رهاي عشق (قطره‌اي از يك كتاب)
nadiasun: رهاي عشق را قرار بود در تعطيلات عيد بخونم اما بدلايلي نوبت آنرا با سه كتاب ديگر عوض كردم.

امروزه بيشتر مردم مشكلات زندگي ديگران را بهتر درك مي كنند. يكسري از ناهنجاري هاي اجتماع با توجه به زياد شدن آن براي مردم ملموس تر شده است. در واقع حتي اگر بخواهيم نمي توانيم آنها را ناديده بگيريم. گسترش رسانه ها و گردش اطلاعات و تبادل راحت آن اين امكان را فراهم كرده است . دوست، آشنا و فاميل هركدام داستاني دارند كه ناخودآگاه از آنها باخبر مي شويم.

اما متاسفانه كمتر در جستجوي راه حلي براي كم كردن آنها هستيم يا درواقع احساس مي كنيم كاري از ما بر نمي آيد. تنها كاري كه از دستمان برمي آيد همين انعكاس آن است.

يك نويسنده هم بعنوان فردي كه در جامعه زندگي مي كند و تعهد و مسئوليت اجتماعي آن نسبت به كاري كه انجام مي دهد حكم مي كند در نوشته و كتابي كه ارائه مي دهد مسائل روز جامعه را در هر قالبي كه بهتر مي تواند بيان كند.

"رهاي عشق" از جمله رمان هايي است كه در آن يكسري از مشكلات اجتماعي و فرهنگي در كنار كشش عشق نشان داده شده است.

عشق هاي صوري و غير واقعي ،ازدواج هاي تحميلي ،اعتياد و فروپاشي خانواده و مشكلات دانشجويان خصوصا شهرستاني كه در اثر تغيير محيط و سبك زندگي بوجود آمده جمله موارد اشاره شده در داستان است.

شايد در رمان من نوعي دنبال رهايي از واقعيت باشم و براي حضور فوري خيال مثبت و لحظه هاي دلخوش كنك به آن پناه ببرم. اما در رهاي عشق در همان ابتدا آب پاكي را روي دستمان مي ريزد و نشان مي دهد كه با داستاني واقعي طرف هستيم كه قرار نيست آخر آن به خوبي خوشي تمام شود. يا حداقل ما هم در اضطراب و انتظار شخصيت هاي رمان تا پايان داستان شريك مي شويم.

مرور خاطرات رها توسط برادرش علي داستان را پيش مي برد و ما با ماجراهايي كه رها گذرانده آشنا مي شويم و همين دفترچه خاطرات هست كه دليلي ميشود براي ورود داستانهاي فرعي . داستانهايي كه نبودشان ضرري به داستان اصلي نمي زند و شايد همين تعدد آنها باعث كمرنگ شدن داستان اصلي شده است .

در واقع رمان مي توانست در صد صفحه كمتر و با پرداخت بهتر لايه اصلي داستان پيش برود تا اين حس كشدار بودن داستان بوجود نمي آمد.

ماجراي مهدي و محمد با رها مي توانست بسط داده شود و تمركز روي آن باشد. هرچند همين واقعي بودن زندگي و حوادثي كه در پيرامونمان مي گذرد داستانهاي فرعي را هم خواندني كرده . بگذريم از اينكه براي من ناخوشايند بودند و روحيه ام را خراب كردند.

بدبختي حديث‚ بيچاره گي و زجر سهيلا ‚ شكست و ناكامي سحر هر كدام ريشه در مشكلات و مسائل ناشي از فقر فرهنگي و اجتماعي خانواده دارد كه ريشه يابي و ارائه راهكار براي آن كار جامعه شناسان است.

نمي دونم براي حديث گريه كنم يا سحر اما واقعا زندگي و مرگ سهيلا دلم را بدرد آورد. نيازي نيست سري به دادگاه ها و پرونده هاي مشابه اين ماجراها بياندازيم. با كمي دقت زندگي امثال حبيب و سهيلا- كوروش و حديث- سحر و مجيد را در اطرافمان مي بينيم.

نويسنده با توجه به اينكه اولين رماني ست كه ارائه مي دهد بخوبي توانسته با شگرد استفاده از مرور خاطرات داستانهاي فرعي را نيز گنجانده و ماجراها را به هم گره بزند.

در آخراي داستان از ماجراي ستار و رها كه حالتي معما گونه پيدا كرد خيلي خوشم آمد چون باعث شد براي حل اين معما كلي نظريه پردازي كنم كه هيچكدام هم درست درنيامد. خلاصه ماجراي ستار و ماهرخ يك تكان اساسي به داستان داد و جلوي يكنواخت شدن آنرا گرفت.

رمان: رهاي عشق
نويسنده : آناهيتا آذرشكبيب
انتشارات: آموت
چاپ اول 1389
367 صفحه


ادم بايد هميشه ساده ولي شيك باشه. " ص13 "

يه دختر شاد و شيطون در عين حال خانوم و باوقار. " ص28 "

رمان رهاي عشق scan by mbz

همه جا تنهايي رو دوست داشتم اين جا هم ترجيح مي دادم تنها باشم و زياد باهاشون گرم نمي گرفتم. " ص31 "

با تقدير نمي شه جنگيد....

همه چي رو بسپريد به اراده ي خدا....

هر كاري كه خدا انجام مي ده از روي حكمته. " ص37 "

درسته مرقد امام رضا مشهده اما از اين جا هم صداي منو مي شنوه. " ص38 "

از اون كلوچه خوشمزه ها برام بيار. باشه؟ " ص43 " *1

آدم دلش مي خواد اگه قراره ازدواج كنه با اون كسي كه دوستش داره ازدواج كنه تا زندگيش شيرين بشه ولي ما زندگي مون هيچ وقت شيرن نبود. " ص70 "

دوست داشتن به سن و سال نيست " ص70 "

گفتم :"از كرج‚ شما چطور؟" " ص74 "

همه ي پسرها مثل هم بي احساس و بي عاطفه هستن. " ص78 " *2

احساس مي كنم نيروي عشق به تو جوونم كرده. " ص83 "

مي گن عاشق وقتي معشوقشو نبينه دلش تنگ مي شه " ص83 " *3

همه ما يه روز رفتني هستيم. " ص85 "

اگر تو زنده بودنم هيچ منفعتي براي ديگران نداشتم دوست دارم موقع مرگم مفيد باشم. "ص 93-94 "

آدم وقتي ازدواج مي كنه هزارتا مشكل براش به وجود مي آد ولي ازدواج نكرده يه مشكل داره. اون هم اينه كه مردم مي گن ازدواج نكرده . " ص114 " * 4

راستي مي بيني چه قدر قشنگ همه چي يادم هست؟ انگار همين امروز اتفاق افتاده. شايد به خاطر اينه كه من هميشه با اين خاطرات زندگي مي كنم. " ص142 "

اين كه الان من تو اين ماشين پيش تو نشستم جواب سوالته ‚ راضي شدي؟ " ص143 "

خيلي بي انصافي رها. من اين همه راه به خاطر ديدن تو اومدم. حداقل تعارف كن بيام تو. " ص146 "

حسوديت شد؟ تازه چه ممنوعي؟ مثل اين كه تو خيابوناي اين جا نرفتي. من كه همه اش دختر و پسر با هم و تو بغل هم ديدم. حتي از اروپا هم بدتره. " ص146 " *5

ديگه تو عمرم به هيچي بله نمي گم جز مرگ. " ص159 "

من هميشه دلم مي خواست اول عاشق بشم بعد ازدواج كنم. " ص181 " *6

تو مسير زندگي فقط عقل كارسازنيست. گاهي وقت ها گردباد سرنوشت آدم رو مي چرخونه و تو يه مسير ديگه اي رها مي كه كه اگه هم بخواي برگردي نمي توني چون راه رو گم كردي. " ص182 "

"چي مي خواي؟ چرا اين طوري بهم زل زدي؟ " بدون اين كه چيزي بهش بگم يه دفعه پريدم بغلش ولي مي دوني بابا چي كار كرد؟ من رو از بغلش پرت كرد و هلم داد افتادم زمين و دستم خورد لبه ي كنار باغچه و خون اومد. بعد هم از سرجاش پا شد سيگار رو پرت كرد تو حوض و گفت: " اين بچه هم مثل ننه اش خله. " " ص201 " *7

سهيلا خودش را آتيش زده بود و داشت ميون شعله هاي اتيش زنده زنده مي سوخت. " ص229 "

دست سهيلا رو گرفتم و گفتم:" راحت بخواب عزيز دلم! ديگه حبيبي نيست كه كتكت بزنه. ديگه سولمازي نيست كه بهت فحش بده. ديگه حكيمه اي نيست كه تحقيرت كنه. ديگه پدري نيست كه طردت كنه. ديگه الهامي نيست كه اذيتت كنه." " ص236 "

يه بوسه رو پيشوني ام زد و گفت:" خيلي خوب خانوم كوچولو! پاشو كه اگه مردم ببينن خيلي بد مي شه." " ص240 " *8

حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم عشق به مهدي يه عشق ممنوعه بود. تازه حالا مي همم كه عشقي نبود. فقط براي فرار از تنهايي بهش عادت كرده بودم." ص264 "

سعدي مي گه: گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهي دوست ما را و همه نغمت فردوس شما را " ص316 "

خودم فكر مي كنم چه ادمايي دور و اطرافمون دارن زندگي مي كنن و ما هيچي ازشون نمي دونيم. " ص333 "

چه روزگاري شده چرا بايد براي بدست اوردن كسايي كه دوست شون داريم اين قدر زجر بكشيم. " ص333 "

كاشكي هيچ وقت نمي رفتم تو اين كلاس ثبت نام كنم " ص333 " *9

آدماي دور و اطراف رو ببين كه چطوري بعضي ها با سختي زندگي مي كنن. تو بايد به داشته هايي كه داري راضي باشي چرا سعي نمي كني به مردم كمك كني؟ " ص336 "

من كه گل بنفشه رو خيلي دوست دارم. " ص345 " *10

چقدر سخته از دست دادن معشوق . " ص346 "

واقعا اون ها هيچي از عشق واقعي نمي دونستن. " ص348 "

دلم داره براش پر مي كشه. " ص352 "

تو ستاره مني در اين دنيا " ص354 "

دوست داشتم يه پرنده بودم اون وقت مي اومدم نزديك خونت و اون جا لونه مي كردم تا هميشه مي ديدمت. " ص363 " *11

تو خورشيد شبم بودي. حالا بي تو روز و شبم تاريكه. " ص366 "

*******************

پ ن *1: منم خيلي كلوچه دوست دارم و كيك طوري كه تو خونه به من مي گن خمير خوري. بخاطر تو تي تاپ خورم شدم .

پ ن *2: كمي بي انصافيه واقعا اينطوره ؟!

پ ن *3: واقعا همينطوره من كه دلم خيلي تنگ شده

پ ن *4: دقيقا همين جمله را من دو سال هست كه دارم بكار مي برم و به دوستاني كه مجرد هستند مي گم. تا چند سال پيش همه را به ازدواج تشويق مي كردم اما حالا نه. شايد بايد نيمه پر ليوان را ديد ولي من اصلا ديگه ليوانم نمي بينم ..

پ ن *5: قديم ها خدائيش اينطور نبود ولي حالا همه چي عوض شده . همون جدال سنت مدرنيسم انجا كجدارو مريض ادامه داره. دو تا از همكارا كه كارداني برق بودن امسال دانشجوي كارشناسي شدن و از همين ملجراها تعريف ها مي كنند .

پ ن *6: آره منم دلم مي خواست اما واقعا مگه دلبخواهيه . نه اين خبرا نيست .

پ ن *7: اشكم رو دراورد . زهر مار بكشي مردك بي لياقت. آدم براي بچه ش جونشو بايد بده.

پ ن *8: امان از دست اين مردم

پ ن *9: منم خيلي مواقع با خودم همين كلنجارو دارم كه اي كاش هيچوقت تو اون كلاس ثبت نام نمي كردم .و اينو چند باركه بهت گفتم ناراحت شدي. ولي در آخر به اين نتيجه مي رسم كه نه خوب شد اينكارو كردم.

پ ن*10: منم همه گلهاي دنيا رو دوست دارم ولي رز سفيد رو از همه بيشتر چون تو اونو دوست داري.

پ ن *11: پرنده كه عمرا بشه ادم. ولي يادمه راهنمايي بودم هميشه تو خط فضا و بشقاب پرنده بودم و توخيالم با همين بشقاب پرنده ها دور خونه دخترهاي همكلاسي دور مي زدم . حالا اي كاش واقعا يك بشقاب پرنده مي داشتم تا با اون مي اومدم پشت بوم خونه تون و جيم مي شديم مي رفتم و كوه و بيابون يا لااقل از دور مي ديدمت. خل شدم واقعا يعني خلم كردي حالا داري مي خندي. راستي بشقاب پرنده كه درست نكردم ولي مهرش را براي كتاب هام درست كردم اونو كه ديدي.

پ ن: راستي جلد رمان خيلي قشنگه و به داستان آن خيلي نزديكه.

Labels: ,

aamout[at]gmail[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment