگر رستم با سهراب و اسفنديار در يك راستا قرار مي گرفتند و نيروي آنها در جهتي هماهنگ مي شد چه قدرتي پيدا مي كردند ايرانيان. اما دسيسه ها و برنامه هايي كه حتي تصورش هم سخت است باعث رودر رو قرار گرفتن ها و از بين بردن خودشان شد و...

پ ن: بايد دعا كنيم كه هيچ وقت نظر خدا از كسي بر نگردد و از آن مهم تر از قوم و ملتي.خدايا ما را درياب.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
عروس بید؛ سراچه آوا و رنگ...
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم؟ !
مقبولیت و جذابیت هر اثر ادبی (شعر و داستان) به لطف سخن و طبع سلیم خالقش وابسته است که در زبان تجلی می یابد و این دو البته جامه ای ست که به اندازه ی هرکس نبریدند و قبایی ست که بر اندام هر اثر و صاحب اثری راست نیاید. زبان، محمل اندیشه است و هر فروکاستی در زبان به اندیشه و محتوا لطمه می زند؛ بدیهی ست نویسنده هر گلی هم به زبان زده بر سر اندیشه و محتوا زده است. پویایی و حس زندگی، برای زبان شرط لازمی ست؛ غالبا نویسنده های چیره دست را با همین ویژگی زبانی بر خام دستان خامه به دست، امتیاز می نهند. زبان اگر پویا و زنده باشد محتوا را تحت الشعاع قرار می دهد. عواملی که سبب پویایی زبان می شود، متعدد و متنوع است. نویسنده، بسته به سلیقه و بنیه اش می تواند زبان و نثری زنده و پویا داشته باشد؛ استفاده از فعل های حرکتی، به کار بردن تشبیه به جای استعاره، وصف ها و قیدهای جاندار، وجود رنگ و صدا، کاربرد آرایه تشخیص، کاربرد فعل مضارع به جای ماضی، نام آواها و گاه استفاده از من راوی به جای سوم شخص و . . . مواردی ست که بنا به تناسب و مقتضای حال و قال اثر، می تواند زبان را از ایستایی درآورد و سبب جذب و جلب مخاطب شود.
یوسف علیخانی از نویسندگانی ست که زبان و نثری پویا دارد و حس زندگی در داستان هایش جاری ست؛ داستان های علیخانی، عکس بی روحی نیست که بر دیواری چسبیده باشد بلکه فیلمی است که صدا، حرکت، تصویر و نور دارد و به گمانم همین حس زندگی جاری در زبان و نثر است که در موفقیت و مقبولیت سه‌گانه‌اش و به خصوص عروس بید - که به زعم من زبانی زنده تر و غنی تر دارد - نقش پررنگ تری حتی از روایت دارد. ذیلا به ذکر مواردی از شاخصه های زبانی یوسف علیخانی که عامل پویایی زبان در عروس بید است می پردازیم:
فعل های حرکتی: فعل های اسنادی عموما رابطه را نشان می دهند نه کنش جملاتی که با این فعل ها ساخته می شود معمولا جملاتی ایستاست، البته درجه حرکت در فعل های کنشی نیز متفاوت است در عروس بید فعل ها غالبا کنشی و پرتحرکند غیر از این علیخانی با ساختار جمله، تحرک بیشتری نیز به آن می بخشد به جمله زیر نگاه کنید:
اسب را که یال سفیدش را به رقص درمی آورد. . .
جمله بالا معادل این جمله است: اسب را که یال سفیدش تکان می خورد. . .
یوسف علیخانی در محور جانشینی کلمات، فعل «به رقص در می آورد» را انتخاب می کند که هم تحرک بیشتری از «تکان خوردن» دارد و هم متعدی ست و وجود مفعول را ایجاب می کند و با این کار اسب را نیز که فاعل است فعال می کند. . .
نمونه های دیگر:
هی چشم چرخاندم. . . همچنین است گوش چرخاندم و نگاه چرخاندم. . . (کاربرد چرخاندن به جای این ور و آن ور نگاه کردن)
نگاهش رفت(به جای افتاد) توی دریچه فتیله ی چراغ خوراک پزی که زردها و آبی ها با هم در جنگ بودند. . . (کاربرد زرد ها و آبی ها به جای شعله از آن جا که رنگ است خودش گونه ای حیات بخشی به زبان است و پس از آن در جنگ بودند به جای تکان خوردن انتخابی فوق العاده در همین راستاست)
پاچینش را قرداد طرف خانه ها. . .
حرفش آواز کشکرتی ها را قیچی می کند. . . (به جای می برُد یا خاموش می کند)
فانوس ره نمی کشم. . . (به جای خاموش نمی کنم)
نام آواها از آن جا که تولید صدا می کنند در پویایی زبان جایگاهی والا دارد بسامد نام آواها در عروس بید، قابل توجه است:
زغال های خیس خورده را بیرون آورد و انداخت توی اجاق که فیس صدا داد. . .
الاغ فرّه ای کشید. . .
سر سماور را بلند کرد و آب را قلپ قلپ ریخت توی شکمش. . .
پایش را کرد توی دمپایی جلو بسته ی خیسی که شرت شرت کرد وقت رفتن. . .
مشهدی عاتقه فشّه ای کشید. . .
تا روغن در کاسه آهنی به جزجز بیفتد. . .
ایوان خانه زیر پایش تلق تلق کرد. . .
هی زنگوله و یراق گردنش جیلینگ جیلینگ خبررسان می شد از پیش. . .
بعضی از قیدها که بیانگر حالت فاعل در حین انجام کارند، صدا یا حرکتی را به جمله منتقل می کنند که متضمن پویایی ست:
قاطر، هن و هن کنان، راه سربالایی را می برد زیر سم هایش. . .
آب از رودخانه ی میلک، آوازخوانان، خلاف راهی می رفت که امان می رفت. . .
در چوبی، خمیازه کشان، در پاشنه چرخید. . .
باد، یال های قاطر را به تکان تکان رساند. . .
رنگ ها، نیز نشانه زندگی اند هر چه داستان رنگین تر باشد به طبیعت نزدیک تر و بهره اش از زندگی بیشتر است:
نگاهش رفت توی دریچه فتیله ی چراغ خوراک پزی که زردها و آبی ها با هم در جنگ بودند. . .
مال هایشان هم حاشیه چشم گیر کافرکوه، سیاه و سفید کرده بودند سربالایی ها را. . .
آن وقت شیری مه چشم هایم را زد. . .
اول قاطر رفت توی سفیدی مه. . .
تا چشم پیش می رفت سبزی بود و بعد قرمز و زردسَن و تمبان زن های گالشان. . .
دختری رو گرفته. . . پشت کرد به راه و نشست لب چشمه؛ شد دو تکه رنگ: قرمز سر و سبز کمر به پایین. . .
خودم گمان کرده بودم که دخترش است، قرمز و سبز برگشت رو به راه. . .
آن دورها آسمان شیری رنگ بود. . .
باغستان، سیاه، تکیه داده بود به چپرها. . .
دکتر شفیعی کدکنی معتقد است که تشخیص، زنده ترین و پرحرکت ترین شکل تصویر است؛ این آرایه به دو شکل و با بسامد بالا در عروس بید دیده می شود بی آن که نثر به شاعرانگی تن داده باشد:
1- انسانوارگی:
مثال کورها از توی سنگلاخ ها می رود داخل شکم کوه. . . (شکم کوه)
دست می کشد روی تن خیس کوزه آب. . . (تن کوزه)
نگاه کرد به رزی که دست انداخته بود گردن خانه. . . (دست رز، گردن خانه)
قفل همچنان دهان باز روی پیشانی در بود. . . (دهان قفل، پیشانی در)
کبریت را کشید توی کمر سماور. . . (کمر سماور)
2- اسناد مجازی:
سنگ برداشتم و مه را دنبال کردم که اسیر کرده بود اسیر را. . . (اسناد عمل اسیر کردن به مه)
وهم آمده بود تا کنار شانه ام. . . (اسناد فعل آمدن به وهم)
تاریکی نشسته بود توی کوچه. . . (اسناد نشستن به تاریکی)
دو لنگه در آغوش باز کردند برای تهمینه. . . (اسناد آغوش بازکردن به لنگه های در)
باغستان، سیاه، تکیه داده بود به چپرها. . . (اسناد تکیه دادن به باغستان)
رودخانه پر صدا می کوبید به تخته سنگ هایی که بغل باز کرده بودند برای آب ها. . . (اسناد بغل بازکردن به تخته سنگ ها)
توصیف های علیخانی نیز در بسیاری از مواردمتضمن حرکت و پویایی ست کلمات مشخص شده در نمونه ها عامل حرکت است :
علی تراب، دست بگیر و دست بمال . . . می رود داخل شکم کوه. . .
خاله. . . دوباره افتاد توی چاه رختخواب، بوی عرق پاشید از آن جا بیرون. . .
فوتش را می پاشد روی چای. . .
انگار هر چی گردو سال بخواسته سهم میلک بکنه بچسبانده گل و گردن گردو دار بابا باغ. . .
کوچه های تاریک میلک چشم دار شدند. . .
مشدی صفر خودش را تکان تکان داد تا کوچه توی نگاهش جا بشود. . .
کتاب های سه گانه علیخانی هنوز در موارد بسیاری نکات قابل توجه و حرف های شنیدنی زیاد دارد و عروس بید به خصوص قابلیت های زبانی فراوان. . . موارد فوق مشتی از خروار است و حرفی از هزاران کاندر عبارت آمده است. . .
پ. ن: سراچه آوا و رنگ عنوان کتابی ست از دکتر میرجلال الدین کزازی درباره اشعار خاقانی.
پ. ن: ترکیب خام دستان خامه به دست، ساخته استاد بهرام بیضایی ست.
* نوشته شده توسط هوخشتره

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
از كلاسیک گرفته تا پست مدرن
مجموعه داستانی با عنوان «ماجرای عجيب بنجامين باتن» با ترجمه فرشید عطایی روانه بازار کتاب شد. این کتاب شامل ۶ داستان کوتاه از نویسندگانی چون فیتز جرالد، سامرست موآم،اوکانر، سانتاگ، الكساندر همن و هاروکی موراکامی است.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، این مجموعه در برگيرنده چند داستان كوتاه بلند و نخستین كتابی است كه از اين مترجم منتشر می‌شود.

فرشید عطایی درباره انتخاب داستان‌های این مجموعه به خبرنگار ما گفت: داستان‌های اين کتاب طيف متنوعی از سبک‌ها را در بر می‌گيرد.

این مترجم افزود: در دو داستان «بادبادک» و «عقده اديپ من»، تاثير نظريه‌های روانكاوانه زيگموند فرويد مشهود است. پايان داستان «ماجرای عجيب بنجامين باتن» هم يادآور نظرات زيگموند فرويد است.

وی درباره سایر داستان‌های این مجموعه توضیح داد: در داستان «شيوه‌ای كه اكنون زندگی می‌كنيم»، سوزان سونتاگ يكی از بلايای قرن را به بهترين شكل ممكن در قالب داستان روايت كرده است. در داستان جزيره‌ها نوشته الكساندر همن، يک تغيير و دگرگونی بزرگ از ديد راوی که یک كودک است، روايت مي‌شود.

عطایی ادامه داد: در داستان «توتی تاكيتانی» كه يكی از بهترين داستان‌های كوتاه موراكامی است، تنهايی انسان مدرن نشان داده مي‌شود.

مترجم این مجموعه داستان درباره هدفش از كنار هم قرار دادن اين داستان‌ها در يك مجموعه اظهار کرد: با کنار هم قرار دادن این داستان‌ها، در واقع سعی داشتم امكان دسترسی خواننده به سبک‌های متنوع در ژانر داستان كوتاه را فراهم كنم.

وی اضافه کرد: البته به عنوان یک مترجم به دنبال این هدف نیز بودم که خواننده از خواندن داستان‌هایی با مضامين مختلف لذت ببرد و سرگرم شود.

عطایی درباره شيوه‌هاي به‌كار رفته در داستان‌های این کتاب گفت: داستان‌های اين مجموعه مكتب‌هاي مختلف روايی، از كلاسیک گرفته تا پست مدرن را در بر می‌گيرند. نويسندگانی مانند سوزان سونتاگ، هاروكی موراكامی و الكساندر همن نويسندگان پست مدرن اين مجموعه هستند و نويسندگانی چون فيتزجرالد و موآم و اوكانر نويسندگان كلاسيک و من معتقدم تقابل شيوه‌هاي نوشتاری اين دو گروه می‌تواند جالب باشد.

فرشيد عطايی متولد اواخر سال ۱۳۵۳ ساكن تهران، فعاليت ادبی‌اش را به طور غير حرفه‌ای از سال ۱۳۷۰، با چاپ نقدی بر ترجمه يک كتاب در مجله ادبستان، و به طور حرفه‌اي از سال ۱۳۷۸ با مجله گلستانه آغاز كرد. او از آن زمان تاكنون ده‌ها داستان كوتاه از نويسندگان كلاسيک، مدرن و پست مدرن ترجمه و در مطبوعات و خبرگزاری‌های ايران منتشر كرده است.

نشر «آموت» کتاب ۲۰۸ صفحه‌ای «ماجرای عجیب بنجامین باتن» (و داستان‌های دیگر) را با شمارگان هزار و صد نسخه و به بهای شش هزار و ۵۰۰ تومان منتشر کرده است.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«پريباد» و مولفه‌های پسامدرن

مهدی محبی‌کرمانی - محمدعلی علومی - محسن حکیم‌معانی/ کرمان/ نقد پریباد

دومين «نشست نقد كتاب» با بررسي رمان «پريباد» اثر «محمدعلي علومي» برگزار شد.
به گزارش پايگاه اطلاع‌رساني حوزه‌هنري استان كرمان، دومين «نشست نقد كتاب» ويژه‌ي رمان «پريباد» با حضور «محمدعلي علومي» مولف كتاب، «مهدی محبی‌کرمانی»‌ نویسنده و منتقد و «محسن حکیم‌معانی» نویسنده و منتقد و جمعي از اهالي ادبيات استان كرمان، عصر ديروز شنبه 24 تيرماه در محل اتاق هم‌انديشي اين حوزه برگزار شد.
مسئول واحد آفرينش‌هاي ادبي حوزه‌هنري كرمان در ابتداي اين نشست گفت: نشست نقد كتاب در هفته‌ي آخر هر ماه برگزار خواهد شد و به صورت يك‌ماه در ميان به كتاب‌هاي حوزه‌ي شعر و كتاب‌هاي حوزه‌ي ادبيات داستاني استان كرمان اختصاص خواهد داشت.
«مجتبي احمدي» اظهار داشت: در برگزاري نشست نقد كتاب در سال جاري، بنا داريم بيش‌تر به كتاب‌هاي تازه‌منتشرشده بپردازيم و به همه‌ي صاحبان آثار تازه در حوزه‌ي شعر و داستان استان، پيشنهاد برگزاري نشست را خواهيم داد.
در ادامه، نويسنده‌ي رمان «پريباد» ضمن تقدير از برگزاركنندگان نشست و حاضران در جلسه، گفت: نويسنده بايد همواره از نقد استقبال كند و نبايد از آن برنجد.
«محمدعلي علومي» افزود: من امروز در اين نشست حاضر شده‌ام تا از صحبت‌هاي منتقدان بهره‌مند شوم و اين، مطمئناً در خلق آثار بعدي‌ام به من كمك بسياري خواهد كرد.
سپس «محسن حكيم معاني» منتقد مهمان نشست، با تبريك به علومي به خاطر چاپ رمان «پريباد» گفت: فارغ از اين‌كه هر نظري درباره‌ي كتاب محمدعلي علومي داشته باشيم، نوشتن و چاپ‌كردن اثر در شرايط نه‌چندان مطلوب اين روزگار جاي تبريك و تشكر دارد.
وي افزود: البته «پريباد» رمان مهم و قابل توجهي است و من خوشحالم؛ هم از اين جهت كه اين اثر را خواندم و هم اين‌كه امروز در نشست نقد آن در كرمان شركت‌ كرده‌ام.
حكيم معاني در ادامه، «پريباد» را رماني «پسامدرن» خواند و گفت: بسياري از مولفه‌ها و ويژگي‌هاي پست‌مدرن را در اثر علومي مي‌بينيم.
وي افزود: عدم قطعيت در روايت‌ها، نبود شخصيت محوري، بينامتنيت، جعل تاريخ و جعل سند از ويژگي‌هاي آثار پسامدرن است كه ما همه‌ي اين ويژگي‌ها را به صورت بارز در «پريباد» مي‌بينيم و علومي در استفاده از اين شگردها به خوبي از عهده بر آمده است.
اين منتقد ادبي در بخش ديگري از صحبت‌هايش ضمن تاكيد بر ضرورت ويرايش هر اثري توسط يك ويراستار زبردست، گفت: در رمان «پريباد» فصل‌ها و بخش‌هايي هست كه مي‌توانست با يك ويرايش حرفه‌اي به شكلي بهتر ارائه شود اما استفاده از بعضي كلمات كه در متن به‌خوبي جا نيفتاده يا وجود برخي زوايد غيرضروري در پاره‌اي از سطرها ملال‌آور به نظر مي‌رسد.
در ادامه، «مهدي محبي كرماني» ديگر منتقد مدعو نشست، گفت: رمان «پريباد» كتاب بسيار خوش‌خواني است اما در بعضي از فصل‌هاي آن با اطاله‌ي كلام مواجهيم كه با اندكي بازنگري و ويرايش، قابل حل است.
وي بهره‌گيري علومي از اسطوره‌ها و حكايات را بارزترين ويژگي «پريباد» برشمرد و افزود: نويسنده به خوبي توانسته با استفاده از اين عناصر، رمان خود را سر و سامان دهد.
محبي هم‌چنين ضمن اشاره به شروع رمان كه به قول او طوفاني و بسيار خواندني است، گفت: «پريباد» علومي حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد و بر خلاف نظر نويسنده، معتقدم «پريباد» وصيت‌نامه‌ي ادبي علومي نيست بلكه شروع خوبي است براي اين‌كه او را به نويسنده‌اي فراتر از مرزها تبديل كند.
گفتني است؛ «نشست نقد كتاب» توسط واحد آفرينش‌هاي ادبي حوزه‌هنري استان كرمان در هفته‌ي پاياني هر ماه برگزار مي‌شود. سومين نشست نقد كتاب به يكي از مجموعه‌شعرهاي شاعران استان كرمان اختصاص خواهد داشت.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
گفتگو با «هورناز هنرور»
آناهیتا آذرشکیب (روزنامه همشهری): هورناز هنرور، تحصیل‌کرده هنرهای تجسمی است؛ کارشناس نقاشی و کارشناس ارشد در رشته انیمیشن اما او با انتشار رمان «شهری میان تاریکی» وارد دنیای ادبیات داستانی شده است؛ رمانی که نشر آموت منتشر کرده و فروش خوبی هم داشته است.
طرح جلد کتاب، ایده خودتان بود؟
سؤال غافلگیرکننده‌ای است، به این علت که چند نفری ایراد به جلد گرفتند که چرا سیاه است و عامه‌پسند نیست. این طرح کار یکی از طراحان خوب ایران، آقای علی کیانی امین است. من فقط دوست داشتم که روی تاریکی تاکید بشود چون قسمت تاریک جلد در واقع به معنی ناشناخته‌هاست و رمان من تنها قسمتی از تصاویر را به خواننده ارائه می‌دهد و سایر اطلاعات در تاریکی باقی می‌ماند. به‌طور مثال، کاراکترهای مرد، شخصیت‌پردازی نشده‌اند و نمی‌دانیم که در ذهنشان چه می‌گذرد اما طرح، ایده خود آقای کیانی بود.

رمان شما روایت زندگی چند دوست به شکلی کم‌وبیش مستقل است. در ذهن خودتان اینها را چطور به هم وصل کرده‌اید؟
می‌شود گفت یک اجتماع واحد و یک شهر و موقعیت مکانی واحد، سطح اجتماعی و تحصیلی مشابه و اینکه شخصیت‌های اصلی همه زن هستند، نقطه اشتراک این شخصیت‌هاست. وارد هر زندگی که می‌شویم متوجه درگیری‌های ذهنی که هر زن با خانه و خانواده‌اش دارد، خواهیم شد. سعی کردم این درگیری‌ها را در سطوح مشابه اقتصادی و تحصیلی، کمی متفاوت پردازش کنم. اما در انتهای کتاب، سایه‌ای از شک بر خواننده می‌افتد که آیا می‌توان این اتفاقات را سلسه‌وار بررسی کرد؟ یعنی آیا راهی که انتخاب می‌کنیم همان راهی نیست که کاراکتری دیگر برگزیده است و امکان دارد به همان‌جا ختم شود؟!

این ایده از کجا به ذهنتان رسید؟
داستان شهر من از دانسته‌ها و ندانسته‌های دنیای اطرافم شکل گرفت. چیزهایی که برای من یا اطرافیانم اتفاق افتاده بود و دوست داشتم از زبان خودم به فلسفه اتفاقش بپردازم. کسی که با‌شخصیت من آشنایی داشته باشد بی‌شک متوجه رد پایم در همه کاراکترها و نحوه نگرش‌شان به دنیا خواهد شد. درست مثل رشته تحصیلی کاراکتر‌ها که به رشته تحصیلی خودم نزدیک بود و بنابراین حرفی برای گفتن داشتم.

چرا شخصیت‌های رمان شما دچار نوعی آشفتگی در زندگی‌شان هستند؟
شکست وجود ندارد. من به شکست اعتقادی ندارم. شاید بشود گفت گره‌هایی در زندگی ما می‌افتد که دو راه بیشتر نداریم یا بازش کرده یا به همان شکل رهایش می‌کنیم. حالا اگر به حال خودش رها کردیم باز هم می‌توان غصه خوردن را انتخاب کرد یا اینکه تنها آن گره را پشت سر گذاشت و به پیش راند. درست مثل نسرین که تصمیم می‌گیرد مشکلش را جور دیگری نادیده بگیرد.

به‌نظر خودتان شهری میان تاریکی تا چه حد به واقعیات جامعه ما نزدیک است؟
واقعیت چیزی است که تک‌تک افراد در ذهن خود باور دارند. باور من بر این بود که معضلات اجتماعی در قشر متوسط بیشتر جنبه‌های احساسی و شخصیتی دارد. جایی که ما بودن فراموشمان می‌شود و از متن خانواده جدا می‌شویم یا جایی که من بودن را کنار می‌گذاریم. دوست داشتم بر این نکته تأکید کنم که خانواده مجموعه‌ای از من‌هاست و درست به همان اندازه از ما تشکیل شده است؛ یعنی هیچ کدام را نباید فراموش کرد.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
«نامحرم» در گفتگو با «راديو گفتگو»

یاسر نوروزی در حال امضای رمانش «نامحرم»/ نمایشگاه کتاب تهران

در اين بخش از برنامه‌ي «گذر كتاب»، با «ياسر نوروزي» صحبت مي‌كنيم، نويسنده‌ي رمان «نامحرم». آقاي نوروزي وقت‌تون به خير!

بنده هم عرض سلام دارم خدمت شما، شنوندگان و همكاران محترم‌تون.

رمان «نامحرم» ماجراي چند نوجوان هست در اوائل دهه‌ي هفتاد كه در شهركي در تهران اتفاق مي‌افته و با وجود اينكه خيلي از چاپ كتاب نمي‌گذره (فكر مي‌كنم حدود دو ماه)، استقبال خيلي خوبي از كتاب شده و در حال حاضر در آستانه‌ي چاپ سوم هست. آقاي نوروزي! خودتون به عنوان نويسنده‌ي كتاب، علت استقبال خوب مردم رو چي مي‌دونين؟

من فكر مي‌كنم تا به حال استقبالي كه داشته به اين جهت بوده كه ناشر تبليغاتي كه انجام داد، حرفه‌اي بوده و معرفي و به اصطلاح پرزنتيشن خوب، رضايت‌بخش و قانع‌كننده‌اي انجام داده و در كل، اين معرفي باعث شد كه مخاطب با كليت كار آشنايي پيدا كنه. چون ما در خيلي جاها مي‌بينيم كه رمان‌ها يا كتاب‌هايي منتشر مي‌شه كه به‌نوعي ممكنه فوق‌العاده باشند، اما ناشر خودش رو موظف نمي‌دونه به معرفي اون‌ها و سپردنش به دست رسانه‌ها و فرستادنش به مطبوعات و نشريات و راديو و اون‌وقته كه ما مي‌بينيم، اين حلقه‌ي واسط شكل نمي‌گيره كه كتاب معرفي بشه به مخاطب. و اون‌وقته كه گله‌گزاري‌ها شروع مي‌شه: صحبت‌هايي مبني بر شكايت ناشر از فلان نويسنده و مترجم يا برعكس. ناشر گله مي‌كنه كه سرمايه‌گزاري كرده و فلان كتاب فروش قابل قبولي نداشته و سرمايه‌ش برنگشته و يا نويسنده و مترجمي رو مي‌بينيم كه از ناشرش گله داره و مي‌گه ناشر كار رو به شكل بايد و شايد براي فروش كتاب انجام نداده. به هر حال من فكر مي‌كنم كه اين حلقه اگر تكميل بشه و ناشر بدونه وظيفه‌ش رسوندن كتاب به اين حلقه‌ي واسط (رسانه) هست، اون‌وقته كه مي‌تونه انتظار داشته باشه، قدم‌هاي بعدي، ناخودآگاه برداشته بشه. من در اين قدم اول، واقعاً خودم رو چندان مؤثر نمي‌دونم و فكر مي‌كنم كه اين تلاش رو ناشر به نحو احسن انجام داد.

من اين توضيح رو خدمت دوستان شنونده بدم كه اين رمان رو نشر «آموت» منتشر كرده. و البته اين نكته رو هم بايد اضافه كنم، صحبت‌هاي آقاي نوروزي منافي جذابيت‌هاي خود داستان نيست. آقاي نوروزي! حالا جداي از اينكه ناشر تلاش‌هاي خوبي كرد براي اين كتاب و كلا كتاب‌هاي خودش (اصولاً نشر آموت تبليغات خوبي داره)، اما رمان نامحرم جذابيت‌هايي داره كه نمي‌شه از اون‌ها صرف‌نظر كرد و صرفاً استقبال خوب مخاطبان از اين رمان رو بر اساس تلاش‌هاي ناشر دونست. اگرچه باز هم عرض مي‌كنم كه اون تبليغات در جاي خودش تأثير فوق‌العاده‌اي داشت. اما همونطور كه عرض كردم خدمت شنوندگان، رمان نامحرم درباره‌ي چند تا نوجوان هست در اوائل دهه‌ي هفتاد در تهران. خود اين مضمون در واقع جذاب هست و براي مخاطبان مي‌تونه تداعي‌كننده‌ي خيلي چيزها باشه و به خاطر همين مي‌تونن سراغ اين كتاب برن. در مجموع مي‌خوام بگم همين نكته خودش مي‌تونه يكي از جذابيت‌هاي اين رمان باشه. در ضمن در رمان نامحرم حوادث بسيار زيادي اتفاق مي‌افته و رمان بر پايه‌ي اين حوادث جلو مي‌ره و اين حوادث خودش جذابيت مضاعفي ايجاد مي‌كنه براي رمان نامحرم. اما اونچه در رمان نامحرم خيلي به چشم مي‌آد (مخصوصاً از اواسط كتاب تا پايان)، بحثي هست كه به نظر مي‌رسه نويسنده خيلي روي اون متمركز شده و درون‌مايه و جان‌مايه‌ي اصلي كتاب رو هم شامل مي‌شه و اون بحث قضا و قدر و در واقع تكليف انسان هست در مقابل جهان و يا به تعبير ديگه، نقشي هست كه قضا و قدر در زندگي انسان بازي مي‌كنه و فارغ از تمهيداتي هست كه انسان در طول زندگي‌ش مي‌چينه. اين دست‌هاي نامرئي براي رقم زدن سرنوشت انسان، در رمان نامحرم، نقش اصلي رو ايفا مي‌كنه. خودتون توضيحي داريد درباره‌ي اين مسئله؟

فكر مي‌كنم مسئله‌ي قضا و قدر و جبر و اختيار، فارغ از اينكه بايد بگم من كارشناس اين حوزه نيستم و فقط به عنوان نويسنده دارم راجع بهش صحبت مي‌كنم...

به عنوان كسي كه دغدغه‌ش بوده...

...بله. به عنوان كسي كه اين مسئله دغدغه‌ش بوده و شخصيت اصلي داستانش داره با اين مسئله دست و پنجه نرم مي‌كنه؛ با تقدير و پشت‌بند اون، با جبر و اختيار. در مورد اين قضيه بايد بگم وقتي انسان براي خلقت، خالقي متصور مي‌شه و خودش رو مخلوق مي‌دونه، دو تا زاويه‌ي ديد مي‌تونه نسبت به مسئله‌ي جبر و اختيار اتخاذ كنه. يعني وقتي شما اعتقاد پيدا كردين به اينكه مخلوق پروردگار هستين، دو راه و دو نگرش پيش روي شما قرار مي‌گيره. راه اول، نگرش از بالا هست. يعني دست پروردگار رو در تمام مسائل مجري مي‌بينيد و تمام اتفاقات رو با نگاهي جبرمحور تحليل مي‌كنيد. در توضيح بايد بگم، از بالا نگاه كردن باعث مي‌شه كه شما خودتون رو به‌هيچ‌وجه دخيل ندونيد در اتفاقي كه داره براتون در زندگي مي‌افته. يعني ماجرا گاهي در اين رمان به اين شكله كه وقتي اتفاقي براي شخصيت اصلي مي‌افته، شما احساس مي‌كنيد شخصيت اصلي هيچ دخالتي نمي‌تونه در اون اتفاق داشته باشه. در اين مواقع احساس مي‌كنين، شخصيت اصلي هيچ كاري از دستش برنمي‌آد و همه چيز داره از بالا رقم مي‌خوره. پس راه اول، يا نگرش اول، منجر مي‌شه به نوعي اعتقاد جبرمحور. اما نگرش دوم يا راه دوم چي‌يه؟ راه ديگه يا نگرش ديگه، نگاه كردن از پايين هست. يعني چي؟ يعني شما همين الان كه دارين با من صحبت مي‌كنين يا من دارم جواب شما رو مي‌دم، من در جواب دادنم مختار هستم و شما در پرسيدن‌ سوال‌هاتون. يعني مي‌خوام بگم هر دو وقتي از پايين ماجرا رو نگاه مي‌كنيم،‌ احساسِ مختار بودن داريم. من الان دارم انتخاب مي‌كنم كه با شما صحبت كنم و به صحبت‌هام ادامه بدم و بعد كه اين گفت و گو تموم شد، مي‌رم و انتخاب مي‌‌كنم كه به كدوم كارم برسم و كجا برم. و شما هم همينطور. پس اين هم نتيجه‌ي نگاه كردن از پايين هست؛ اينكه شما احساس مي‌كنين كاملا مختار هستين و هيچ جبري بر اعمال‌تون مستولي نيست.

اما چيزي كه خودِ من فكر مي‌كنم،‌ نوعي نگرش هست كه شايد عقلانيت نتونه در مورد اون پاسخي داشته باشه (مثل خيلي اتفاقات ديگه كه عقلانيت پاسخي براي اون‌ها نداره). اين نگرش، حد وسطي هست بين راه اول و راه دوم. يك تضاد. يك تناقض. يعني اختيار جبرگونه. يا جبر مختارانه. كه اگر شما از اين نگاه فاصله بگيرين، يا دچار خودمختاري مي‌شين، يا بي‌خيالي و تسليم محض. شخصيت اصلي داستان، در ابتدا و به‌شكل ناخود‌آگاه خودش رو مختار محض مي‌دونه و شما هر چقدر به پايان رمان نزديك مي‌شيد، مي‌بينيد اون از اين نگاه فاصله مي‌گيره و به نگاه جبرمحور نزديك مي‌شه. يعني در ابتدا داره از پايين نگاه مي‌كنه و بعد اتفاقاتي براي اون پيش مي‌آد كه كم كم نگاهش رو معطوف مي‌كنه به بالا و در ادامه، در نهايت، سرگردان مي‌مونه بين اين دو نگرش. و نمي‌تونه اين جبر مختارانه رو درك كنه و با اين تناقض كنار بياد. و به همين علت هست كه در مقاطعي از رمان با نوعي حزن يا خشونت مواجه مي‌شه.

خيلي ممنونم آقاي نوروزي! رمان نامحرم علي‌رغم اين درون‌مايه‌ي قوي و جدي‌اي كه داره، ولي رماني هست به‌شدت خوش‌خوان و سليس و همين يكي از وجوه مثبت اين رمان هست و شايد به همين دليل هم هست كه مخاطبان، خوب از اون استقبال كردن. به هر صورت از شما متشكرم و منتظر آثار بعدي‌تون هم خواهيم بود.

ممنونم. خدا نگهدار.

(رادیو گفت و گو٬ ۲۳/۴/۹۱ ٬ ساعت ۱۷:۳۰. با تشکر از خانم احمدی که زحمت پیاده کردن و ارسال این گفت و گو را به عهده گرفت)

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «سمفونی بابونه‌های سرخ» منتشر شد
رمان «سمفونی بابونه‌های سرخ» نوشته محمداسماعیل حاجی‌علیان منتشر شد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در معرفي اين كتاب عنوان شده است: «هراچ یک پژوهشگر ارمنی است كه سندی را پیدا می‌کند... خیال و واقعیت درهم می‌آمیزد و او سفری را آغاز می‌کند تا حقایق را کشف کند. میناس که تازه رنگساز دربار شاه عباس شده، عاشق دختری می‌شود که نمی‌داند مسیحی است یا مسلمان؟ می‌ترسد جایگاهش را در دربار از دست بدهد. قزلباشی با او دشمنی می‌کند و او گفتار دسیسه‌ای می‌شود. کاخ چهلستون آتش می‌گیرد و او را دستگیر می‌کنند. او به دنبال اثبات بیگناهی‌اش است و هراچ دنبال یافتن حقیقت. رازها عیان می‌شوند و عشق....

رمان «سمفونی بابونه‌های سرخ» با نگاهی طنازانه، شخصیت‌های انسانی را به تصویر می‌کشد که در برهه‌های زمانی ایران به دنبال یافتن حقیقت‌اند.»

محمداسماعیل حاجی‌علیان، نویسنده جوان سمنانی، که داستان‌هایش در جشنواره‌هایي برگزيده شده، در حال حاضر مدرس دانشگاه سمنان است.

از این نویسنده سال گذشته مجموعه داستان «قربونی» در نشر آموت منتشر شد و در آینده‌ا‌ی نزدیک رمان‌های «چهار زن» و «مقام گورخانه» از او در همين انتشارات منتشر خواهد شد.

رمان «سمفونی بابونه‌های سرخ» در 152 صفحه و به قیمت 5000 تومان توسط نشر آموت منتشر شده است.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
رمان «همسر ببر» تئا آب‌رت منتشر شد
رمان «همسر ببر» نوشته تئا آب‌رت با ترجمه علي قانع منتشر شد.
قانع در گفت‌وگويي با خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در پاسخ به اين‌كه آيا به صرف پرفروش‌ بودن، به سراغ ترجمه اين اثر رفته است يا خير، اظهار كرد: البته اين موضوع اهميت دارد و براي ناشر وسوسه‌كننده است. هنگامي كه ترجمه اين كتاب چاپ شد، به نقدهايي كه درباره‌ي آن منتشر شده بود، مراجعه كردم و ديدم داستان جذابي دارد و با توجه به اين‌كه نويسنده آن كم‌سن‌و سال بود، كنجكاو و ترغيب شدم اين داستان جذاب را ترجمه كنم. فكر مي‌كنم در فضاي نشر ايران هم كتاب موفقي شود.
او در توضيحي گفت: در آمريكا به اين نويسنده جوان لقب «ماركز عصر حاضر» را داده‌اند و در بخشي از اثرش گاه با آثار گابريل گارسيا ماركز رقابت مي‌كند. اين روايت به سبك رئاليسم جاوديي نوشته شده و راوي‌هاي داستان، يك دختر و پدربزرگ هستند و برخلاف روايت‌هاي رئاليسم جادويي كه راوي آن‌ها فردي عامي است، در «همسر ببر» شخصيت‌ها پزشك هستند و نويسنده به قدري اثرگذار و خلاق اين روايت را پيش برده است كه شخصيت‌هاي داستان همه آن رويدادها را باور مي‌كنند و به تبع آن، اثر براي مخاطب هم باورپذير است.
قانع عنوان كرد: ترجمه كتاب چهار ماه طول كشيد و آن را از زبان انگليسي ترجمه كردم كه به همين زبان هم تأليف شده است. در برخي جاها روايت با واژه‌هاي بومي خاص متعلق به دوران كودكي نويسنده در يوگسلاوي همراه است كه آن‌ها را نيز سعي كردم با دقت و وسواس به فارسي برگردانم.
او در توضيحي درباره تئا آب‌رت گفت: او متولد يوگسلاوي سابق است و 24 سال سن دارد. بعد از مهاجرت به كشورهاي مختلف، سرانجام در آمريكا اقامت مي‌كند و كتاب‌هايش جزو پرفروش‌هاي ايالات متحده است و تاكنون برنده چند جايزه ملي نيز شده است.
رمان «همسر ببر» در 368 صفحه با قيمت 11هزار تومان از سوي نشر آموت به چاپ رسيده و در معرفي داستان آن آمده است: ناتالیا، پزشک جوان در بالکان، پس از مرگ پدربزرگ محبوبش، وارد ماجراهایی می‌شود که سراسر جادوست. در این جست‌وجوها به نسخه قدیمی «کتاب جنگل»‌ می‌رسد که همیشه همراه پدربزرگش بود و طی‌ سال‌های گذشته، بارها داستان‌هایش را برایش خوانده بود؛ داستان مرد فناناپذیر و داستان‌های دیگر. در بین همه آن‌ها داستانی است که پدربزرگش هرگز برایش تعریف نکرده‌ بود؛ داستان ِ افسانه همسر ببر ...
همچنين در معرفي ناشر از اين نويسنده و كتابش عنوان شده است: ماهنامه ادبی نیویورکر، «تئا آب‌رت» را یکی از بهترین نویسندگان زیر 40 سال دانسته و بنیاد ملی کتاب آمریکا نیز او را در لیست بهترین‌های بین پنج تا سی‌وپنج سال قرار داده‌ است. رمان «همسر ببر» جدا از این‌که در لیست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌ تایمز قرار داشته، برنده جایزه اورنج فیکشن 2011 و نامزد نهایی جایزه نشنال بوک آمریکا 2011 شده است.
از علی قانع، نویسنده‌ و مترجم، سال گذشته رمان «اتاق» نوشته «اما دون‌اهو» در نشر آموت منتشر شد و در آینده نزدیک نیز از این مترجم، رمان «دختر پنهان» نوشته «شیلپی سمیه‌گوآدا» در اين انتشارات منتشر می‌شود.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
پریباد در کرمان نقد می‌شود
دومين «نشست نقد كتاب» ويژه‌ي كتاب‌هاي حوزه‌ي ادبيات استان كرمان برگزار مي‌شود.
به گزارش پايگاه اطلاع‌رساني حوزه هنري استان كرمان، دومين «نشست نقد كتاب» براي نقد و بررسي رمان «پريباد» اثر «محمدعلي علومي» از داستان‌نويسان استان برگزار خواهد شد.
در نشست نقد اين رمان علاوه بر مولف كتاب، نويسندگان و صاحب‌نظران عرصه‌ي ادبيات استان حضور خواهند داشت و «مهدي محبي كرماني» و «محسن حكيم معاني» نيز سخنراني خواهند كرد.
دومين نشست نقد كتاب، به همت واحد آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري كرمان و از ساعت 5 عصر روز شنبه 24 تيرماه 1391 در محل «اتاق هم‌انديشي» اين حوزه، واقع در خيابان امام‌خميني(ره)، كوچه‌ي 8 برگزار مي‌شود.

Labels:

aamout[at]gmail[dot]Com
برای تو همیشه خواهم گریست
رمان «براي تو هميشه خواهم گريست» اثر شمسی خسروی، منتشر شد.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، اين كتاب به بخش‌هاي مختلفي تقسيم شده كه هر بخش به نامه‌اي اختصاص يافته است و زبان روايي ساده از اختصاصات اين نوشته‌هاست.

خسروي در اين باره گفت: در قالب نامه حرفه‌هايم را در اين كتاب راحت‌تر زده‌ام؛ چرا كه براي اين داستان قالب من راوي يا داناي كل را نمي‌پسندم.

وي افزود: در اين داستان‌ها دختري با نام «ساناز» دوستش را در شرايط گذر از بحران راهنمايي مي‌كند و به او دلگرمي و اميد زندگي مي‌دهد. اين دو دوست از دوران كودكي در يكي از شهرهاي شمال ايران با هم بزرگ شده‌اند و ساناز با گفت‌و‌گوهايش در قالب داستان خط داستاني را پيش مي‌برد.

ساناز و فرشته، دوستان صمیمی هستند. ساناز پس از بازنشسته‌شدن پدر نظامی‌اش با خانواده به تهران کوچ می‌کنند اما به طور مرتب در تماس تلفنی و مکاتبه‌ای با فرشته است. ساناز در دانشگاه مشغول تحصیل می‌شود اما به دلیل جو متعصب خانواده‌اش محدود است و به ازدواج فکر می‌کند. او در نامه‌هایش از حضور جوانی به نام «کامران»‌ خبر می‌دهد که از بستگان دور آن‌هاست و به او نیز گوشه‌چشمی دارد. ساناز توصیه می‌کند که فرشته مراقب باشد و فریب حرف‌های کامران را نخورد. پس از چند نامه، دیگر از فرشته، نامه‌ای نمی‌آید و ساناز پس از پیگیری‌های مکرر متوجه بارداری فرشته و آشفتگی روحی او می‌شود. ساناز با حرف‌ها و نامه‌هایش سعی در بهبود حال فرشته دارد اما فرشته نمی‌داند که او خود دچار سرطان شده و بی‌آنکه با کسی در میان بگذارد در حال نابودی تدریجی است. پس از زایمان فرشته، به حکم قاضی، به عقد ِ کامران در می‌آید و حالش خوب می‌شود اما از دوست قدیمی‌اش خبری نیست تا ...

در بخشي از اين كتاب اين‌گونه نوشته شده است: «در مورد اين كه نوشته بودي مطمئني اگر كامران را ببينم او را مي‌پسندم مي‌خواهم بگويم سخت در اشتباهي. اتفاقا اصلا اين طور نيست. توي نامه‌ات نوشته بودي تو ژاپن موهاش را رنگ مي‌كرده . من مردي را كه مو رنگ كند يا موهايش را مثل زن‌ها بلند كند،‌ نمي‌پسندم. آخر مردي گفتند، زني گفتند...»

«براي تو هميشه خواهم گريست» تابستان امسال (1391) به شمارگان 11 هزار نسخه از سوي نشر «آموت» منتشر شد.

اين اثر 128 صفحه و قيمت آن چهار هزار تومان است.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
«دخترها در جنگ» منتشر شد
مجموعه داستان «دخترها در جنگ» شامل مجموعه داستانی از نویسندگان مشهور جهان با موضوع جنگ با ترجمه ناهیده هاشمی منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، کتاب «دخترها در جنگ» مجموعه داستانی شامل 22 داستان از نویسندگان نامدار جهان است که با موضوع تاثیرات اجتماعی جنگ بر انسان تالیف و از سوی ناهیده هاشمی انتخاب و ترجمه شده است.

داستان این مجموعه از این نویسندگانی مثل ایزابل آلنده، اُ.هنری، سامرست موآم، گابریل گارسیا مارکز، لوئیجی پیراندلو، ماریا لوئیزا بومبال، کاترین منسفیلد، فلانری اُکانر، چینوا آچه‌به، جیمز جویس، جسی استوارت، ادوارد مورگان فورستر، جانت فریم، کاتای تایاما، مری وب، جامائیکا کین کاید، گی‌دو موپاسان، آی.ال. پرتز، کریشان چاندار، لئو تولستوی و مک‌ نایت مالمار انتخاب شده‌اند.

عباس پژمان در بخشی از مقدمه خود بر این مجموعه داستان نوشته است: داستانی که می‌خوانیم و بعد هم فراموشش می‌کنیم، داستان خوبی نیست. داستان خوب آن است که خواننده را مجبور کند بیش از یک بار آن را بخواند یا لااقل گاه‌گاهی در ذهنش به یاد آن بیفتد و لحظه‌هایی هرچند کوتاه محو خاطره‌ آن شود. داستان‌های این مجموعه کم و بیش این خصلت را دارند. به نظر می‌رسد که خانم «ناهیده هاشمی» در انتخاب داستان‌ها دقت و درایت به خرج داده و مجموعه خوب و زیبایی فراهم کرده است. همه این داستان‌ها از منابعی گزینش شده‌اند که جزء جنگ‌ها و گزیده‌ها و متون آموزشی معتبر داستان کوتاه در زبان انگلیسی هستند.»

از «ناهیده هاشمی» پیش از این نیز دو ترجمه با عناوین «زمانی که اسم من کی‌اکو بود» نوشته لیندا‌سو پارک از سوی نشر علم و «دختری به نام فاجعه» نوشته نانسی فارمر از سوی انتشارات روشنگران منتشر شده است.

کتاب «دخترها در جنگ» در 344 صفحه و به قیمت 11000 تومان توسط نشر آموت منتشرشده است.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
«ماجرای عجیب بنجامین باتن» منتشر شد
این مجموعه خواندنی در برگیرنده چند داستان کوتاه و بلند است که طیف متنوعی از سبک ها را در بر می‌گیرد؛ داستان​هایی جذاب از نویسندگانی چیره دست و پرطرفدار همچون «فرانک اوکانر، سامرست موآم، هاروکی موراکامی و...

به گزارش خبرآنلاین، مجموعه «ماجرای عجیب بنجامین باتن» و و داستان‌های دیگر از نویسندگان محبوب و مشهوری چون «اسکات فیتز جرالد، سامرست موآم، سوزان سانتاگ، فرانک اوکانر و ...» با ترجمه فرشید عطایی از سوی نشر آموت منتشر شد.

این مجموعه خواندنی در برگیرنده چند داستان کوتاه و بلند است که طیف متنوعی از سبک ها را در بر می‌گیرد. داستان «ماجرای عجیب بنجامین باتن» نوشته‌ «اسکات فیتز جرالد» همان داستانی است که از روی آن فیلم معروف ««ماجرای عجیب بنجامین باتن» با بازی «براد پیت» و کارگردانی «دیوید فینچر» ساخته شد. «بادبادک»، «عقده ادیپ من»، «شیوه‌ای که اکنون زندگی می‌کنیم»، «جزیره ها» و «تونی تاکیتانی» اثر هاروکی موراکامی از جمله داستان های متفاوت و خواندنی این مجموعه داستان محسوب می شوند.

خبرآنلاین بخشی از داستان «ماجرای عجیب بنجامین باتن» را با هماهنگی با ناشر برای کاربران گرامی خود منتشر می کند:
«...خانواده "راجر باتن" موقعیت اجتماعی و مالی رشک بر انگیزی در "آنتیبولوم بالتیمور" داشتند. این اولین تجربه آنها در زمینه به جا آوردن رسم قدیمی و زیبای بچه دار شدن بود؛ آقای باتن طبیعتا نگران و مضطرب بود. او امیدوار بود که بچه اش پسر باشد تا بتواند او را به دانشکده "ییل" در کانکتیکوت بفرستد؛ در این موسسه آقای باتن با اسم خودمانی "کاف" (Cuff) شناخته می شد. در صبح یکی از روز های ماه سپتامبر که به آن حادثه مهم اختصاص یافته بود، ساعت شش با نگرانی از خواب بیدار شد، لباسش را پوشید، وسایل لازم را برداشت و شتابان از خیابان های بالتیمور گذشت تا به بیمارستان برسد و ببیند که آیا سیاهی شب یک زندگی جدید را در آغوش خود آفریده است یا خیر.

تقریبا به نزدیکی های بیمارستان خصوصی "مری لند" رسید دکتر "کین" (Keene)، دکتر خانواده را دید؛ داشت از پله های جلویی پایین می آمد، و در این حین دستانش را مثل حالت شستن به هم می مالید، همان طور که همه دکتر ها طبق اخلاقیلات نانوشته حرفه شان، ملزم به انجام این کار بودند. آقای "راجر باتن" رئیس شرکت عمده فروشی "راجر باتن و شرکا" به محض دیدن دکتر به سمت او دوید؛ آقای باتن طوری می دوید که از یک جنتلمن اهل جنوب در آن دوره عجیب و غریب انتظار نمی رفت. صدا زد: "دکتر کین! دکتر کین!"
دکتر صدایش را شنید، سرش را به سمت صدا برگرداند و منتظر ایستاد؛ چهره زمخت و پزشکی اش حاکی از تعجب بود. آقای باتن نزدیک شد.
آقای باتن در حالی که به شدت نفس نفس می زد، هیجان زده پرسید: "چه خبر؟ چه شده؟ جنسیت بچه چیست؟ دختر است؟ پسر است؟
دکتر کین با لحن تندی گفت: "واضح حرف بزن!" ظاهرا از هیجان زدگی آقای باتن کمی آزرده شده بود.
آقای باتن پرسید: "بچه به دنیا آمده؟"
دکتر کین اخم کرد و گفت: "بله، فکر می کنم به دنیا آمده باشد!" و یک بار دیگر نگاهی حاکی از تعجب به آقای باتن انداخت.
"حال همسرم خوب است؟"
"بله."
"بچه دختر است یا پسر؟"

دکتر کین با لحنی که آزردگی در آن آشکار بود فریاد زد: "باز هم شروع کرد! من از شما خواهش می کنم بروید و خود تان ببینید! واقعا اهانت آمیز است!" این جمله آخری را تقریبا مثل یک کلمه گفت؛ بعد هم رویش را برگرداند و غر و لند کنان گفت: "واقعا گمان کرده اید که چنین موردی به شهرت من در حرفه ام کمک می کند؟ اگر یک مورد دیگر از این گونه زایمان ها داشته باشم در حرفه ام نابود می شوم؛ هر کس دیگری هم باشد نابود می شود."
آقای باتن در حالی که وحشت کرده بود، پرسید: "مگر چه شده؟ بچه سه قلو است؟"
دکتر به طعنه گفت: "نه، سه قلو نه! به هر حال، خود تان می توانید بروید و بچه را ببینید. و به فکر یک دکتر دیگر باشید. من شما را به دنیا آوردم، مرد جوان، و مدت چهل سال پزشک خانواده شما بوده ام، ولی از این لحظه به بعد دیگر با شما کاری ندارم! دیگر نمی خواهم شما یا هر یک از بستگان شما را ببینم! خداحافظ!"
بعد هم سر خود را سریع برگرداند و بدون اینکه یک کلمه دیگر حرفی بزند سوار درشکه اش شد و تند و سریع از آنجا رفت.
آقای باتن مات و مبهوت در پیاده رو میخکوب شده بود و از سر تا پا می لرزید. یعنی چه اتفاق ناخوشایندی رخ داده بود؟ او ناگهان تمایل رفتن به بیمارستان مری لند را از دست داده بود. ولی هر طور که بود به سختی و زحمت بسیار به خودش فشار آورد تا از پله ها بالا برود و از در جلویی وارد شود. یک پرستار در راهروی تاریک پشت یک میز نشسته بود. آقای باتن در حالی که سعی می کرد احساس شرم خود را پنهان کند به آن پرستار نزدیک شد.

پرستار نگاه مهربانانه ای به او انداخت و گفت: "صبح به خیر!"
"صبح به خیر! من... من... باتن هستم."
دختر پرستار وقتی اسم آقای باتن را را شنید وحشت سر تا سر صورتش را فرا گرفت. پرستار بلافاصله از جایش بلند شد طوری که انگار می خواست پرواز بکند و از جا در برود. به خوبی معلوم بود که به زور جلوی خودش را گرفته است.
آقای باتن گفت: "می خواهم بچه ام را ببینم."
پرستار با صدای جیغ مانندی گفت: "اه، بله، حتما!" بعد با حالتی هیستریک با صدای بلند گفت: "طبقه بالا. درست طبقه بالا. بروید طبقه بالا!."
بعد هم مسیر را نشانش داد، و آقای باتن در حالی که عرق سردی کرده بود، با گام هایی نامطمئن و لرزان برگشت و از پله ها بالا رفت و به طبقه دوم رسید. در راهرو طبقه دوم یک پرستار دیگر که یک لگن در دستش داشت به او نزدیک شد و او با دیدن پرستار گفت: "من باتن هستم؛ می خواهم بچه ام را ببینم..."
پرستار با شنیدن اسم آقای باتان لگن از دستش افتاد و با صدای محکمی به زمین خورد و از پله ها با سر و صدا پایین افتاد. لگن طوری از پله ها پایین می افتاد که گویی داشت از وحشتی که اسم آقای باتن ایجاد می کرد می گریخت.

آقای باتن با صدای نسبتا بلندی گفت: "من می خواهم بچه ام را ببینم!" دیگر نزدیک بود از حال برود.
در این لحظه لگن با آخرین صدای تلق و تلوق به طبقه اول رسید و همانجا آرام گرفت. پرستار به خودش مسلط شد و با یک نفرت جانانه به آقای باتن نگاه کرد.
پرستار با صدایی آرام موافقت خود را اعلام کرد: "خیلی خب، آتن، خیلی خب! شما نمی دانید بچه شما همه ما را در چه وضعیتی قرار داد. کاملا اهانت آمیز است! با این زایمانی که انجام گرفته این بیمارستان شهرت خود را از دست خواهد داد..."
آقای باتن با صدای خشنی داد زد: "زود باشید به من بگویید چه شده! نمی توانم این وضع را تحمل کنم!"
"پس از این طرف بیایید آقای باتن."
آقای باتن خودش را به دنبال پرستار می کشید. در انتهای یک راهرو دراز به اتاقی رسیدند که از توی آن صدای گریه شنیده می شد؛ در واقع، اتاقی که بعد ها به نام "اتاق گریه" معروف شد. دو تایی داخل شدند.
آقای باتن در حالی که نفس نفس می زد پرسید: "کدام یکی بچه من است؟"
پرستار گفت: "آن یکی!"

چشمان آقای باتن سمتی را که انگشت اشاره پرستار نشان می داد نگاه کرد، و چیزی که او دید این بود: یک پیرمرد ظاهرا هفتاد ساله که لای یک پتوی سفید رنگ پیچیده شده و توی یکی از تخت های نوزاد تقریبا چپانده شده بود. مو های کم پشتش تقریبا سفید بود، و از چانه اش یک ریش جو گندمی دراز آویزان بود که در نسیمی از پنجره می آمد به طرز خنده داری تکان می خورد. با چشمانی مات و رنگ پریده که سؤال توأم با حیرت در آن دیده می شد.
آقای باتن که حالا حس وحشتش به خشم تبدیل شده بود، با داد و فریاد گفت: "فکر کرده اید من دیوانه ام؟ آیا این یک جور شوخی نفرت انگیز است که در بیمارستان با آدم می کنند؟"
پرستار هم با لحن تندی جواب داد: "از نظر ما که شوخی نیست. در مورد دیوانه بودن شما هم بی خبرم ولی این، قطعا بچه شما است."
عرق سردی که بر پیشانی آقای باتن نشسته بود دو برابر شد! چشمانش را بست، و بعد چشمانش را باز کرد و یک بار دیگر بچه اش را نگاه کرد. هیچ اشتباهی در کار نبود؛ او داشت به یک مرد شصت، هفتاد ساله نگاه می کرد؛ یک نوزاد شصت، هفتاد ساله! نوزادی که پا هایش از لبه های تختی که در آن دراز کشیده بود، آویزان بود...»

این مجموعه داستان با قیمت 6500 تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

ساکنان تهران برای تهیه این کتاب کافی است با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و آن را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند. باقی هموطنان نیز با پرداخت هزینه پستی می توانند این کتاب ها را تلفنی سفارش بدهند.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
توده‌ها ادبیات ما را پیش می‌برند
یوسف علیخانی، درباره وضعیت بازار آثار داستانی در فصل تابستان، به دور شدن جامعه فرهنگی ایران از واقع‌بینی در تولیدات ادبی اشاره کرد و گفت: جامعه ادبی و قشری که ادعای کتاب خواندن دارند، به اندازه توده اصلی مردم به رمان و قصه اهمیت نمی‌دهند. امروزه هم بازار رمان مدیون توده مردم است و هم محافل بین‌المللی به ماهیت اصلی قصه و داستان اهمیت می‌دهند.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، علیخانی،‌ ناشر حوزه داستان و داستان‌نویس در پاسخ به این سوال که «وضعیت استقبال از آثار داستانی در فصل تابستان را با فصل‌های دیگر سال چگونه ارزیابی می‌کنید؟» گفت: تابستان فصل رمان است، ولی در این چند سالی که تجربه کار نشر داشتم، تفاوت چندانی را در این فصل با فصل‌های دیگر احساس نکردم؛ هر چند که در این راه تازه کارم.

وی در پاسخ به این سوال که «هنرهایی مانند سینما و تئاتر در این فصل بسیار پرمخاطب می‌شوند، چگونه می‌توان به رونق رمان‌خوانی و داستان‌خوانی افزود؟» توضیح داد: امسال تابستان ما ماه رمضان را هم در پیش داریم و عملا با تعطیلی مواجهیم و به طور منطقی فقط یک ماه دیگر از تابستان را پیش رو داریم. در هر حال باید برای برنامه‌ریزی بیش از هر چیز واقع‌بین باشیم. البته در گذشته فکر می‌کردم تابستان فصل کتاب نیست، ولی هر چه به این بازار نزدیک شدم،‌ نظرم تغییر کرد؛ در قدیم می‌شنیدم که می‌گفتند، تابستان فصل رمان است ولی واقعیت این است که ما پشت درهای بسته به قضاوت می‌نشینیم و اغلب اوقات از پیرامون خود غافلیم.

نویسنده شایسته تقدیر اولین دوره جایزه ادبی جلال آل‌احمد، جامعه ادبی را در توهمی کاذب نسبت به عرصه داستان و خلق رمان دانست و گفت: من پیش از این تصور دیگری از دنیای ادبیات داشتم، ولی این روزها می‌بینم که بسیاری از دوستان ما که ادعای کتاب خواندن دارند، اصلا کتابخوان نیستند و تنها حلقه مفقوده کتاب‌ و داستانخوانی، مردم‌اند؛ مردمي كه به دنبال پست مدرن‌خوانی و زبان بازی‌های فلسفی در رمان‌هایی که امروز در بازار ایران وجود دارند، نیستند و حقیقتا دوست دارند قصه بخوانند و با روایت خوانی لذت ببرند.

علیخانی گفت: کتاب‌های برگزیده جایزه‌هایی مانند پولیتزر و بوکر این روزها کمتر از 450 صفحه ندارند، ولی بسیاری از نویسندگان در ایران 80 صفحه را رمان می‌دانند، البته باید گفت که به شکل غریزی طرفداران جهانی رمان نیز با طرفداران واقعی آن در ایران هماهنگ‌اند؛ در حالی‌که این روزها عده‌ای در اطراف ما که فقط سودای راه‌اندازی مجله و نشر ادبی دارند، می‌خواهند رمان 50 صفحه‌ای را مد کنند.
aamout[at]gmail[dot]Com